پنجره ای رو به آسمان

سال نو بر همیگتون مبارک هورا

پارسال سال خوبی بود یا نه نمیدونم

ولی دوستیا خوبی اینجا پیدا کردم که براشون

آرزو بهترین ها رو داشتم و دارم ...قلب

میترسم دیسی بشم گریه

فردا میام کامل میکنم

پ.ن : خسته نباشین سال نو امد نیشخند

همین

-----------

دوباره سلام نوشتم اون بالا فردا میام ولی نشدنیشخند

یعنی شد و نیومدم نمیدونم چرا ؟یول

این روزا مثلا عید هست فرقی نکرده زیاد خنثی

مینویسم و میخونم و ساز میزنم و دیگر هیچ ساکت

عید شده کلی عید تبریکی گفتم و

چرا یکی نمیاد به من عیدی بده باباگریه من هم عیدی میخوام خوب

اااااااااااا اصلا نمیخوام بزرگ بشم من که از

بزرگی خیری ندیدم بیان عیدی بدیدکلافه

راستش نوشتنم نمیاد ولی به زودی مینویسم

همین دیگه یول

الان هم میام به همه سر میزنم و از همینجا

به همه دوستام تبریک میگم و ارزو بهترین ها رو

براشون دارم

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام شرمنده این مدت نشد ببببببببببیام

درگیر بودم و نشد دیگه خوب خونه تکونی هم همش نبود بیشتر کاری بود

بگذریم از هفته قبل بگم

صبح آرش زنگ زد و من زیاد کوک نبودم و گفت چیه گفتم هیچی

گفت بیا بریم یکم اذیت کنیم و بچرخیم

قرارمون شد بعد از ظهر به ارمین هم زنگ زدیم و امد هر سه ساعت

یک میدون تجریش بودیم و همدیگه رودیدم با اون همه شلوغی به

زور جا پارک پیدا کردیم و

توی بازار چرخخیدن که یهو زد به سرم گفتم بریم کارگری

آرمین هم از خداش بود گفت آره رفتیم سه تا پارو خریدم و

رفتیم توی خیابون زرد بند (پشت خیابون در بند )

یکم لباس ها و موهامون رو بهم ریختیم و

آرمین : فررررررررررررش میشوریییم استخر میشوریم

آرش :همه جور خونه رو مترکونیم (میتکونیم )

منم اروم قدم میزدم و هر سه ÷ارو سر شونه هامون

یهو یه پیر زن از لای در یه خونه ویلایی صدامون کرد

رفتیم و گفت سه تا فرش هست بشوریم و کل حیاط رو + استخر

با لهجه افغانی ارش همش میگفت ها باشه چشم خانم

منم به زور جلو خودم رو گرفته بودم

رفتیم تو و شروع کردیم به کار چه کار کردنی بیشتر ترکونیدم

آرمین حوض رو با یه سطل خالی میکرد و من حیات جارو میزدم

آرش هم آب بازی میکرد و سنتی افغانی میخوند

÷یر زنه گفت راستی شما کارگر زن هم میشناسین

گفتم ها خانیم ما میشناسوم ...

زنگ زدم با موبایل با لهجه افغانی گفتم به خواهر پریا

(یکی از بچه ها و همکارم )و

بعد هم مرجان (استاد دانشگاه)که بیان

و اونا هم ل تر از ما سه تا امدن و ۵ تایی تا هشت شب خندیدم و کار

کریدم و بعدش عین چی ولو شدیم توی حیات خونه که همون موقع

دختر صاحب خونه هم امد با یه پرشیا اسپرت و کلی هم قیافه

گرفته بود و رفت ته حیات با ماشین و ما داشتیم میخندیدم

و افغانی میخندن و منم با دبه سطل  میزدم

که خانومه امد و بهمون حقوق داد و هییییییی ما میگفتیم نه خانیم

نیخواییم باشه بعععد میگفت نه زحمت کشیدین و

مرجان که ترکید از خنده

دختره هم امد گفت من اینا رو دیدم یه جا

گفتیم خانیم این وسایل باشه ما بریم بیام ببریم

و زدیم بیرون هر کدوم رفتیم سمت ماشینش و برگشتیم

با ماشین هامون وقتی خانومه در رو باز کردو ما رو دید دیدنی بود

من که اینقدر خندیده بودم اشکم داشت میومد

گفتم خانوم ما با ÷ول زحمت کشی این ماشینا رو خریدیم

و رفتیم وسایل برداریم دختره گفت شناختمتون تو و اون ÷سره

ارمین رو میگفت یه بار شب عید همین میدون تجریش داشتی

روزنامه میفروخیتن ....حالا یادم امد ؟

 خواهر پریا یهو منفجر شد ...پیر زنه گفت

جریان رو بگین ببینم چی هست ؟

ما هم همه رو گفتیم و گفت عمرا بذارم بدون شام برین

هر چی اصرار کردیم نشد و رفتیم تو چون جا نبود ماشین ها رو بردیم تو

دختره مات شده بود آخه خیلی قیافه گرفته بود اولش

و ساعتها نشستیم و کلی خندیدم خانومه هم استاد بازنشسته

حقوق بود و کمی هم یکی از بچه ها ساز زد

خوب بود ..ولی گردن درد فرداش کشته منو

پ.ن : از دلم در امد به سرعت

پ.ن :اگر دیر شد شرمنده

پ.ن: شاید ما فقط میخواستیم یادمون بره آرش از کسی که از دست داد

من ...خواهر پریا مرجان و ........

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام و شرمنده چند روزی نشد بیام این روزا کمی درگیر هستم و خوب حتما درست میشه

اپیزود اول : من ،سازم و میدون ولی عصر و بوی سینما و ذرت مکزیکی با پنیر و تنهایی

ایپزود دوم: دیدن خرید مردم با هم بی هم و بوی عیدی فرهاد توی گوشم و تنهایی

اپیزود سوم : سکوت سکوت و درد لعنتی دندون و یه عالمه تنهایی

اپیزود اخر : نشستم و ساز میزنم و دندونم در میکنه و من باز هم تنهام

و این روزا سخت پاهایم تاول زده از بس تنها قدم زدم توی شهر دود توی بوی بوق های

خشن ماشین ها و صدای سخت دلتنگی ...شیطونم شیطونی میکنم استاد زبان تخصصی

نجوم رو مونده بترکونم از بس اذیتش میکنم سر کلاس و میگه بهت نمیاد اینقدر شیطون

باشی و میگم واقعا....راستی آخرین بار کی رقصیدم ؟ راستی میای بریم تئاتر و قهوه فرانسه

بخوریم با هم ؟ راستی میای هم قدم بشیم و منم خرید کنم .؟ راستی دلت چطوره تو که

دل داری ؟ راستی امروز بیست روز مونده تا عید ؟ راستی راسته که راست راست هست

همه راست های زندگیم...

به قول دوستی که سنتور میزنه همیشه راست گاه بزن و برقص بیخیال غم دنیا و من یازم

به کوک غم رفتعه ...بوی عیدی بوی ماهی دودی بوی کاغذ رنگی ....

پ.ن : خستم و فکرم کار نمیکنه خوب و بدم رو نمیدونم خالی هستم از ........

پ.ن : کی پا رفتن یه تئاتر یه قدم زدن و یه عالمه فکر مسخره هست

پ.ن : این رو الکی زدم نمیدونم بیخیال فردا استاد ویلنم کله ام رو میکنه

همین

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak