پنجره ای رو به آسمان

به نام خالق لیمو ترش که زندگی را به ترشی آفرید تا آغازین لحظات ...و واپسین آن

نه تلخ باشد برای تو نه شیرین بلکه ترش باشد و ترش ...

این اولین مطلبی هست که توی این وبلاگ مینویسم ..به حرمت عزیزی که برام حکم

خواهر داره رویا عزیز  که این وبلاگ به همت و سلیقه ایشون ساخته شده

پس فکر نکنید من اینجا کاری کردم مینویسم تا روزی که بدم به نفر بعدی یا شریکم بشه

اما حرف امروز یا حرف هر روز

نمیدونم شاید حرف آدم باشه ...یعنی ما نه ...اینجا رو اشتباه کردیم ..این آدم ژدر همه ماست

سیاه یا سفید ...سبزه و بور .. با هر زبان و دین

یه بابا بزرگ داریم که میخوام قصش رو به خاطر دیدن مطلب خاطرات آدم وحوا

رویا عزیز بنویسم

و  ....................

قصه ی آدم 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش. 

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

محک

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٦ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

تقديم به همه سميرا كوچولو ها

همیشه جاش کنج کلاس بود ؛ با شتاب میآمد و بی قرار میرفت .چهره اش هیچ شباهتی به دیگر دختران 9 ساله و همکلاسی هایش نداشت؛در نگاه معصوم (سمیرا)کوچولو؛خوفی غریب موج میزد. مانتو و شلوار رنگ برگشته ؛ مقنعه کثیف و چروک خورده دخترک؛ شاید حکایت از آن داشت مادر بیخیالی دارد.
- مادر ؟
- خانم ما مادر نداریم؛ هیچ وقت نداشتیم ...
این را یک روز سمیرا در پاسخ به سوال معلم گفت و از آن روز به بعد در جواب این که چرا آن قدر نا مرتب و ژولیده است جز لبخندی تلخ ؛ چیز دیگری تحویل معلم و ناظم نداد.

دختر هر روز لاغرتر میشد .کنج خلوت حیات و کلاس های قدیمی یکی از روستاهای اطراف اصفهان تنها پناهگاه دخترک بود .بچه ها پشت سرش خیلی پچ پچ میکردند.
یک روز (ارغوان) به طعنه گفت:مامانای ما امروز میخوان بیان مدرسه برامون جایزه بیارن اما سمیرا تو که مامان نداری میخوای چیکار کنی؟
سمیرا تا آنروز هر چه می شنید دم بر نمی آورد ؛ اما حرف های بچه گانه ارغوان سر زخم های دلش را باز کرد.دخترک زار زار زد زیر گریه. کیفش رو برداشت و از مدرسه فرار کرد.میخواست خودش را بیندازد جلوی نخستین ماشینی که از آن جا رد میشد. اما عمر دخترک به دنیا بود چون در آن موقع روز ماشینی از ده کوچکشان رد نشد .
خانم معلم دوان دوان به دنبال سمیرا آمد .

دستش را گرفت. موهای پریشانش را جمع کرد او را در آغوش فشرد . گرمای آغوش معلم ؛ اعتماد از دست رفته دختر زبان بسته را به او برگرداند و او نیز از غصه های تلخ زندگی اش گفت . قبل از اینکه که سمیرا به دنیا بیاید پدرش کولی باری از حسرت را به خانه شان آورد . مواد سفید خانه سیاه کن را در خانه دود میکرد.مدتی بعد مادر سمیرا هم به اصرار پدرش در کلبه متروکشان به کبودی نشئگی دچار شد .پدر اعتیاد را در هوای خالی از تنفس خانه رها میکرد ؛ که مادر معتاد فرزندی به نام سمیرا به دنیا آورد .کودکی که با شتاب و نا خواسته آمد و در دنیای تیره تنها یدک کش نام موجودی زنده بود. قبل از به دنیا آمدنش پدر و مادر قصد کشتنش را داشتند .
اما مادر معتاد؛ به هر دری زد نتوانست این مهمان ناخوانده را بیرون کند .دخترک آمد؛ در فضایی پر از دشنام ؛ ماتم روزهای شیرخوارگی ؛ گریه های کودکانه و کتک های زن و مردی به نام پدر و مادر بر تن سمیرا داغ بودن را حک میکرد .سمیرا عروسک کوچولویی نداشت که موهایش را نوازش کند و برایش قصه بگوید . چشم های کهربایی دخترک خود قصه ای بود برای تمام عروسک ها . ای کاش افسانه بود یا کارتون ؛ مثل همان ها که وقت قرار است قهرمانان کوچکش را بفروشند آه از نهاد هر کوچک و بزرگی بر می آید. اما نه انگار سرنوشت داشت سمیرا را با خود می برد قصه و کارتون هم نبود . مردی به نام پدر که همه دار و ندار و غیرت مردانگی اش را در سرنگ های آلوده گم کرده بود ؛ حالا قصد داشت سمیرا را بفروشد. اما نشد.
مادر از پدر جدا شد نه به خاطر این که داشتند سمیرا را میفروختند؛ بلکه به خاطر اینکه دخترک را به قیمت خوب نخریدند و خرج اعتیاد کثیف زن با پول آن در نمی آمد.
پدر و مادر دخترک از هم جدا شدند . اولش سمیرا خوشحال شد .
فکر کرد ندیدن آنها حتی برای یک دقیقه می تواند آرامشی برایش به دنبال داشته باشد .

اما سرنوشت هنوز داشت سمیرا را با خود میبرد. تا کجا معلوم نبود . سمیرا بعد از آن به خاله و شوهر خاله اش سپرده شد . دایی هم با آنها زندگی میکرد .
خانه ای خالی ؛ پنجره های نیمه شکسته ؛ اتاق هایی با گلیم های پاره و زخم هایی در تن نحیف سمیرا همه دارایی خانه پر از سم خاله بود .
انگار قرار نبود زهر نشئگی دست از سر سمیرا و سرنوشت عجیبش بردارد .عروسک قصه هنوز خوب و بد را از هم تشخیص نمیداد که زیر نگاه های هرزه نامردی به نام دایی اش مورد آزار جنسی قرار گرفت.
دخترک بی آنکه بداند چه فاجعه ای در پس آزارهای بی رحمانه دایی اش نهفته است روز به روز لاغرتر میشد.
صدای شکسته دخترک هنوز آن قدر نحیف بود که به کسی نمی رسید .خاله و شوهر خاله هرزه تر از دایی ؛ آزارهای جنسی آن مرد بیمار را می دیدند و لب تر نمیکردند. عروسک قصه ؛ بی قرار بود . کلفتی در خانه ای که بوی هرزگی آن نفس هر موجود زنده ای را بند می آورد روح دختر را در هم می فشرد.

روزهای ملال آور به کندی میگذشتند . کتک های دایی ؛ شلاق های خاله و شوهر خاله؛ تیشه بر ریشه سمیرا میزد.
مادر و پدر سمیرا شاید در گوشه ای از روستای دور افتاده اصفهان در کنار سگ های ولگرد جان داده بودند.شاید هنوز هم در سوزن سرنگ های خونبار نفس های زمین را به جای آلودگی می کشانند .کسی در این باره چیزی نمیداند.
اما گور قصه های نا تمام سمیرا در سرمای وحشت آوری کنده میشد . تازیانه های مرگ بر جان دخترک 9 ساله همچنان نواخته میشد تا اینکه خداوند ماموری رساند .
آن روز وقتی سمیرا ((های های )) در آغوش خانم معلم گریست؛ او با خود عهد بست تا آخرین نفس حق سمیرا را بگیرد. حالا دستان مهربان فرشتگان انجمن حمایت از کودکان بد سرپرست دستان سمیرا را گرفته اند . با تلاش های خانوم معلم و مسئولان انجمن؛ به خاطر آزارهای جنسی ای که بر سمیرا وارد شده ؛ دخترک را به قاضی دادگستری سپرده اند تا دادش را باز پس بگیرد .

روح سمیرا زخم خورده . از زندگی سیر شده . صدای مرگ آور گریستن های پی در پی دخترک هر لحظه آتش بر جان کارکنان انجمن روزنه های امید اصفهان می اندازد . سمیرا در حال حاضر در بهزیستی به سر میبرد . و پرونده قضایی او در دادگاه عمومی اصفهان تحت رسیدگی است . در این میان اشخاص ناشناس مدام خانم معلم را به مرگ تهدید میکنند؛ آنها سمیرا را ؛ برای ادامه کلفتی و رسیدن به افکار غیر انسانی شان میخواهند . روزنه های امید حتی از پنجره های مرکز نگهداری کودکان در بهزیستی هنوز هم می آید.
تا به امروز سمیرا 3 بار از مرگ نجات پیدا کرده و این برای انسان های مهربان یک مفهوم دارد , سمیرا را دریابید نگذارید سرنوشت او را با خود ببرد ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak