پنجره ای رو به آسمان

سلام به همگی 
الان دقیقا نمیدونم چه مدت هست که اینجا ننوشتم و قبلا بهانه ام این بود که فیس زیاد 

میرم و اونجا فعال هستم ولی یک ماه و نیمی هم اونجا نرفتم و اینجا نیومدم ...

الان هیچ دلیل و بهانه ای هم ندارم ولی امدم که بمونم نه به نام محک که قبلا اسم

من بود به عنوان نویسنده و طرفه ای از دوستی بود که الان در دانشگاه جندی شاپور

از اساتید درجه یک هست ...

بگذریم خپل خان همچنان همان خپل خان هست و بس ...

شاید یکم پس و پیش بیام چون به لطف هنرمندان برنامه ریز امتحانات دانشگاه

افتاده جلو که البته زیاد توفیقی نکرد چون نه استاد ها درسی میدادند

نه من تا شب امتحان درس میخوندم ...

خب برم دیگه بعدا میام و مینویسم ...

گاهی تخصصی در مورد خبر ... گاهی از رژیم که عشق ما (چیپس و پنیر ) ما را 

ازمان گرفت ... 

فعلا 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

السلام و ملیکم و رحمت الله 

والا ما که گول این شبکه ظاله فیس بوک رو خوردیم و همش سرمون به نوشتن

اونجا گرم هست ...ولی مدیر فنز پرشین بلاگ یعنی نگار یه 

دعوت زد که هوی بابا این چه وضعش هست و وبلاگ هاتون رو ول کردید و رفتید 

بیام بزنم با پشت دست توی دهنتون پر خون بشه ... اصلا این فیلتر من کو 

بزنم هرچی فیس بوک و شبکه اجتماعی بد و جیز جیز هست رو ببندم راحت بشیم ...

القصه سرتون رو در نیارم نگار با ملاقه ای به دست ما با پای ی برای فرار ...

به وبلاگمون پناهنده شدیم باشد که رستگار شویم و 

وبلاگ نویسی رو دوباره شروع کنیم ... چون دلم برای اینجا و دوستام 

توی وبلاگم تنگ شده 

با تسکر فراوان ... یک فراری 

پ.ن :بیوو  نگار این هم مطلب حالا هی ما رو بزن که وبلاگ ات رو بنویس :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام 

هر هفته شنبه که میخواد بشه ...یعنی شده تازه دو سه ساعتی ازش گذشته و 

من هنوز توی تخت ولو هستم و دارم کلنجار میرم که یه 5 دقیقه دیگه بخوابم ...

کلی تصمیم مهم میگیرم و میگم شنبه هست و این و این و این رو انجام دادنش 

رو باید شروع کنم ...

ولی بعد یکی یکی پشت گوش میندازم و هیچ کاری نمیکنم و برای همین من میمونم

و کلی کار عقب افتاده ...

 القصه خپل خان هفته ای پر از تنش رو پشت سر گذاشته و از امروز تصمیم گرفته 

یه سر و سامونی بده ولی کو گوش شنوا باز نندازم پشت گوش خیلی هست 

اولیش رسیدگی به ایمیل ها و وبلاگ و گزارشی هست که باید تا امشب بنویسم و 

ارسال بکنم ...

پ.ن : فعلا شرکت هستم برم و بعدا میام و میگم

راستی یکی بیاد بریم قدم بزنیم 

همین

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

خب دوباره سلام ...
از اتفاقات خوب این روزا که تپل خان میتونه بهش اشاره کنه (کتابی بودن رو حال کنید )

اینه که مثل آدوم سرم رو میندازم پایین و به کسی هم نگاه نمیکنم ها گفته باشم ...

از سر اختیاریه تا سر دولت - شریعتی پیاده میام بلکه یکم آب شدیم ...

خبر دیگه این هست که دعوت به کار شدم برای مجله یکشنبه ها که هنوز اوکی ندادم

درست و حسابی بهشون ...

خبر ، خبر ، اهان خبر دیگه اینکه فست فود رو خیلی خیلی کم کردم و هوا خنک شده آخ جوووون

خب خپل خان الان سر کار هست و نمیتونه زیاد بنویسه بعدا دوباره میام

فعلا  

راستی هر کسی پایه یه قرار پیاده رویی تجریش پارک وی هست بگه بریم ..

فعلا دیگه  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

باید یه روز بیام اینجا و یه عالمه بنویسم!

 

که چه حالیم!

که وقتی یادم میاد به یه روزایی...

خوب میشم!

بد میشم!

نمی دونم!

...

...

یه حالی دارم این روزا...

نه آرومم...

نه آشوبم!

...

...

یه حالی دارم این روزا...

یه حالی دارم...

خیلی وقته!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام میدونم ، میدونم دلتون تنگ شده ...
بعد از مدتها دوباره برگشتم که بنویسم ...اصلا مگه میشه پاییز بود و ننوشت ...
میخوام دوباره یه دستی به سر و گوش وبلاگم بکشم و از همین الان هم به

وبلاگ همتون میرم سر میزنم و مینویسم ...

خب برم سر بزنم و دوباره میام به زودی

همین 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام ممنون که نیستم جویا حالم نشدید

بای

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٤ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام دلم این روزا عصر میخواد کولی بندازم و قدم بزنم زیر سایه دخترا ولی عصر

از پارک وی دوباره و دوباره برم تا تجریش نه اینکه نمیتونم برم . . . 

خب دلم میخواد ، دلم میخواد روی نیمکت های باغ فردوس بشینم کمی سکوت کنم ...

خپل خان دلش میخواد بشینه کنار جوب اب و ویلن بزنه هر قدر بد و نا مفهوم . . . 

خپل خان خیلی چیزا دلش میخواد مثل بوی قهوه کوبایی با سیگار برگ هاوانا . . . 

زوق زوق نوک انگشت های سمت چپم ته دلم رو چنگ میزنه وقتی ساز میزنم . . . 

خپل خان داره برای یه جا دیگه مینویسه . . . 

اما دلش تنهاس نه اینکه کسی نباشه ها ، دلش تنهاست . . . 

و چاره اش رو نمیدونه 

ببخشید دارم چرت و پرت مینویسم 

همین 

پ.ن : ندارد !

پ.ن : یادم امد در هفته اتی اتحاد سه خواهر شامل مادر و دو خاله تشکیل میشه گویا در خونه ما ، خاله ها از کرج میایند . مشکوک این روزا مامان مهربون شده ؟ 
خدا به خیر کنه  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

گفته بودم خواب زیاد میبینم. دیشب خوابت و دیدم...
تو خواب میدونستم هفت سال گذشته...
میدونستم هفت سال از بار آخر که باهم تو اون کتابفروشی سر منوچهری نرسیده به سعدی لای خاک و خل ها دنبال کتاب کوچه میگشتیم گذشته...
میدونی استاندارد موفرفری و تو به شرایط من اضافه کردی...
یه چیز دیگه رو هم تو اضافه کردی... که دل باید بلرزه. باید بریزه...
انگار که یه آب سرد از زیر خرخره هری میرزه توی دل آدم...
آدم باید از دور معشوقش را که میبینه دلش غنج بزنه...
بهش افتخار کنه... بگه این معشوق منه ؟ من هفت ساله که میرم عقب از دور نگاهشون میکنم... اگر دلم هری نریخت چمدونم را برمیدارم میرم...
من معتاد عاشق بودنم. میدونم بد هست....
ولی من یکبار همه منطقم را درش و بستم و گذاشتم در یک سبد و ول کردم روی رود و یکی الان اون رو گرفت...
تو خیلی چیزا یادم دادی. نه به قصد یاد دادن. داشتی زندگیتو میکردی...
من کنارت یاد میگرفتم...
همیشه زیر تخت یکنفره ات پراز کتاب بود. دست دراز میکردم یکی را در میاوردم...
تورقی میخوندم... بعدها که نمیدیدی هم همینطور بارها برات خوندم. دیگه دوست نداشتی گویا... با اینکه سابق برآن هم چشماتو می بستی من میخوندم...
ولی انگار اینبار فرق میکرد...
از حس اینکه محتاجی که من بخونم بدت می اومد...
یک روز عصر گفتی برو. بوسیدی و بدرقه ام کردی.
در شیشه ای خیابون بهار را برای همیشه پشت سرم بستی... رفتم...
گفتی نمیخوام کسی خاطره ای از قبل ااین اتفاق من داشته باشه . نمی خوام کسی فکر کنه چیزی ازم کم شده... فکر کنه همیشه اینطور بوده... لابد حرف منطقی ای میگفتی...
البته منطق من روی رود داشت میرفت ولی مال تو اونجا بود... منطق من میخواست بمونه و تا آخر عمر برات کتاب بخونه و بهت بگه این نارنجیه.. اون سبزه...
ولی من به احترام منطق تو من رفتم... تو مسیر برگشتن پیاده اومدم از هفت تیر تا ولنجک ...

پشت عینک آفتابی ساعت شش عصر پاییزی  گریه کردم... خیلی گریه کردم... من برای هیچکس قدر تو گریه نکردم.
دیروز کتاب عاشق دوراس دوباره تمام شد و فکر کردم بنویسمت. بنویسم که مجموعه یک آدم کامل بودی. پر از عیب و حسن. عاشق دوراس را بنویسم.

دیشب توی خوابم بودی. پیانو میزدی. و من کنارت روی صندلی پیانو نشسته بودم و تکیه داده بودم به تو...
توی خواب می دونستم اینکه بهش تکیه دادم تویی... ولی می ترسیدم برگردم نگاهت کنم. می دونستم که هفت ساله بهت تکیه ندادم... برنگشتم نگاهت کنم. خیره شدم به انگشتای پام . انقدر خیره شدم که در خواب خوابم برد...

 پ.ن : اونی که براش این رو نوشتم هیچ وقت بعد از رفتنش توی خوابم نیومد ولی گاهی حس میکنم هست توی خوابم و حضور داره ...

پ.ن : این یه پست متفاوت هست از کابوس های شبانه ام ...

پ.ن : ببخشید اینقدر بهم ریخته بود ، میام و مثل قبل مینویسم

همین

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

این هفته رو با روحیه بهتری شروع کردم ...چرا ؟

برای اینکه روز جهانی نجوم رفتم بام تهران و کلی توی سر و کله هم زدیم و

شب و روز خوبی بود ...

قبلش هم که تا ایستگاه دو تقریبا رفتیم که نشان دهیم در حال اب کردن هستیم

اما از شما که مخفی نیست فهمیدیم تپل بودن سخت هست ...اب نمیشویم

هوا هم هوای توچال ...

برگشتنه هم هفت هشت نفری سوار ماشین من شدیم ...

که روی هم توی ترافیک ولنجک تا سر تجریش زدیم و رقصیدیم و شیطنت کردیم...

روز خوبی بود ...

جای بسی از شما خالی

همین

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak