پنجره ای رو به آسمان

سلام ...چند وقت نبودم ؟

والا خودم هم نمیدونم چرا اینطوری شدم ...

دلم میخواد بنویسما ولی نوشتنش نمیاد تپل خان ...

القصه از این به بعد تصمیم دارم هفته ای حداقل یه پست بذارم ...

البته این رو هم نگم که خیلی این روزا درگیر هستم ولی دیدم

بی انصافی رو به حد اعلا رسوندم وقتی دوستای خوبم بهم

سر میزنن ننویسم و تپل خان شرمسار شد ...

تپل خان بعد از مدتها دیشب دست به ویلنش زده و الان هر دو ( من و آماتی "سازم")

ذوق مرگیم باور کنید ... ولی شیطونه میگه برم این استاد گرامی رو رسما

سر ب نیست کنم و بیام ...

دیگه همینا زودتر میام قول قول قول

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط محک نظرات () |

سلام بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتیم این مکان را به روز کنیم

بلکه ثوابی بر جمیعت وبلاگ خوان رسانده و خود را بی نیاز

از بد و بیراه ها حواله شده در جهت آپ کنیم ....

این روزا سخت دلتنگیم و سخت دل کوک خود مانده ایم آدمی شادیم یا غمگین

در وسط رقصی کودکانه گریه میکنیم و به یاد دوستان رفته میگرییم

و در وسطی بغض فرو خورده و در حال اقدام کردن (قدم زدن ) شیطانی از خود سر میدهیم

گاهی به کل کل به دوستی در شبکه ضاله ف.ب مشغولیم ..

گاهی هم بعد از مدتها ویلن رو بر دست گرفته و با ارشه آن میگرییم .

گه گداری گیتار دوستی رو میگیریم و صدا از نهادش بلند میکنیم

آری دوستان وب گرد من هنوز خود نمیدانم در این شهر دلتنگ

بغض نشکسته ام رو حواله کی کنم و قدوم مبارک خود را کجا فرود آریم .

پ.ن : این روزا سخت دلتنگ سارای هستم که رفت و داره سالگردش میشه ....

پ. ن : همسنگر دلخوری هام زیاد شده تو ببخش شاعر بزرگ ...

پ. ن : همین اخریش هست به خدا ...با لهجه ملوکانه بخوانید

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محک نظرات () |

سلام اول از همه شرمنده همه که مدتی نبودم ولی خپل خان بر میگردد ...

این پست رو تقدیم میکنم به همه دوستای واقعی ام در دنیا مجازی ..تقدیم به ..

دوست خوبم خانوم دیبا از وبلاگ آشنایی با زندگی یک معلول : برای همه مقاومت ها و دعوت دوستانه اش به گروه خوب و عزیزشون و امیدوارم روزی هر چ زودتر برم ببینمشون...

و دوست همیشه مهربونم دل آرام عزیز از وبلاگ خوبٍ یه ورق سفید برای خط خطی امیدوارم دوست عزیز بهترین چیزا رو در زندگی ببینی و همیشه دستت به هنر نوشتن باشه

تقدیم به خواهری مهربان ، بی اندازه قوی ، بی حد موفق و کسی که خیلی روزا اذیتش کردم ، خیلی روزا براش عذاب شدم خواهری که ندیده ام ، نشنیده ام ولی براش دنیا دنیا ارزش قائلم تقدیم به آبجی خانومی خودم ملینا از بلاگ مثل من ...

دوست عزیزم خانوم me از وبلاگ عالیه دلم میخواهد بنویسم که گفتنی زیاد داره ولی میگه نگفتنش بهتر هست ...برای موفقیت روز افزونش همیشه دعا میکنم

تقدیم میکنم به اسماء برای روحیه خوب و شاد و ازادی خواهش که همیشه الگو بوده برای اطرافیانش و امیدوارم روزی دوباره ببینمش از وبلاگٍ خنده های دوشیزه ...

تقدیم به یلدا شب بی سحر ، رفیق هم سنگرم که توی یه سنگر ساعت ها رو به دشمن کنار هم ایستادیم و سنگ دل شدیم و کم پیدا هست از وبلاگ سنگدل تر از من دیگه نیست ...امیدوارم باز هم شعر ها شاعر خوبم رو بشنوم

تقدیم به خاله زهرا ، دوست و همکار خوبم ..ه امید همه بچه های خوب این دیار هست
و روحیه لطیفش نشونه کودک درون همیشه بیدارش هست از وبلاگ پاسبان حرم دل

این پست تقدیم میشه به رها دوست شاعر مسلک و لطیف طبع و سبکبالم از وبلاگ
خوبه ستاره دنباله دار ...

نفر بعد دوست نه خواهری مهربان ...مترجمی کوچک و خوش لهچه ...تینی از وبلاگ مترجم کوچولو ...امیدوارم قبل از خرابی سبزه میدون برسم اصفهان تا بریونی بخورم ...

دوست بعدیم کسی نیست جز زویا ، دوست خوب ، همکار اروم و تنهای سابقم ...از وبلاگ واقعا عالیه بانوی سخنوری ...که همیشه به احترامش کلاه از سر برمیدارم ...

این پست رو تقدیم میکنم به بلاگری مهربان که همیشه من رو با محبت بی دریغ و چشم داشتش شرمنده شده ام ...آرام از وبلاگ آسمان نقره ای شب های زن...

تقدیم میکنم به یک مردادی تمام عیار و نزدیک ترین فرد از نظر زمان تولد بهم (کمتر از نصف روز) نوشین عزیز و مهربان و شیطونی و مردادی از وبلاگ من شیشه ای ...

این پست تقدیم میشود به پسرک سر ب زیر ، عاشق پیشه و مهربان فنز پرشین بلاگ ، یک دوست عالی و قابل اعتماد نوید چهره سا عزیز از وبلاگ کافه بلاگ...

تقدیم به ازاده ، خانوم دکتر شاد و شنگول و تو دار و آروم دنیای مجازی ، مطمئنم و امیدوارم همیشه سفید بخت باشه مثل ماه تولدش دی ماه از وبلاگ کلبه ویوارا...

نفر بعد کسی نیست جز حنانه شکوری دختر صبور و شاد و آروم روزهای جلسه ...دوستی که به دوستی باهاش افتخار میکنم به امید موفقیتش از بلاگ حنانه ...

نمیشه تقدیم نکرد به دوستی بی ریا ریال قوی ، فعال ، با هوش و همیشه شاد ، مدیری برجسته و کار آمد ...بله کسی نیست جز نگار نیکنفس از وبلاگ نگار...

این تک پست تقدیم میشه به شیفته عزیز ، پسرک شاعر ، مهربان و خوش اخلاقی که میشناسم و از این شناخت مسرورم تقدیم به علی عزیز از وبلاگ شیفته...

و دوست عزیز و عالی ام ، خانوم دکتر همیشه مهربان و سنگ صبور که امیدوارم روزی که برگشت به دیارم ببینمش و بالاخره قهوه ای بخوریم و برگ های پاییزی رو زیر پامون له کنیم ...دوست خوبم و مهربون و خوش سلیقه ام آذین از وبلاگ سبک سر...

تقدیم به یک مردادی دیگه ، دوستی هنرمند و شیطون با آرزو بهترین ها برای خودش و خانواده عزیزش ، که این روزا نیست و درگیر اجرا نمایشش با بچه ها نابینا هست ...
قاصدک عزیز از وبلاگ قاصدک من ...

تقدیم به سکوت که میگه سکوتش داره خفه اش میکنه ..طبع شاعریش و حس لطیفش همیشه سر مشق بوده برام و امیدوارم روزی شادی هاش رو بنویسه از
وبلاگ فریاد خاموش...

تقدیم به دوستی ندیده که قلمی قوی داره و پل مشترک ما دوستی در دیار کفر هست ...تقدیم میشه به گل ناز از وبلاگ تازه ترین طعم ...

تقدیم به یه همکار ندیده دوستی در عرصه خبرنگاری و پر از شوق نوشتن و محبت ..دوستی که همیشه نوشته هاش آرم بخش هست بهاره کنجکاوفرد عزیز از
وبلاگ عشق خبرنگاری...

تقدیم به علی رضا عزیزم ، دوستی پر از انرژی کار و تفریح و سر زندگی با ارزو بهترین ها برای دوست خوبم ...علی رضا عزیزم از وبلاگ دست نوشته های فروهر...

تقدیم به دوستی سرشار از اطلاعات و علم و دانش بشریت ...دوستی ارام شاد ، موفق و مهربان این پست تقدیم میشود به سمیرا نکوئیان عزیز از وبلاگ
برای امروز، فردا و همیشه ام...

با افتخار زیاد میخوام این پست رو تقدیم کنم به مونا دختر عاشق و فعال این روزا و پر از شوق انسانی ...تقدیم میکنم برای عرض ادب که بگم همیشه جلو قوی بودنت کم آوردم
به ندا تقدیم میشود از وبلاگ من و نخاع ...

تقدیم میکنم به کسی که اینجاست که تنهاست ..خانومی موفق و محترم پر از حس انساندوستی ..خاله بچه ها پروشگاه ها و موفق در همه امور تقدیم به اعظم از
هیشکی نمیتونه بفهمه دلم از چی گرفته ...


و در انتها عذر میخوام از تک تک عزیزانی که لینکشون رو یادم رفت بذارم ولی دست تک تکتون رو میبوسم و برای همتون ارزو موفقیت دارم ....

پ.ن: این پست شکلک ندارد .
پ.ن : ترتیب اسم ها به معنی ارزش گذاری نیست .

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط محک نظرات () |

سلام به همگی ف خپل خان دوباره بر میگرده ....

مدتی نبودم و درگیر بودم و از تک تک دوستان خوبم همین جا عذر میخوام ....

کمی هم دلتنگ بودم وقتی دیدم برای دوستام وقتی کامنت نذاشتم هشتاد درصد

نیومدن و بهم سری نزدن ...

البته حساب دوستانی که میدونم درگیر هستن همیشه جداست ....

میواستم از کاری که صبح کردیم بنویسم از اینکه توی اسانسور از خنده گریه کردم ...

ولی حالا دل و دماغ ندارم ....

کلی قدم زدم ، کلی خیابون گز کردم ف و رفتم تا کافی شاپ همیشگی پایین تجریش

دلتنگی نذاشت بشینم ، سفارش قهوه فرانسه همیشه رو کنسل کردم و ...

حرفی نیست ، کمی دلتنگم و ناراحت نه از دوستام از خودم

از دوست و شاگردی که ....نمیدونم چقدر دووم میاره

سعی میکنم شاد نمینویسم تلخ ننویسم اینبار در رفت از دستم

شرمنده

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط محک نظرات () |

سلام اول از همه از همه دوستان عذر میخوام

تپل خان این روزا درگیر بود و اما چی ؟؟؟؟

تصادف بابا و دو تا عمل که باید میکردن

پزشک قانونی که هنوز درگیرش هستم

درگیری های مربوط به کلانتری و دادگاه

و پیوند مغز استخوان یکی از بهترین دوستانم که شاگردم هم هست

میدونم به خیلیا سر نزدم میدونم بد بودم ولی سعی میکنم بیشتر باشم

پ.ن: دوباره مینویسم فعلا میخوام به همه سری بزنم

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محک نظرات () |

به زودی در این مکان یک پست نصب میشود !!!

همین

سوال

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط محک نظرات () |

سلام باز سر و کله خپل خان پیدا میشود ...نیشخند
اینجا تهران به وقت بی کسی ها و تنهایی ها ساکت
ماه رمضون داره میاد ، هر کسی رو میبینی زخم معده داره میگیره چشمک
عزا گرفتم چیکار کنم توی ماه رمضون دهن روزه با این گرما گریه
یکم امروز تونستم ساز بزنم ولی صداش دلخراش بود تا گوش خراش یول
انگار رسم مردادی ها هست ماه تولدشون احساس دلتنگی خفشون کنه گریه
و اینکه دوستی بهم پیشنهاد کرد تکسی برای اهنگش بنویسم .بی دلیل رد کردم سوال
زندگی جریان داره ....گرما پا برجاست....آخ
گزارشی که باید برای مجله از یه قبرستون میگرفتم و وقتی نوشتم ..افتضاح شد ناراحت
دیگه اینکه دو شب قبل تا دلتون بخواد قدم زدم تنها ... تجریش پارک وی همیشه آرومهخیال باطل
ماه رمضونه ماه زولبیا بامیه و چت تا سحر و سکوت و سکوت....
همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محک نظرات () |

سلام

این پست شاید تا فردا هر چند دقیقه به روز بشه .3/5/90  ساعت 02:03 شب

-------------------

توی اتاقم توی بهشت(محل کارم)  نشستم فکرم کار نمیکنه ، هدفون توی گوشم ،
یه عالمه ورقه خط خطی کرده و نوشته های بی سر و ته دورم هست ...
ایده ای نیست ف فکری نیست ، خوابی نیست ، چی هست نمیدونم ....02:11 شب

----------------

همکار و مشاور بچه ها برام یه قهوه تلخ اورد دستش درد نکنه
نپرس کجا هستم ؟ نپرس بهشت کجاست و چرا اینجام ؟  بفرمایین قهوه   02:19 شب

-----------------

ویلنم رو آوردم با خودم ، الان روی پام گذاشتم میخوام با مترونوم کوکش کنم
شاید بعد از مدتها بتونم دست به ساز بزنم و ...البته الان فقط میخوام کوک کنم
کلافه ام به طرز وحشتناکی فکر توی سرم میچرخه ...تنهام ولی نا اروم....02:35 شب

-------------------

مکان : اتاقم
زمان : دیر وقت
مشکل :بی خوابی و کلافگی
درمان :......
پ.ن : سازم رو کوک کردم خودم رو نتونستم ...نزدم ولی چون نصف شب هست
02:50 شب

------------------

ساعت سه شب هست ...هوس کردم برم ماشین گردی توی تهران
شاید تا فردا ننویسم ولی این پست ادامه دارد ....
بد جور دلم گرفته نمیدونم چرا ....؟ 03:00 بامداد

------------------

دوباره امدم ...دیشب ماشین گردی یه ذره ارومم کرد و برای همین هم الان بهترم دارم میرم مرکز نجوم کلاس دارم البته هنوز کلافه هستم
08:30 صبح دوشنبه
------------------------------------
ساعت یازده و یازده دقیقه صبح
سر کلاس نرم افزار های کاربردی نجوم ...یه درس سنگین ولی دوست داشتنی
به سختی نشستم و ارزو میکنم که هر چه زودتر تموم بشه
ساعت 11:12 صبح
پ.ن : این نوشته بعدا به متن اضافه شده الان سر کلاسم نمیشه
---------------
اه اه دختره از پشت زل زده به مانیتورم و داره میخونه
منم دارم یه کتاب رو توی سیستم میخونم به نام هدیه
این دفعه خیره بشه همین صندلی که روشم رو توی سرش میکوبم
11:59 صبح ...چند دقیقه تا تموم شدن کلاس
---------------

ساعت یک توی تاکسی از شهر ری دارم برمیگردم سمت نیاوران
فکرم و صورتم هر دو خیس عرق هست
ساعت 13:13 یه ساعت نحس یه روز خسته کننده

-----------------

الان کف کردم یه جایی هستم ولو هستم به کسی هم نمیگم
فقط بدونید کاناپه هست...دارم یخما میکنم
ساعت 2:45

------------------

ساعت نزدیک پنج توی مترو کمپوت شدم ، توی مسیر فش فش کردم
مخم هنگید و یکم نوشتم ....دوستم رو که یهو پرید جلوم توی ایستگاه انقلاب
دیدم ...خوشحال شدم ..بستنی خوردیم ...خوب بودیم...
ساعت 19:35 توی اتوبوس بی ار تی به سمت راه اهن گرم ، کلافه ، من گول (منگول)

----------------

ساعت هشت و نیم شب داغون خسته هستم
بدو بدو رفتم تا شهر ری جایی کار داشتم ملت هم همه آن تایم سر دقیقه ول کرده
بود رفته بود توی تاکسی الان ولو هستم تا مسافر بزنه ...این داستان ادامه داره ؟

-----------------

ساعت نزدیک ده هست سر قیطریه ماشین تجریش سوارم ....داره راه میوفته
به به ضبط رو روشن کردن چه آهنگ مبسوطی خاطرمان در این دود و شلوغی قنج رفت
اهنگ جواتی ..صدا خفناک ...هر قدر فشار میارم این خواننده کجا خونده به ذهنم نمیاد..

-----------------

مثل اسب بدو بدو رفتم تا تاکسی نیاوران راه نیوفتاده برسم بهش میپرم توش
خدا رو شکر این با موزیک نیست و یکم ارمش پیدا میکنم ...هر کاری میکنم هیچ ایده
و فکری از ذهنم رد نمیشه به شدت فکرم مشغول هست اینقدر که از جایی که میخوام
پیاده بشم رد شدم و بعد پیاده شدم ....(این متن رو توی ورق نوشته بودم و پیست کردم اینجا)

------------------

ساعت نزدیک دوازده سرم داره میترکه از درد یه ژلوفن خوردم با اونکه با مسکن میونه اصلا خوبی ندارم...نشستم و یه قهوه گرم زدم بهتر بشه بلکه
ساعت 00:32

---------------

الان نزدیک سه شب هست دوباره نشستم و دارم مینویسم
دارم الکی میچرخم توی کلی برگه و فکر و ذهنیت هی مینویسم ، هی میکشم و
مچاله میکنم و دوباره مینویسم ولی هیچ به هیچ
ساعت 02:52 بامداد سه شنبه

 

پایان

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط محک نظرات () |

سلام ...هنوز دست و دلم به نوشتن نمیره و شاید میدونم برای چی هست ؟

پ.ن: این متن رو از پیج f.b  ف.ارکان پور با اجازش برداشتم ...تقدیم به همه
زنان دیارم 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

 

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

 

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

 

خداوند فرمود : نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

 

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

 

فرشته متاثر شد.

شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط محک نظرات () |

سلام نمیدونم چند وقت هست ننوشتم ولی ...بماند از خودم بخوام بگم به شدت بی انگیزه شدم نمیدونم چند روز دیگه خودم رو بالا بیارم و از خودم به تمام معنا متنفر بشم ...نمیخوام الان که زل زدی به مانیتورت بگی اه نا امید هستی نه نیستم دارم کارها رو میکنم ولی اونایی که مجبورم چقدر از سازم دیگه دور بشم چقدر از همین وبلاگ چند وقت هست درست حسابی نرفتم قدم بزنم ؟ خیلی اتفاقات افتاده خیلی حرفا زده شده نمیدونم دارم نق نق میکنم یا نه ولی خستگی هست خستگی که الان تنها توی خونم روی کاناپه ولو هستم ودارم تایپ میکنم
از خیلی چیزا خسته هستم نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم دوست دارم ساز بزنم و دوست دارم هزار تا کار مونده ام رو بکنم ولی کو حس و حال ...
از همسنگرم خبری نیست همسنگر دوستی که نه ندیدمش نه شنیدمش نه میشناسمش ولی خیلی سال هست هم رو میشناسیم خیلی سال هست که دیر به دیر شاید شش ماه به شش ماه نظری برای هم میذاریم ولی خبری ازش نیست
از کلی دوست خبر ندارم و بی خبرم ..چرا ؟ میخوای بدونی برای اینکه دارم از خودم بی خبرم میشم تنها کار مهمی که دارم میکنم این هست که دارم کوهمیرم شبا رکاب میزنم ولی کو دل و حال دیگه به زور میام نت ؟!؟
نمیدونم الان چرا دارم مینویسم دلم برای همه چیز تنگ شده برای همه کار تنگ شده ..خستم خسته

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط محک نظرات () |

Design By : Pichak