پنجره ای رو به آسمان

سلام این ادامه نامه هست و فکر کنم یه بخش دیگه باید بذارم غیر از امشب

اینم ادامه نامه :

 سکوتی که بین من وپدر آرمین ایجاد شد تا نزدیکیهای خونه ادامه پیدا کرد که ناگهان آن سکوت با صدای زنگ تلفن  مادرم که نگران جواب سی تی بود شکسته شد و من وقتی جواب رو به مادرم گفتم ناگهان تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و دکتر چی گفته! صدای حق خق گریه هام با صدای گریه مادرم که با ناباوری گریه میکرد در اونور خط و صدای ترمز ماشین همسرم در هم آمیخت. صدای گریه های من ومادرم باعث شده بو د که متوجه گریه های همسرم نشوم. وقتی گوشی رو قطع کردم دیدم پدر آرمین بیصدا سرش رو رو فرمان گذاشته و داره آروم گریه میکنه. برگشتیم خونه آرمین که درد میکسید دوید اومد  و  پرسید مامان چی شد جواب سی تیم چیه مریضیم؟ باید آرومش میکردم تمام ناراختی مو باید مخفی میکردمو بروش میخندیدم باید براش فیلم بازی میکردم مثل خوانندهای که 1 ساعت قبل کنسرت شادی که باید به مردم تحویل بده خبر مرگ عزیزشو بهش بدن بعد ازش بخوان برو رو صحنه بخند و بخون مجبوری. گفتم چیزی نبود عزیزم بروش خندیدم و گفتم جای نگرانی نیس یه عفونت ساده است. چند دقیقه ای از اومدن ما به خونه نگذشته بود که اطرافیان نزدیکمون برادرو خواهر و مادر و پدر  با ناراحتی به خونه ما اومدن.مسولیت سنگینی  داشتم چون هم باید ناراحتیمو مخفی میکردم تا آرمین چیزی نفهمه و هم باید مادرو نزدیکانم را که بیش از من بی تابی میکردند با ایما و اشاره که آرمین متوجه نشه آرومشون میکردم. در حالیکه بیش از27 سال سن نداشتم و همسنای من نمیتونستن حتی تصمیم بگیرن که ازدواج بکنن یا نه ؟.من

 صا حب یه بچه 9 ساله  سرطانی شده بودم و مسولیت سختو خطیرو دردناکی برام شروع میشد. خلاصه آرمین از ناحیه کام دهان با یک عمل جراحی سختی نمونه برداری(بیوپسی) شدو جواب پاتولوژی بعد 1 ماه  حاضر شد. و توی این 1 ماه درد و رنج آرمین که از ناحیه بیماریش میکشید رفته رفته بیشتر و غیر قابل تحمل تر میشد.

 

یادم می آید یکی از روزهایی که خیلی عذاب میکشید و درد داشت(قبل از شیمی درمانی) با گریه پیشم اومد و  دید که سر نماز دارم گریه میکنم نمی دانم چه چیزی از دورو برش حس کرده بود که  از من این سوال رو کرد.."مامان! من از قبر میترسم اونجا تاریک و سرده چرا وقتی کسی میمیره توی فبر میزارنش؟" من چه می توانستم در آن لحظه بگویم تا او آرام شودجز اینکه بغض و هنگامه ای که با این حرفاش در درونم بر پا کرد با فریادی سرکوب کنم که مانع ریختن اشکهایم گرددو او از اینکه سوالش خیلی مسخره و دور از ذهن است احساس امنیت خاطر و آرامش کند.

 

 روز اول ماه مهر85 که آرمین از درد داشت بیحال میشد ودنبال بهانه ای برای گریه میگشت صدای بچه های مدرسه آرمین(پرواز) که خیلی نزدیک خونه مان بود کاملا به گوش میرسید .صدای قرائت قرآن وسرود ملی. رفتم تراس و با دیدن حیاط مدرسه که بچه ها صف ایستاده اند دلم پر از خون شد  چرا آنسال نباید آرمین در میان دوستانش

 می بود؟ از ثبت نام او  تا شروع مدارس چه چیزی عوض شده بود که آرمین با پای خود رفته و ثبت نام کرده بود و موقع شروع مدارس با درد چشم و سر و صورتش داغ به دلم میکشید. چرخه دنیا کجا اشتباه چرخیده بود؟ چه چیزی مانع چرخش فلک بروی مدار حلقوی آرام و بی دغدغه گشته بود؟ آیا گناه من بود؟ گناه آرمین  چه بود؟ به خاطر اینکه صدای مدرسه را نشنود و مثل من عذاب نکشد تمام پنجره ها را بستم و صدای تلوزیون را زیاد کردم. گوشی را برداشتم و به تمام اطراف و نزدیکانم که تقریبا هر شب برای دیدن آرمین میامدند گوش زد کردم که مبادا در پیش آرمین حرفی ار مدرسه و اول مهر و کیفو کتاب بزنید او نباید به فکر مدرسه بیفتد با دردی که میکشد فعلا مدرسه را  فراموش کرده با یادآوری اش عذابش را 2چندان نکنید.

                                                                                                                                                                   روزی که پس از تحقیق فراوان با  دکتر رضامند فوق تخصص خون و آنکولوزی آشنا شدیم و تعریف زیادش را از همه شنیدیم جواب پاتالوژی را به ایشان نشان دادیم و او با توجه به نوع تومور مشخصه با امیدی 60% ما را با شیمی درمانی آشنا نمود. و گفت که نوع تومور آرمین اگر به دارو جواب مثبت دهد نیاز به 17 دوره شیمی درمانیست که 1 الی 1.5 سال طول میکشد او گفت تغذیه و روحیه و بهداشت در این امر حائز اهمیته زیادیست و هر دوره اگه بی مشکل پیش بره حدود 8 روز طول میکشه و باید هر 13 روز 8 روز بستری بشه و موهاش خواهد ریخت ولی نگران نباشید بعد قطع داروها دوباره مثل اولشون موهاش در میاد.

روز 17 مهر سال 85 بود که آرمین را جهت دریافت اولین دوره کموتراپی(شیمی درمانی) در بخش خون بیمارستان کودکان بستری کردیم.

بعد از اینکه رگ گرفتن و براش سرم زدن اونو از من جدا کردن و بردن اتاق کار پیش پدرش ازش آزمایش مغز استخوان و آزمایش آب نخاعی  از استخوان لگنش بدون بیهوش کردن  گرفتند و یکسری آزمایشات خون ازش گرفته شد سپس شیمی درمانی او را شروع کردند. شیمی درمانی پایان دردهای سر و گونه و دندان آرمین و شروع عذابهای دیگر بود. قرار بود 14روز یکبار 5 روز شیمی درمانی و 1هفته کامل بستری بشه. نرسها و دکتر

 توصیه های لازم بهداشتی و نگهداری یه فرد شیمی درمانی شونده رو به ما کرد و ما تازه فهمیدیم که علاوه بر غم و غصه بزرگ چه روزهای سختو عذاب آوری پیش روی ما و آرمین هست. از اولین روز که دارو شروع شد تهوع و استفراغ  شدید با سر درد و تب ناشی از داروها به سراغ آرمین اومد.

پ.ن:  کاش همش ...

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام این مادر آرمین هست البته قبل از فوت ارمین عزیز و

در زمانی که همه امید به بودن آرمین عزیز داشتن و ....راستش امشب

چرا این رو گذاشتم و میخوام در چند بخش بذارم

این نامه  سال قبل بهم رسید البته قبل از فوت ارمین عزیز در چند بخش

مستقیم نامه رو میذارم البته من اسم دکترا رو که ماد ر‌ آرمین آورده

رو نمیذارم این رو تقدیم میکنم به همه مادرانی که از عضق و جون و عمر

خودشون در این راه گذاشتن بدون اینکه لبی باز کنن آبجی ببخشم

که قسمتی از نامت رو میذارم ببخشم و بهت تبریک میگم روز زن رو

این هم نامه :

اوایل مرداد85 آرمین با دیدن عکسش در روزنامه که بخاطر معدل بیستش در خرداد سوم دبستان بود شادی کاذبی  در جهره اش نشست. دندان دردی که روی گونه سمت چپش داشت روز به روزبیشتر میشد و تورم اندکی که در همان ناحیه از صورتش ایجاد شده بود نگرانی ما را بیشتر میکرد ولی به هر کدام از دندانپزشکهای ماهر و معروف شهر میبردیمش سر در نمی آوردند ولی نمیخواستن اعتراف کنن و همچنان با این جملات که چیز مهمی نیست و خوب میشه نگران نشید و یه عفونت دندونی ساد ه اس ما رو مطمئن میکردن ولی من با هر شبی که آرمین از درد گونه و دندونش تا صبح نمی خوابید فرداش از یه دکتر دیگه وقت میگرفتم و میبردمش بلاخره هیچکدام از این دکترها ( دکترها:( ...) دندانپزشک کودکان.ساسان (...) . دکتر (...) . رادیولوزی دکتر ... که با گرفتن 5 عکس از سر و صورتش  تشخیص اشتباه عفونت مفصل فکی را داد و مابقی دکتر ها رو گمراه کردو ,, پیشنهاد سی تی اسکن رو نداد. دکتر (...). دکتر (....).دکتر(...). دکترعظیمه (...). دکتر (...)دکتر (...) و چند تن از دکتر های که اسمشون در خاطرم نیست.) هیچکدام از این دکتر ها درد و تورم گونه آرمینو که روز به روز بیشترو متورم تر میشد نه تنها تشخیص ندادند. هیچکدام پیشنهاد یه سی تی اسکن و نکردن. آخرش من بعد 2 ماه دربه دری از این مطب به اون مطب آرمینو بردم  پیش دکتر آرتا جراح فک.و ماجرای 2 ماه و تشخیص دکترها و خوردن اینهمه آنتی بیوتیک و در نتیجه بدتر شدن احوالات آرمینو گفتم . و خاطر نشان کردم که آقای دکتر من میترسم دندون درد حتی با عفونت بالا هم  اگه بود با این 200 آنتی بیوتیکی که جور واجورش رو دکترهای ذکر شده در بالا تجویز کردن حتما یا خوب میشد یا لااقل کم میشد ولی تورم و درد آرمین رفته رفته بیشتر میشه و ثب میکنه با هیچ مسکن معمولیم دردش کم نمیشه. دکتر آرتا گفت خانم محترم  من تعجب میکنم که چرا همکارانم با دیدن اینکه داروها جواب نداده چرا پیشنهاد سی تی اسکن نکردن چون دردی که همراه تورم باشه و رفته رفته بیشتر بشه  تب هم بکنه و به مسکن دردم جواب نده ما باید فوری یه سی تی اسکن بگیریم از سر بچه. من نگرانی و ترس سراسر وجودمو فرا گرفت گفتم دکتر شما چی تشخیص دادین مگه ؟ گفت من اعتراف میکنم که نتو نستم تشخیص بدم ولی نگران نباشید با سی تی همه چیز معلوم میشه.وقتی جواب سی تی اسکن آرمین رو از رادیولوزی حافظ گرفتیم در دلم آشوبی بر پا بود استرس و اضطرابی بی پایان وجودم را در بر گرفته بود . نمی خواستم به دلم بد بیارم .جواب رو بردیم پیش دکتر آرتا .اون وقتی نگاه به کلیشه های سیاه عکسهای سی تی اسکن  انداخت با سرعت تمام کلیشه ها رو درون پاکت گذاشت و به ما گفت که هر چه زودتر باید دکتر مهرداد نهایی از این توده  مشخصه نمونه برداری کنه تا ببینیم این توده که میگین کجاست؟ گفت  همون دندون دردی که داره و صورتش تورم پیدا کرده توی سینوس صورتش یک  توده دیده میشه. گفتم حتما عفونت  دندونشه که به شکل کیست دیده میشه. دکتر گفت نه خانم هیج کدوم از این چیزای ساده که میگین نیست. اون یه توده سرطانیه ولی باید نمونه برداری بشه با جراحی از اون ناحیه  تا نوع توده معلوم بشه تا از روی نمونه پاتولوزی دارو بهش تجویز بشه.

وقتی کلمه خوناشان سرطان رو شنیدم چیزی که اصلا نه میتونستم باورش کنم نه میتونستم حتی بهش فکر کنم از اطلاعاتی که از سرطان داشتم این بود که مامانم گفته بود اسمشو به زبون نیارین اگه هم شنیدین بگین خدا به دور کنه. از فامیل و آشناها تا به اونروز نشنیده بودم کسی سرطان بگیره  البته تو ی بچه نشنیده بودم  تو بزرگسالان پیر اونم از فامیلای خیلی دور اطلاعات کمی خیلی اندک که سرطان باعث مرگ میشه رو فقط یاد داشتم.

 تمام تنم لرزید حس کردم زلزله شد ودنیا داره رو سرم خراب میشه.تمام خاطرات پسرم از لحظه تولدش مثل برق در عرض 1 دقیقه از ذهنم گذشت و  آخرش مرگ رو به ذهنم آوردم . نه امکان نداشت نمیشد باور کرد اصلا نمیشه. فکر میکردم مرگ و سرطان مال همسایه ها و آدمای غریبه هست نمی تونه خدا پسر منو  ازم بگیره اصلا در عین تلخی خنده دار اومد برام این موضوع این دروغ بزرگ  این خواب که کابوس بود. کاشکی کابوس بود ولی متاسفانه  واقعییت داشت پسر خوشگل و با هوش و قد بلند و درس خوان من مبتلا به سرطان شده بود . آرمینی گه موقع تولد 3.890 گرم وزن و 52 سانت قد داشت 2 سال کامل شیر مادر خورده بود و رشدش در نمودار رشد بچه در روی منحنی ماکزیمم    رشد در همه سنینش قرار داشت   با هو ش و با ذکاوت فوق العاده که از 5 سالگی آشنا به کامپیوتر حتی اینترنت و تایپ و چت بود  و از 7سالگی به کلاس زبان میرفت و همراه درسش در زبان هم موفق بود در مسابقات علمی مدرسه نفر اول و .... خلاصه  با توجه به نقاشیهایش در طول درمان و رفتار پسندیده اش در طول مریضی اش که مثل یک مرد 30 ساله عمل میکرد میشد مطمئن گفت که یکی از نخبه گان کشور در آینده خواهد بود.

 

پ.ن: برات آرزو بهترین ها رو دارم

پ.ن ٢ : ادامش رو بعدا میذارم

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۸ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام قرار بود من الان بندر انزلی باشم ولی نشد برم و برای همین توی تهران موندگار

شدم ...بگذریم نزدیک روز مادر هستیم

مادر های زیادی رو دیدم که تمو عشقشون رو فدای

بچه هاشون کردن و دارن میکنن بچه ها یی که بیماری سلامتی و همه

چیزشون رو از مادر هاشون دارن

اینم یه طرح دیگه از محک هست که براتون میذارم

به امید اینده

ببخشید مدتی هست دستم به نوشتن نمیره

پ.ن: شرمندم رفیق نشد بیام اصفهان ولی میام حتما



نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٢ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سفری که سر شب شروع شد و با خستگی هشتصد کیلومتر حدودا رانندگی کردن تموم

شد ....تموم این جاده اتوبوس و امبولانس بود که برای ارتحال

داشت میمود تهران من با سیاست کاری ندارم ولی من که رفتم اونجا یه بچه سرطانی رو

بیارم برای مرکز اون آدم ریشو بهم میگه همه رفتن ارتحال و ماشین نداریم و باعث شد

خودش اون جوری سرش داد بزنم...و با زور یه ماشین بگیرم در کل سفر بدی نبود بگذریم که

وقت نداشتم حتی ده دقیقه بمونم و توی راه شام خوردن و همش میارزید ...

رانندگی توی جاده رو به شدت دوست دارم و همیشه عاشق این بودم

و خب اون شب بعد از مدتی از تهران زدم بیرون

همین

پ.ن: من نمیدونم این مرده پرستی یعنی چی؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٧ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام با خودم قرار گذاشته بود اینجا شاد هم ننوشتم از غم و غصه نگم

خب سعی میکنم نگم ...دارم به لیست جاهایی که نباید برم اصفهان هم اضافه میکنم

ای دوست میدونم میخونی غمی نیست کیه که نتونه خوشبختی دوستش رو

ببینه ...کور بشه ...دلتنگی هممیره ..در ضمن تو هیچ بدهی به ن نداری که من دارم

ببخشید داغونم

بای

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام به همه

خب خب قرار بود نوع کمک به بچه ها رو بگم امشب یه طرح

جالب که گذاشتن رو بهتون میگم و به مرور طرح های دیگه رو

ولی اول از همه همسنگر عزیز میام به زودی باور کن شیطونی نمیکنم

...

امشب دوچرخه سواری کردم وای چه حالی داد

همه تو ترافیک من از وسطشون امدم ...

دیش دنه دیش دنه

سمیرا امروز حرف زد سمیرا

خوشحالم کردی در حد گریه کردن ...

پ.ن: ساغر و هیچ کس عزیز خیلی خوشحالم از اشناییتون

پ.ن: مینویسم زودتر اما درگیر یهبازنویسی پروژه هستم

همین

اینم راه کمک

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٥ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام امشب یکی از بچه ها قرار شد عکس های بچه های

که به درمان جواب مثبت دادن رو بهم بدن ...شاید از نظر تویی که میبینی

اینا چند تا عکس باشه برای من و خیلیا کار برای

یه سری تاسف ولی برای خیلی از پدر و مادر ها عذاب هست

نه عذاب مرسیض بودن بچه شون .عذاب دیدن زجر بچه ها

سعی میکنم عکس های بهتر رو بذارم که زیاد ناراحت کننده نباشه

به یاد آرمین عزیز که پاییز رفت و دل مادرش پاییزی شد

امین اهل باکو نوع سرطان ALL

 


 

زهرا نوع سرطان لنفوم

علی رضا نوع سرطان

ALL


و  این عشق من هست مریم با سرطان خون

برای من همه یه جور هستن ...عشق من هستن همشون

خوشحالم که دارن درمان میشن 

میخوام طرحی رو که بچه ها گذاشتن رو

پست بعدی بذارم اگر کسی دوست داشت کمک کنه

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak