پنجره ای رو به آسمان

از تمام دنیا یک خانه میخواست.خانه ای که بزرگ باشد به اندازه 60 متر و البته هر روز مجبور نباشد که پنج طبقه برود بالا ، بیاید پایین.

از تمام دنیا یک ماشین میخواست .

ماشینی که ارزان باشد اما ژیان نباشد

که مجبور نباشد آخر هفته با اتوبوس شرکت واحد ،

 خانواده رو ببرد پارک ملت

تا سفره شام شان را روی سبزه ها پهن کنند و کوکوی سبزی را با گوچه فرنگی  و

پیاز ، لقمه کنند  و خوشحال باشند که در تهران زندگی میکنند.

از تمام دنیا یک کار میخواست که به مویی بند نباشد و به سه ماه نرسیده ،

فسخ قرارداد نشود چون قرارداد دو ماه و 25 روزه بود.

از تمام دنیا یک مدرسه میخواست برای پسرش که دبیر شیمی اش آنقدر

خوب باشد که دائم بچه اش نق نزند برای قبولی در کنکور

 باید به کلاس آزاد

برود و او هم دائم غر نزند که از کجا بیاورد.

از تمام دنیا ، دو تا النگو توپر طلا میخواست برای زنش ؛

 تا دائم نرود برای

مهمانی ها از خواهرش که زن یک عمده فروش لوازم اتومبیل بود ،

 النگو قرض

کند و او همیشه سرش جلوی باجناقش پایین باشد .

از همه دنیا یک بیمه درست و حسابی می خواست که خرج سرطان معده اش

را تقابل کند برای عمل ؛ تا نمیرد .

مُرد . از تمام دنیا ،یک قبر آبرومند می خواست در بهشت زهرا.

 نصیب اش نشد

 چون پولی در بساط خانواده اش نمانده بود .

بگذارید این قصه رو خیلی خوش تموم کنیم :

وقتی توی قبرش  گذاشتند ، آرام شد ؛

چون دیگر ...چیزی نمیخواست

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٧ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak