پنجره ای رو به آسمان

از کجا باید شروع کرد از کجا ...از جمیعت امروز جلو تالار وحدت ...

یا از مردم سیاه پوش عزیز ...تموم سعیم رو میکنم زود خودم رو برسونم

تا صبح نتونستم بخوابم

فیلم و دوربین ها رو بر میدارم و میزنم بیرون

توی تاکسی اولی که میشینم اینقدر بد اخلاقم که حتی حال

نگاهی به شهر رو هم ندارم ...

تاکسی دوم راننده تاکسی گفت داداشی

عکاس عروسی هستی گفتم نه برای رفتن عزیزی میرم

گفت مردم چه کارا میکنم برای مرده هم

گفتم نمرده گفت یعنی چی داداش خودت گفتی

گفتم زندس  برای همه مراد بیگ و هامون و

 هزارتا فیلم و نوشته و صدا دیگه

ساکت شد ...نمیدونم شاید بد گفتم

اما وقتی دوربین دستم میگیرم تا عکس بگیرم

تازه یادم میوفته اون کسی که داره حمل میشه روی

شونه خیلیا یه روز با تموم وجود با صداش

اشک ریختم و

توی دلم پشت لنز گفتم

حال ما خوب است اما تو باور نکن ........تو باور نکن

استاد کاش ...

چی بگم همیشه از این کاش ها  گفتیم

دلم تنگ است دلم اینجا بی تاب و دلتنگ است

پ.ن : عکس ها رو ظاهر کنم بعد اسکن کردم میذارم

پ.ن : من امروز بد اخلاقم نزدیک نشین ...

همین

محک

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳۱ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

 

نمیدونم هنوز برام قابل باور نیست ...توی کافی شاپ بودم که یکی

از بچه ها گفت رفت، خسرو هم رفت ..گفتم شوخی نکن ...ولی

بعد که تلویزیون گفت ...انگار تموم تلخی اون قهوه به جون و دلم

 نشست ...موندم واقعا اون صدا دو رگه و مخصوص جنوبی ها

که یه روز وقتی بابا عاملی دستم رو گرفت برد پیشش رفته

همونی که وقتی گفتم استاد افتخار باهاتون آشنا شدم

خنده نازی کرد و گفت من به شما جوون ها افتخار میکنم

ولی حالا مردی از جمع عشاق رفت... مردی بی ریا که با

همون صدا جالبش توی خانه سبز میخوند همونی که عاشق وار

توی اتوبوس شب گریه میکرد ...برای رامبد جوان مثل یک پدر حرف میزد

و برای مهین ترابی یه همسر عاشق ،مردی که رفت تنها یه مرد نبود

برای من خیلی بود یه روز مشوقم شد بنویسم ...و تنها با یه جمله

نوار دکلمش رو امروز توی ماشین گذاشتم و چقدر متین بود

این صدا ...خیلیا گفتن از ایست قلبی رفت اما سرطان باعث

این ایست شد دردی دوازده ساله که فقط شکیبایی رو میخواست

مردی که رفت کسی بود که همیشه چشماش یه غم بزرگ داشت

نمیدونم چی بگم ولی برات پیر خرابات من آرزو بهترین ها رو دارم

توی دنیا باقی

روحت شاد

به قول شعر خودت  ...حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن!!!!

خدایت بیامرزدگریه

محک

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

 خب اینبار هم غافل گیر بچه ها توی بیمارستان شدم این چند

خط رو برای بچه ها مینویسم

بچه هایی با تموم رویا ها و واقعیت ها

به امید سلامتیشون

اینجا آخر دنیاست .*نقطه جمله تمام*

اینجا آخر آرزوهاست *سر سطر*

بین رؤیا و واقعیت اینجا

فاصله هاست

لحظه هایت همه می میرند

آری اینجا مرگ لحظه هاست *سر سطر*

به کجا می نگری؟

اینجا تا چشم کار می کند دریاست

اینجا عشق را دار می زنند

اینجا مرگ رویاست.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak