پنجره ای رو به آسمان

بابا هم رفت ...

قرار بابا عاملی با خدا صبح روز برفی ۱۶ دی ماه ۱۳۸۶ بود . صدای خنده هاش هنوز تو گوشم هست چه ساده و بی خیال . اگه ده ساعتم وقت ازش می خواستی تا باهاش درد دلت رو بگی نه نمی آورد . ۵ سال پیش باهاش آشنا شدم با صدایی که فقط برای بابا ساخته شده بود صدای دو رگه و بم .ساختمون رادیو و عشق شباها من.... آرامش صداش همراه با یه شعف جوونی بود که از یک مرد ۶۰ ساله بعید به نظیر می رسید . بابا دلش جوون بود . ویلای کوچولویی داشت تو مرزن آباد . ۳ روز در هفته می رفت اونجا قصه می نوشت . یه دفعه یه حرفی زد بهم خیلی خندیدم . خودشم وقتی تعریف می کرد از خنده ریسه رفته بود . می گفت دیشب ( منظورش از دیشب شب قبیلی بود که باهاش حرف میزدم تقریبا ۳ سال پیش ) هزار و یک شب رو می نوشتم خسته شدم حوصله م سر رفت رفتم ضبط رو روشن کردم ساعت ۲ نصف شب صداش رو زیاد کردم حدود یک ساعت و نیم برای خودم رقصیدم و دست زدم . چقدر صمیمی ولی در عین حال مودب حرف میزد . چقدر دلش شکسته بود از دست این مافیای رادیو . سال ۸۵ از رادیو بیرونش کردن . می گفت من رو احضار کردن دفتر مدیر شبکه به من گفتن تو زمانه ای که اینترنت و تلویزیون و ماهواره هست دیگه کسی به قصه های تو گوش نمی ده . باید بری !
 اونوقت بود که
۵۰ سال قصه گویی با چند غاز حقوقش برای بابا به اتمام رسید . بابا هیچ وقت تو قید وبند پول نبود . ولی دلش می خواست تا آخرین روز زندگیش برای بچه ها و بزرگترا قصه بگه . نذاشتن . می گفت ... جون من چون پول ندارم غصه از دست دادنش رو هم ندارم . وقتی خوابم می گیره میرم وسط چمن میدون راه آهن و ونک و .. دراز می کشم روی چمن گیوه هام رو در میارم میذارم زیر سرم خوابی میرم شیرین که اون پولدارش تو عمرش اینجوری آروم نخوابیده . حالا بابا خوابی رفته شیرین تر از همیشه ولی خوابی که دیگه بیداری نداره . کتابخونه بابا تو یه منطقه ای سنتی با بافت قدیمی که اگر اجازه داشتم می گفتم که برید و ببینید با کتاب های کمیاب و گاهی نایاب که سرمایه بابا بود . چند بار دعوت شدم که از نزدیک اونجا رو ببینم ولی نرفتم . پشت گوش انداختم . حالا خوب می دونم که لایقش نبودم . ما مردم ناسپاسی هستیم . شایستگی امثال بابا رو نداریم . بابا باید بره پیش خدا چون اونجا راحت تره . از دست نامردی ها و کم مهری ها خسته بود . همیشه می نالید از مردم هفت رنگ . می گفت خونه اول من رو ازم گرفتن حالا دارن خونه دومم هم میگیرن . غصه اینها سرطان شده افتاده به جونم . ولی دو ثانیه نگذشته باز می خندید . بابا وقتی خیلی کوچولو بود با مامانش که سالهاست از دنیا رفته زندگی میکرد بدون پدر . زندگی سختی داشت . ولی همیشه شاد بود شیطون . چقدر قشنگ صدای بچه ها رو در میاورد تو سن ۶۵ سالگی .  خودش میگه وقتی حدود ۱۵ سالش بوده عاشقه دختر همسایه میشه . به مامانش میگه ولی مامانش با جارو می افته دنبالش . البته بابا کم نمیاره تیپ می زنه میره در خونه دختره با شجاعت تمام دختر رو از پدرش خواستگاری می کنه . عاقبتش رو خودتون حدس بزنید .

بابا دوباره عاشق میشه . اینبار خیلی جدی میشه قضیه . دست به خودکشی می زنه برای دختری زیبا . خودش می گه وقتی بهوش اومدم و اون وضعیت رو تو بیمارستان دیدم پشیمون شدم از کارم . فهمیدم چه کار بی ارزشی کردم . بابا به عشقش رسید ازدواج دومش بود . بابا یه دونه پسرش و عزیز دردونه ش رو از دست میده . مرگ پسرش یه راز هستش که به هر کسی دلیلش رو نمی گه . منم سعی می کنم راز داری کنم .  خانومش ثریا ( جالبه که خبر گزاری مهر و تمام روزنامه ها و وبلاگ ها اسم خانوم بابا رو به اشتباه نوشتن سهیلا بیش از این هم انتظار نمیره ازشون ) همیشه تاج سر بابا بود . ثریا  یه دختر از همسر سابقش داشت ولی برای بابا عزیز بود .

 چند سال می گذره بابا میره رادیو . عشقش میشه رادیو و میکروفون . از سال ۳۰ تا سال ۴۰ از شنبه نا پنج شنبه تو استودیو شماره ۸ کار میکرد . ۵۰ سال قصه گفت . باز  سرایی قصه های هزار و یک شب هر شب از رادیو تهران پخش میشد که با برکت ورود مدیر جدید بابا از کار بر کنار شد تا گوشه ای از کتابخونه با خودش خلوت کنه . این دستمزدی بود که بابا بعد از ۵۰ سال خدمت بی دریغ از رادیو گرفت . بابا می گفت با من مثل کولی ها رفتار کردن . زمانی که خط نبود اگر مردم قصه ها رو دهان به دهان به نسل ما نمی رسوندن الان قصه معنی داشت ؟ سایت رسمی یونسکو بخش قصه گویی داره و قصه های جهان رو جمع می کنه بعد مدیر محترم شبکه به من می گه رادیو جای قصه گویی نیست !

چه شبهایی که تا سپیده با بابا همصحبت بودم . می گفت می خوام کتاب زندگیم رو بنویسم . نمی دونم موفق شد یا نه . ولی ای کاش فرصت بیشتری داشت . بابا روایتی تازه و خواندنی از «هزار و یک شب» ارائه داد که قرار بود در 25 جلد از سوی رادیو منتشر بشه اما عمرش تنها به دیدن سه جلد این مجموعه کفاف داد. توزیع کتاب به قدری نامنظم و آشفته بود که فقط درصد کمی از مردم تونستن کتاب رو بگیرن یا اصلا خبر دار بشن که این کتاب دراومده . کتابی که سال ۲۰۰۳ رو به این اسم گذاشتن . سال ۲۰۰۳ سال هزار و یک شب .

بابا شاعر بود . روی دستگاه پیغام گیرش همیشه شعرای خودش بود . بابا هیچ وقت موبایل نداشت . بابا ماشینش قدیمی بود هیلمن ولی به قول خودش جاده چالوس رو چنان با سرعت می رفت که ماکسیما باهاش کل مینداخت . همیشه می خندید از ته دل . برف و بارون براش معنی نداشت اون باید ۳ روز در هفته می رفت مرزن اباد تو ویلای کوچولو و نقلی ش برای انکه دور از هیاهو قصه بگه شعر بگه تحقیق کنه تو افسانه های قرن ها پیش .

جوون و بچه و پیر برای بابا فرقی نداشت برای بابا همه عزیز بودن . بابا همه رو دوست داشت . یادمه مردای ۵۰ ساله زنگ می زدن بهش می گفتن بابا استاد ... این وقتها بود که بابا به نقل  قول از همکارش از روی صندلی بلند میشد به احترام شنونده و حلقه اشکی و بغضی که از گوش شنونده دور نبود ... بابا خیلی مهربون بود خیلی ما لیاقت داشتن پدری مثل حمید عاملی رو نداشتیم . سفیر یونسکو . مردی بزرگ با دلی کوچیک .  کاش یکی بود یکی نبود قصه ها بود

منم بی مهری کردم . بعد از یک سال بی خبری که مقصرش هم خودم بودم با یه تلنگر ابدی بیدار شدم . دستم به گوشی نمی رفت . با  دو دلی شماره کتابخونه رو گرفتم . رفت روی پیغام گیر همیشه روی پیغام گیر بود با صدای خودش . هر هفته شعری روی دستگاه می خوند با ذوق و خنده . ولی اینبار صدایی رو شنیدم از اعماق اقیانوس که شباهتی به صدای بابا نداشت . پس درست بود . بابا سرطان داشت . سرطان ریه آزارش میداد . صدای بم و دو رگه بیشتر به جیغی کودکانه شباهت داشت . چی باید کرد ؟ چی کار میشه کرد ؟ دیر شده خیلی دیر شده . این یه رسم تو ایران . منم ایرانی ام . پس مرده پرستم . تنها کاری که میشه کرد اینه که فردا عکس بزرگی از بابا رو پرینت بگیرم بزنم پشت شیشه ماشینم برم سمت قطعه هنرمندان . بایستم تا جمعیت هجوم بیارن طرف جنازه و نگاهی و اشکی و افسوسی و فردا باز آغاز و بی خبری از خود و دیگران  ..

بابا یادته چی میگفتی و میخندیدی ..من  رو میگفتی جوونی بابا هستیا ...چقدر خندیدیم یادتونه ساختمون رادیو یادته ..بابا بهشت رو چی یادته قصه قصه مردیه که ..بابا نگفتم اما امشب مینویسم اون روز توی برف امدم گفتم میبینمت دیر رسیدم سر خاکت ...اما خجالت کشیدم کسی زیاد نبود..بابا ما شبیه هم بودیم اما من کجا شما کجا ...دیگه خنده هام مثل شما نیسا از ته دل ..بابا عاشق من عاشق شده بودم یادته ...نوشته هام رو یادتونه میفرستادم ...بابا بیا بگو یادته تموم اون خنده ها از ته دل بود بگو یکی بود یکی نبود ..رسمش این بود مرد ..من بمونم و تو بری ....
بابا عاشق رفتی اما فصه ها موندن حالا بچه ها شبا از کی بشنون ..صدای بابا رو میخوان بچه ها بهشت ..
دردمون هم یکی شد رفیق سرطان ؛ باید بازم ببینم

به احترام بابا یکی بود بابا نبود ....

بابا عاملی قصه گو پیر رادیو و کسی که با صداش آشنا شدم براش نوشتم با هم ساعتها حرف زدیم با هم درد کشیدیم و خندیدم مثل دو تا پسر بچه مست و شیطون  رفت و بازم موندم ...

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

فکر من نباش که  دوریت

واسه من شده یه عادت

محک

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak