پنجره ای رو به آسمان

سلام هیچ وقت نمیدونستم

توی این موقعیت ها چی بنویسیم منظورم مبعث و این مسائل

هست البته تبریک رو میدونم ولی چیز دیگه به ذهنم

نمیرسه واقعا دلیلی ندارم ...نمیدونم شاید چون از

این محیط نسبت به بعضیا دورتر بودم و برای همین هم نمیدونم که چی باید بنویسم

اما همین قدر آقاجون که مبعثتون مبارک

میدونید این روزا چی توی دلم میگذره و نمیتونم

به زبون بیامر میدونم اقا ولی شرمنده که نمیتونم بگم

بگم که خسته شدم از زندگی از رفتن عزیزام

از همه چیز خستم و دارم تن خستم رو میکشم

میدونم امشب شب عید هست ولی آقا چی بگم

غیر اینکه مبعثتون مبارک

چون بخوام بنویسم غمگین و ناراحت مینویسم

شاید یه روز دیگه

بای

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٩ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

امروز تهران

بوی بارون تن خسته

فکر مشغول و دیگر هیچ ....

نمیدونم از کجا بگم شاید هم اینقدر میدونم که موندم

امشب یکی از بچه ها سرطانی رفت خبر بدی بود خیلی هم بد

اینقدر که وقتی نشستم توی ماشین

تازه حواسم جمع شد

من فکرم داغون هست نمیتونم بنویسم همین

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٤ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak