پنجره ای رو به آسمان

سلام بعد از مدتها باز برگشتم ....

به کجا به خونه ای که حالا صاحب اصلیش رو بیشتر میشناسم ....

به رسم ادب هم که باشه باید از صاحب خونه که آبجی رویام هست شروع کنم...

و اینبار هم بهانه خود صاحب خونه بود به خاطر این مطلبت مینویسم....

و داستان یه راه ...

هنوز بندای کفشش رو نبسته بود که غم توی چشماش موج زد ..احساس نگاه نگران مادری که ژشتش ایستاده ...دلش رو بد جوری لرزوند...هنوز توی نگاهش غم بود که لبخندی زد و گفت مادر باز که نگرانی نترس سر وقت و سالم میرسم ...
از در حیاط زد بیرون که در رو چیزی نگه داشت صدای نگرانی که میگفت بابایی بیام و با تموم وجود برگشت و گفت نه بابایی خودم میرم ...و رفت هنوز نگاه پدرشروی خودش احساس میکرد امروز میخواست تموم زحماتش رو بذاره روی دایره و کنکور بده ....
دلشوره و باز هم دل آشوبی که تموم وجودش رو گرفت اما یه حس که باید این راه رو بره اونو جلو میبرد ...ساعتها میگذشت هنوز نگران بود چرا کسی نمیایسته دیرم شد خدایا کمکم کن ..چطور توی صورت مادرم نگاه کنم و بگم نشد اونا که خواستن بیان ...
به بابیی چی بگم ....
صدای باز شدن در امد هنوز نگاهش رو بالا نیورده بود که اوتوبوس رفت...باز گل امید توی دلش پژمرد.برگشت رفت با سختی توی پیاده رو ..هنوز وقت داشت ...چراغ قرمز شد باید عجله میکرد امد از لبه پیاده رو پایین به زحمت اولین موتوری که رد شد سرش گیج رفت تا امد خودش رو جمع کنه چراغ دوباره قرمز شد...
به هر زحمتی بود رفت اون طرف دیگه ثانیه ها رو میشمارید تا رسیدن به نتیجه زحمتش چند لحظه مونده بود ...
بارها صدا زد دربست اما گوشا انگار توی این صدا نمیشنید ....
اولین ترمز که شد به زور خودش رو به دستگیره رسوند اما مسافری نشست جلو و قبل از هر عکس العملی راه افتاد ...
با هزار امید امده بود بیرون و دلخور از زندگی بود ..صدای سوتی توی گوشش پیچید ....
هنوز گنگ ایستاده بود ...که صدایی گفت دخترجون زود باش دیرت میشه دختر منم کنکوریه خودم میرسونمت ...
اینبار برق امیدی از قلبش تا چشم پر از اشکش امد...سرش رو بالا کرد یه افسر که با نگاه پدارنه نگاهش میکرد ...گفت بجند ..یه سوال توی ذهنش بود چرا سوت زد صدای سوت ؟
تازه به خودش امد اون برای تاکسی جلوی پاش سوت زده بود که بایسته ....
وقتی تاکسی حرکت کرد شمارش شروع شد خدایا دیر میرسم ساعتش رو نگاه میکرد و خیابون پراز ماشین ..رسید دم دانشگاه با سرعت پیاده شد ..جمعیت راه رو باز کردن اما در بسته بود
کوه ارزوهاش خراب شد اما اینبار یکی دیگه رو انگار خدا فرستاد کارتی از جیبی بیرون امد ..به بالا نگاه کرد همون راننده تاکسی بود گفت شما ...
اره من انتظامات همین دانشگاهم داشتم میومدم اینجا با تاکسی هم کار میکنم در باز شد ..
بازم یه نور امید تا ته قلبش راه باز کرد ....حالا ده دقیقه بود کنکور شروع شده بود و اون هنوز توی حیاط دانشگاه بود ...
ولی اینجا خونه آخر نبود و دل اون برای شکسته شدن جا داشت....
رسید به ساختمون که از دور امید خیلیا بود و تموم شوق اون...در بسته بود در زدن باز شد ..اولین نگاه دلش رو لرزوند...نگاه  ملتماسنه ای به اطراف انداخت ..ما حرف مسئول  اون حوزه یه چیز بود ..نمیشه باید بره بالا باید زودتر میومد باید زودتر راه میافتاد ..حرفاشون مثل ژتکی به سرش میخورد اما هنوز مصمم بود که بره ...صدای طبقه ژاینن داشت زیاد میشد که بازم کمکی رسید دری باز شد و دختری امد بیرون گفت بذارید به خاطر من بره ...
حالا سالها از اون روز میگذره و الان همون دوست که خواهش کرد بره سر جلسه و خودش موند تا کنکور بده ...روی سن منتظر اونه که بیاد و بهش مدرک لیسانسش رو بده به خاطر یه عمر ژشتکار و شاگرد اولی ....
اینبار اون نرفت بالا بقیه امدن ژایین غیر از دوستش که کمکش کرد چون روی ویلچر امید و آرزو مثل اون نسته بود و همیشه با هم میرفتن و میومدن ....
آخه هر دو یه درد داشتن ...یه حس و یه درد دل ....آخه هر دو اسیر سرنوشت شده بودن و روی ویلچر بودن و هر دو دلی ژر امید لبی ژر خنده و دلی شاکی از روزگار داشتن

...

تموم شد

بای 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢۳ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak