پنجره ای رو به آسمان

آرامش و دیگر هیچ !!!

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

هنوز خالق لیمو ترش داره حال میده ولی فکر کنم

حرفام رو اینجا شنیده چون کلی حال داد

اول اینکه دیروز یه مشکلی بود که فکرم مشغولش بود

حل شد اونم ناکهانی

بعدش اینکه فکر میکنین کی زنگ زد زیزی  اونم بعد

از مدتها یعنی زنگ نه اس داد وقتی خوندم باورم نشد

خیلی خوشحال شدم

و داستان دیروز صبح من و چند دوست

دیروز وقتی زدم بیرون دوستم گفت کجا میری گفتم میرم خونه

استاد ویلنم کار دارم گفت وایستا داریم با رامتین میام دنبالت

امیر و رامتین امدن بعد رفتیم کلانتری ولنجک برای

گرفتن مجوز مغازه دوستم اول از تیپ ها و وسایل بگم

من شلوار بوتکات و یه وئی شرت گشاد و نیم بوت فالکر و

کلاه کشیده بودم سرم ؛ رامتین موها رو ایتالیایی ریخته بود

توی صورت و شلوار جین و کفش وست ودی

و آخر از همه امیر با موهای فر و بلند از پشت بسته

با بارونی و شلوار لی و نیم بوت ایتالیایی ماشین رو جایی

گذاشتیم و چون ترسیدیدم وسایل رو ببرن با خودمون بردیم

جلو در کلانتری غوغا بود

رامتین : حاجی نریم بگیرنمون

من : نه حتما دیشب باز ریختن یه پارتی رو گرفتن

امیر : ساکت

رفتیم و رسیدیم دم کلانتری همه یه جوری نگاه میکردن

یهو یکی گفت حتما اینا امدن اون نوازنده ها دیشب رو آزاد کنن

من و رامتین میخندیم و امیر میگه بله ما دم هامون کلفته

رفتیم تو یه سرباز فسقلی جلو بود گفت برای چی امدین

من : بیکار بودیم امدیم یه سری بزنیم حال کنیم

رامتین : نه جناب سروان سرباز کار داریم

امیر گفت :امیدیم برای جواز کسب من

سربازه گفت خوب اینا چیه من گفتم این ویلن هست میشه ببریم

رامتین اینم گیتار باس من هست و امیر هم گفت اینم گیتار الکتریک

هست ...سربازه میگه کنسرتیا رو دیشب گرفتن

برین فردا بیاین کلی اذیتش کردیم و با وسایل رفتیم تو

از دور افسر نگهبان رو دیدم

من : چاکر جناب سروان هم هستیم

سروان : برو بیرون فکر کردین میفرستم همتون رو دادگاه

رامتین : بچه یه ذره اروم باش

امیر : نه جون جناب سروان امدیم یه ذره ساز بزنیم براتون

ببین اینا کار بدی نکردن

سروان: با داد زبون هم که دارین خوب حتما هنوز مستین

بگذریم که آخرش گیر داده بود یکم براش ویلن بزنم

و من هی میگفتم بلد نیستم و رامیتن براش زد

چهار ساعتی خندیدم

آخرش میگه بچه ها من اینقدر بد نیستم کارمه

من : چاکرتیم جناب سر گرد

رامیتن : انشالله هفته اینده ما رو گرفتین  یعنی حله

سروان :پاشین برین بیرون تا نزدمتون

و ما سه دیوونه هر هر کنان میایم بیرون و برگشتم

به همونی که اول جلو گفت دنبال دوستشون امدن گفتم

بیخیال جووونیم دیگه یه تعهد بگیرن رفتین

و رفتیم

ببخشید نشد حس و حالش رو درست بتعریفم

ولی خیلی ترکوندیم

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام معذرت بابت این مدت که نبودمقلب

و نشد درست به همه سر بزنم انگاری خالق لیمو ترش

باز باهاش آشتی شدم کلاس گذاشته و هی برنامه میچینه برامنیشخند

بعد سالگرد ژینا که خراب شدمناراحتگریه

فرداش رفتم کوه پام پیچ خورد و خوردم زمین و شانس اوردمخندهساکت

نیم متری برف بود جلو هتل اوسون دربند بعد هم امدم شب

که فرستادمون بیمارستان و کر کر خنده بازی و شیطنت مناز خود راضی

بعد انگار کم بود برام خالق لیمو ترشم منت بر سر ما گذاشتتشویق

و با یه آنفولانزا مشتی انداختم توی خونه حسابی

در کل اوستا کریم در حق ما سنگ تموم گذاشت .تشویق

پ.ن : سارا عزیز باز دسترسی بهت ندارم ولی نمایش

تئاترتون عالی بود همه چیزش مرسی برای دعوتفرشتهقلب

پ.ن ٢: سعیده خانوم امیدوارم ببینمتون به زودی البته ...متفکر

پ .ن ٣ : کلاس ویلن عالی بود من راضی استاد راضی ..چشمک

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام به همگی

شهادت اما حسین (ع) و یاران با وفایش رو تسلیت میگم

من هفته اینده نیستم سالگرد عزیزترین عزیزم هست

بگذریم این مطلب رو یه دوسنوشته و من به رسم

امانت داری میذارم بدون هیچ تغییری... 

امیدوارم .....

همین

((تلاش پسرکی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

 

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را می گویم. پسر 12 ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا"این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!

امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود 9 روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود 2 ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه 12 ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر 8 ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود 12 شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام، خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره 2ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند.

امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم.شاید راهی باشد.از وقتی که با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود که امین 12 ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانم که پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

 

همین


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak