پنجره ای رو به آسمان
گفته بودم خواب زیاد میبینم. دیشب خوابت و دیدم... پشت عینک آفتابی ساعت شش عصر پاییزی گریه کردم... خیلی گریه کردم... من برای هیچکس قدر تو گریه نکردم. پ.ن : اونی که براش این رو نوشتم هیچ وقت بعد از رفتنش توی خوابم نیومد ولی گاهی حس میکنم هست توی خوابم و حضور داره ... پ.ن : این یه پست متفاوت هست از کابوس های شبانه ام ... پ.ن : ببخشید اینقدر بهم ریخته بود ، میام و مثل قبل مینویسم همین سلام این هفته رو با روحیه بهتری شروع کردم ...چرا ؟ برای اینکه روز جهانی نجوم رفتم بام تهران و کلی توی سر و کله هم زدیم و شب و روز خوبی بود ... قبلش هم که تا ایستگاه دو تقریبا رفتیم که نشان دهیم در حال اب کردن هستیم اما از شما که مخفی نیست فهمیدیم تپل بودن سخت هست ...اب نمیشویم هوا هم هوای توچال ... برگشتنه هم هفت هشت نفری سوار ماشین من شدیم ... که روی هم توی ترافیک ولنجک تا سر تجریش زدیم و رقصیدیم و شیطنت کردیم... روز خوبی بود ... جای بسی از شما خالی همین سلام سلام و بازم سلام الان که دارم مینویسم توی دفتر کارم هستم سکوت هست و گاهی بوقکی (صدای بوق) میاد و میره کسل هستم ..داغون کسل هستم میتونم بگم یکی از کسل ترین روزا سال جدید اما تپل خان باید خوب باشه باید سر زنده باشه و سر حال بعد از چند لحظه امدیم ملوکانه ...رئیس روسا بودند ... بعدا میام و مینویسم باشد که رستگار شوید ... همین سلام ، سلام سال نو همه مبارک ...امسال از پای نت بلند نشدم ولی نمیدونم چرا اینجا رو به روز رسانی نکردم ولی از این به بعد مینویسم حداقل هفته ای یکبار و میخوام دوباره وبلاگم رو فعال تر از قبل بکنم ... خدا بگم این شبکه ظاله فیس بوک رو چیکار کنه که ما رو از وبلاگ به دور کرده ... القصه امسال تصمیمات زیادی داریم که به شرح زیر است ( تریپ ادبی رو دارین ...) 1. نصف شب پاتک نزدن به یخچال ...نخند خب تا چهار صبح بیدارم 2. همون شمار یک ولی بی بخش اول یعنی تا چهار صبح بیدار نبودن...(خیلی سخته...) 3.ست کردن دوباره برنامه جمعه کوه و شب دویدن و رکاب زدن ... 4. یادگیری زبان انگلیسی و خوندن ادبیات روز فرانسه که فرانسه ام ادبی تر بشه ... 5.بلکه ادم بشم و لاغر 6. اینکه وبلاگم رو حتما به روز کنم و کارهای نتی مثل کلوپ محک... 7 .ساز هام رو به صورت حرفه ای تر بزنم ... 8. همکاریم رو با مراکز دیگه بچه ها خاص افزایش بدم ... دعا کنید تپل خان بتونه ... پ.ن : همسنگر کوجا رفتی که نیستی خسته ام ...اینقدر که میتونم سالها بخوابم ... از خستگی یادم رفت سلام کنم سلام و پیشاپیش عیدتون مبارک ... عمل یاسینا با موفقیت تموم شد البته تا امروز درگیر بودیم تا دکتر اوکی داد ... روزی بیست و خورده ای ساعت بیدارم و عملا خواب تعطیل شدم ... نمیدونم ولی تا شب عید سر کار هستم ... دلم میخواد غر بزنم و غر بزنم ...القصه اینکه امشب یه سر درد عجیب امده سراغم یه درد از سنگینی زیاد سرم و کلی صدا که توی سرم میپیچه .و.. فردا ..شاید همین فردا دوباره نوشتم ... ما مخلصم شما هم هستیم ( اصلا مخاطب خاص نداره و عام هست ) همین سللام خوبین ؟ مید ونم همه یا کمر درد دارید یا پا درد دارید ... کلا لهیده هستین ...خدا بگم این عید رو چیکار کنه ... از روزگار تپل خان جویا باشید ما همچنان زنده هستیم ولی این روزا درگیر ... عمرا تن به خونه تکونی بدم ...درگیر کار هستم و تقریبا روزی بیست ساعت کار دارم ... تازشم رزیم داریم و فست فود رو در این ایام ترک گفته و همچون باربی کیو شده ایم ... باشد که مورد رحمت الهی ...ببخشید یادم رفت اینجا رادیو نیست ... القصه اینکه ...این روزا جدا از این درگیری ها یه استرس گنده دارم و اون هم فردا تازه شروع میشه ... دعا کنید برام و ممنون از همه زودی بهتون سر میزنم هر کسی هم پایه کوهنوردی هست برای جمعه بعد دعوته ... در ضمن به یک دوست برای قدم زدن به شدت نیاز داریم در سکوت از پارک وی تا تجریش همین سلام ...خوبین ؟؟؟ اول ولنتاین همتون مبارک و امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه دیروز دوم اینکه من دوستای خوبی دارن که اینجا نظر میدن ولی یه وقتا یه نظراتی میاد که کلا کف میکنم الان یه ربع هست دارم یه کامنت رو میخونم از دوستی به اسم آرش نمیدونم من رو با دوست دخترش اشتباه گرفته برام لاو ترکونده یا کل هوم مشکل داره اثن بشیند کلا بخونید ... "سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل ، بعله ...بعله خپل خان بعد از مدتها دوری برگشت به اینجا که یه خبر بد بهتون بده ....نترسید بابا هنوز زنده هستم ... اونم این هست که ب طرز خفنی سرما خورده ایم ... ولی من پر رو تر از این حرفا هستم و هنوز صبح تا شب سر این کار و اون کار هستم ... فردا باید برم استاد ویلن عزیز رو ببینم که اون هفته تصمیم داشت فلک ام بکنه ... خدا به داد ما برسه توی این روزا برفی .... شرمنده از همه دوستان مدتی نبودم سلام ...چند وقت نبودم ؟ والا خودم هم نمیدونم چرا اینطوری شدم ... دلم میخواد بنویسما ولی نوشتنش نمیاد تپل خان ... القصه از این به بعد تصمیم دارم هفته ای حداقل یه پست بذارم ... البته این رو هم نگم که خیلی این روزا درگیر هستم ولی دیدم بی انصافی رو به حد اعلا رسوندم وقتی دوستای خوبم بهم سر میزنن ننویسم و تپل خان شرمسار شد ... تپل خان بعد از مدتها دیشب دست به ویلنش زده و الان هر دو ( من و آماتی "سازم") ذوق مرگیم باور کنید ... ولی شیطونه میگه برم این استاد گرامی رو رسما سر ب نیست کنم و بیام ... دیگه همینا زودتر میام قول قول قول سلام بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتیم این مکان را به روز کنیم بلکه ثوابی بر جمیعت وبلاگ خوان رسانده و خود را بی نیاز از بد و بیراه ها حواله شده در جهت آپ کنیم .... این روزا سخت دلتنگیم و سخت دل کوک خود مانده ایم آدمی شادیم یا غمگین در وسط رقصی کودکانه گریه میکنیم و به یاد دوستان رفته میگرییم و در وسطی بغض فرو خورده و در حال اقدام کردن (قدم زدن ) شیطانی از خود سر میدهیم گاهی به کل کل به دوستی در شبکه ضاله ف.ب مشغولیم .. گاهی هم بعد از مدتها ویلن رو بر دست گرفته و با ارشه آن میگرییم . گه گداری گیتار دوستی رو میگیریم و صدا از نهادش بلند میکنیم آری دوستان وب گرد من هنوز خود نمیدانم در این شهر دلتنگ بغض نشکسته ام رو حواله کی کنم و قدوم مبارک خود را کجا فرود آریم . پ.ن : این روزا سخت دلتنگ سارای هستم که رفت و داره سالگردش میشه .... پ. ن : همسنگر دلخوری هام زیاد شده تو ببخش شاعر بزرگ ... پ. ن : همین اخریش هست به خدا ...با لهجه ملوکانه بخوانید همین
تو خواب میدونستم هفت سال گذشته...
میدونستم هفت سال از بار آخر که باهم تو اون کتابفروشی سر منوچهری نرسیده به سعدی لای خاک و خل ها دنبال کتاب کوچه میگشتیم گذشته...
میدونی استاندارد موفرفری و تو به شرایط من اضافه کردی...
یه چیز دیگه رو هم تو اضافه کردی... که دل باید بلرزه. باید بریزه...
انگار که یه آب سرد از زیر خرخره هری میرزه توی دل آدم...
آدم باید از دور معشوقش را که میبینه دلش غنج بزنه...
بهش افتخار کنه... بگه این معشوق منه ؟ من هفت ساله که میرم عقب از دور نگاهشون میکنم... اگر دلم هری نریخت چمدونم را برمیدارم میرم...
من معتاد عاشق بودنم. میدونم بد هست....
ولی من یکبار همه منطقم را درش و بستم و گذاشتم در یک سبد و ول کردم روی رود و یکی الان اون رو گرفت...
تو خیلی چیزا یادم دادی. نه به قصد یاد دادن. داشتی زندگیتو میکردی...
من کنارت یاد میگرفتم...
همیشه زیر تخت یکنفره ات پراز کتاب بود. دست دراز میکردم یکی را در میاوردم...
تورقی میخوندم... بعدها که نمیدیدی هم همینطور بارها برات خوندم. دیگه دوست نداشتی گویا... با اینکه سابق برآن هم چشماتو می بستی من میخوندم...
ولی انگار اینبار فرق میکرد...
از حس اینکه محتاجی که من بخونم بدت می اومد...
یک روز عصر گفتی برو. بوسیدی و بدرقه ام کردی.
در شیشه ای خیابون بهار را برای همیشه پشت سرم بستی... رفتم...
گفتی نمیخوام کسی خاطره ای از قبل ااین اتفاق من داشته باشه . نمی خوام کسی فکر کنه چیزی ازم کم شده... فکر کنه همیشه اینطور بوده... لابد حرف منطقی ای میگفتی...
البته منطق من روی رود داشت میرفت ولی مال تو اونجا بود... منطق من میخواست بمونه و تا آخر عمر برات کتاب بخونه و بهت بگه این نارنجیه.. اون سبزه...
ولی من به احترام منطق تو من رفتم... تو مسیر برگشتن پیاده اومدم از هفت تیر تا ولنجک ...
دیروز کتاب عاشق دوراس دوباره تمام شد و فکر کردم بنویسمت. بنویسم که مجموعه یک آدم کامل بودی. پر از عیب و حسن. عاشق دوراس را بنویسم.
دیشب توی خوابم بودی. پیانو میزدی. و من کنارت روی صندلی پیانو نشسته بودم و تکیه داده بودم به تو...
توی خواب می دونستم اینکه بهش تکیه دادم تویی... ولی می ترسیدم برگردم نگاهت کنم. می دونستم که هفت ساله بهت تکیه ندادم... برنگشتم نگاهت کنم. خیره شدم به انگشتای پام . انقدر خیره شدم که در خواب خوابم برد...

ببخشید چند لحظه من تلفن رو جواب بدم ...
پ.ن : از همین جا به آبجی خانومی ملینا هم تولدش رو تبریک میگم و بدون مشکل از ما نیست که توی روز 22 بهمن به دنیا امدی که نت همیشه قطع هست یهویییی
| Design By : Pichak |

