پنجره ای رو به آسمان

با سلام اول از همه معذرت میخوام که مدتی نبودمخجالت

من شرمنده هستم نمیدونم چطور بگم همون طور که قبلا گفتم

(پست قبلی ) من این خبر رو از کسی شنیدم که در اولین

فرصت کله ایشون رو تحویل شما میدم نیشخندالبته ایشون به من گفتن

من سرچ کردم و چند تا سایت هم این خبر رو تایید کردنابرو ولی

در هر حال من کله اون رو میکنم یعنی چی اگر نکندم حالا ببنید ؟عصبانی

در هر حال من معذرت میخوام اگر صدمه ای ازهر جهت به

دوستان وارد شده و فوت علی فروتن عزیز و تکذیب میکنمزبان

پ.ن: من اون رو میکشم ...اونم با ملاقهشیطان

پ.ن ٢: همشنگر عزیز شرمنده مینویسم توی همین یکی دو روز برات

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام دوباره خب اول از چی بگم از اینکه رفتم اصفهان

خوب بود با اونکه به شدت ضعف داشتم و هی ولو بودم و بی حال

مثل همین الان خب خوب بود دیدن یه دوست که توی مهمون نوازی

تک هست توی مهربونیو توی اذیت شدن از

دست یه آدم بی ادب و شیطون و بی حال و مخصوصا غر غرو

متاسفم دوستم که همچین کسی گیرت امده

امیدوارم ببینمت

از من هم بخوای بدونید

خوب بهم ریخته و وقتی یه خبر بد بهم رسید

بهم ریختم به شدت دوستی زنگ زد یه دوست خوب

بهم گفت علی فروتن فوت کرد گفت باورش نمیشه خندیدم گفتم

همون که توی بهشت یه هفته میومد و میرفت و کلی خندیدم با هم

بهش گفت آره ..واقعیت بود

آره علی فروتن رفت همون لر خوش سر و زبون گروه فیتیله جمعه

میگفت جمعه صبح برنامه نصفه قطع شد چون

حمید گلی و محمد مسلمی نتونستن جلو گریه خودشون

رو بگیرن وقتی شنیدم بهم ریختم نمیدونم چرا اشکم امد اونم زیاد

یادش گرامی و روحش شاد...



اون قد بلند سمت چپ .. علی فروتن خدا بیامرز هست

همیشه محترمی برای لطفت به من و برنامه زیبات توی مرکز

پ.ن: امیدوارم روحش مثل دلش اروم و شاد باشه

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام و این هم آخرین قسمت نامه مادری که ....

و این هم نامه :


بعد 5 روز شیمی درمانی دکتر به ما گفت چون موهای آرمین خیلی خوشگل ومشکی و صاف و بلند بود  باید کوتاهش کنید تا وقتی داروها اثرش و کردو موهاش تا چند روز دیگه ریخت موهاش کوتاه باشه و بچه غصه نخوره. آرمین خیلی به موهایش حساس بود همیشه اونها رو جلو آینه برس میزد و ژل میزد و خیلی علاقه به موی بلند داشت. حتی وقتی اولین روز که در بخش خون بستری شد و همه بچه های مریض را بی مو  دید  خیلی ناراحت شد و با بغض به من گفت مامان من و از پیش این بچه های بی مو ببر بیرون  من می ترسم من و هم مثل اونا  کنن و موها مو کوتاه کنن. دکتر که این و گفت باباش رفت و دستگاه مو کوتاه کردن رو آورد ویه صندلی گذاشتن  در گوشه ای از سالن و آرمین رو با هزار حرف ودروغ نشوندن رو صندلی و من با اینکه گریه می کردم آروم و بیصدا از یه طرف تو گوشش زمزمه میکردم که پسرم باید موها تو کوتاه کنیم این  قانون  بیمارستانه تا موهات کثیف نشه و باعث انتشار میکرب نشه چون اینجا کم  میتونی حموم بری و به همین علت موهاتو کوتاه میکنیم مگه دوس نداری پسرم که زودتر خوب بشی و دیگه سرت درد نکنه پس قبول کن لطفا . و از  طرف دیگه اشکهای آرمین که بیصدا و مظلومانه روی گونه هایش می افتاد با دستم پاک می کردم موهای سیاهش که دسته دسته روی زمین می افتادند از پشت سرش یه جوری که نبینه از روی زمین جمع میکردم و در نایلون میذاشتم. چرا؟ خودم هم نمیدونستم. شاید فکر میکردم آرمین رو برای همیشه از دست خواهم داد و فقط با شیمی درمانی داریم عمرش را چند ماهی طول میدیم. اطلاعاتم از سرطان و شیمی درمانی در این حد بود.و مطمئن فکر میکردم که موهاشو دیگه تا این اندازه نخواهم دید واسه همین اونارو جمع کردم و توی کمدم تا الان نگه داشتم. ولی الان میبینم با اینکه خیلی سخته و عذاب و ناراحتی و غم و غصه و در نهایت  یک پدرومادر صبورو پر تحمل وفداکارو یک جیب پر پول می خواهد  ولی باز هم اگر همه این امکانات مادی و معنوی و حفظ کامل روحیه توسط پدر و مادر  جمع شود 50 درصد بچه ها کاملا خوب میشن و خداوند وقتی آدم رو لب پرتگاه میبره یا همون لحظه پرواز رو یادش میده و یا از پشت محکم میگیرتش.

روزهای خیلی سختی در بیمارستان گذراندیم تمامی عیدها(نوروز. 4شنبه سوریها .13بدرها. فطر. قربان.تولدها ....) و تمامی روزهای عزاداری و تعطیل(عاشورا. تاسوعا...) تمامی این روز های خاص رو در  طول این 2 سال در بیمارستا ن و به دور از خانواده  با عذابهای شیمی درمانی  بدون داشتن ملاقاتی گذراندن بسیار سخت بود ولی منو آرمین با خوشرویی و امد و روحیه شاد صبر کردیم. من در همچین روزهای خاصی با اینکه دلم در درون میگرفت ولی سعی میکردم ظاهری بسیار شاد و پر انرژی داشته باشم تا هم آرمین احساس خوبی داشته باشد هم مریضهای دیگر که با ما هم اتاقی بودند از محیط شادی که من ایجاد میکردم خوشحال میشدند. آنجا مادرانی نیز بودند که بدون در نظر گرفتن روحیه مریض و فرزندشان ناراحتی درونی خود را بروز میدادند و میزدند زیر گریه و بچه هایشان هم تحت تاثیر آنها روحیه اش را میباخت و گریه میکرد  و ناراحت میشد هم برای خود هم برای اینکه باعث احساس بدبختی و گریه در مادرش شده بود. من همیشه به اینگونه رفتار از مادران  اعتراض میکردم و میگفتم ما علاوه بر اینکه اینجا وظیفه داریم به بچه مون به غذاش و نظافتش و لباسهاش برسیم یه وظیفه مهمتر دیگه ای هم داریم و اونم حفظ روحیه خودمونو بچه هامون است. اونا باید ما رو شادو سرحال ببینن تا بتونن انرژی مثبت از ما بگیرن  تا  بتونن با روحیه ی شادو قوی با این مریضی سخت مبارزه کنن . اگه اینا هر روز با ما گریه کنن و از اینکه باعث ناراحتی مام میشن احساس گناه بکنن دیگه نمیتونن این راه سخت و ادامه بدن. میگفتم اگه با گریه و افسردگی بچه هامون خوب میشن بشینیم 100 شبانه روز گریه کنیم و لی اینجوری نه تنها خوب نمیشن بلکه روحیه شون افت میکنه و زودتر از بین میرن. میگفتم بهشون بیاین فرض کنیم بچه هامون فقط 2 ماه فرصت زندگی دارن اونوقت بهتر نیست این 2 ماه رو هم برا اونا هم برا خودمون خوش بگذرونیم که هم خاطره خوبی باهاشون داشته باشیم هم بعد از دست دادنشون عذاب وجدان نگیریم که ما که میدونستیم 2 ماه وقت زندگی داره چرا اجازه دادیم گریه کنن و ناراحت بشن چرا کمکشون نکردیم شادتر بشن و 2 ماه تا میتونن شادو راضی باشن.  پس  بیایید با این کارهای  ساده  یعنی گریه و اندوه ناراحتی و کشتن روحیه اونها باعث  1 عمر عذاب وجدان برا خودمون نشیم. همه حرفای منو قبول میکردن و از من تشکر میکردن و سعی میکردن به ظاهر خودشون وبچه هاشون برسن و اونجا  بر خلاف غم درونیشون روزهای شادی رو با عزیزانشون بگذرونن. من همیشه تو بیمارستان سعی میکردم شاد باشم و امیدوار و شادیمو هم به پسرم هم به مریضهای دیگه منتقل میکردم جوری که شاید اگه یکی از بیرون میومد و منو انجور شادو پر انرژی میدید  فکر میکرد یا با این مریضی آشنا نیستم یا خیلی بیفکرو خیالم. ولی فکر دیگران برام مهم نبود مهم فکرو روحیه پسرم بود. که وقتی منو شادو سر حال و پر جنب و جوش میدید میگفت مامان  وقتی میریم بیمارستان بستری بشیم تو اونقدر با شادی و حوصله وسایل بیمارستانو جمع میکنی که من حس میکنم میریم پیکنیک و مریضیم و فراموش میکنم و منم با شادی میرم اسباب بازیامو و وسایلم رو واسه رفتن به بیمارستان جمع میکنم  حتی حس میکنم دلم برا دوستانمون و پرستارها   تنگ شده و با خوشحالی میرم بیمارستان. منم اینو میخواستم نه اینکه با گریه و ناراحتی پسرم و به زور و داد و فریاد ببرمش بستری کنم. همه  اونجا دوس داشتن با ما هم اتاقی بشن چون جو اتاق ما شادو پر امید بود اجازه نمیدادم کسی تو اون اتاق که پسرم بستریه حرفی از مرگ و سرطان بزنه  همش حرف قطع درمانها و اونایی که به بهبودی کامل  دست یافتند بود. براشون سی دی باز میکردم جوک تعریف میکردم  مسابقه نقاشی تو اتاق میذاشتم . خاطرات شادو خنده دار تعریف میکردم و همه حرفاشون ناخودآگاه به سمت شادی و شاد کردن کشیده میشد. شبها که آرمین میخوابید  و پرستار آخرین داروشو میزدو چراغ و خاموش میکرد و میرفت یواشکی با غم بزرگ توی دلم تنها میشدم و  خوابیدن آرمین  رو تماشا میکردم و انگار که از اون همه شادی کاذب خسته شدم  آروم طوری که تو تاریکی اتاق کسی نبینه  گریه میکردم. بعد 2 باره صبح با شادی وامید در حالیکه بی خوابی شب رو با آب  و خنده از سرو صورتم میشستم تا آرمین روز شاد جدیدی رو شروع کنه بیدار میشدم و به پسرم میرسیدم............. ...........................................

....................................

..................................... خاطرات تلخو شیرین 2سال بستری بیمارستان اونقدر زیاده که بخوام همه شو بنویسم تموم نمیشه اگر خداوند توفیق بده  و انشالله پسرم خوب بشه و سع خواهم کرد به صورت کتابی اینا رو بنویسم   تا همه از تجربیات تلخ و شیرین ما استفاده کنند و قدر سلامتی و زندگیشونو بدونن.

 

           
ن. ا پ...... مادر آرمین  ۱۰/۷/۸۷

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۳ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

دوباره سلام ...اول از همه ممنون که بهم سر میزنید و همراهم هستین اینجا لازم میدونم یه سری چیزا رو توضیح بدم در مورد ادامه این نامه اونم اینه که این درد دل های یک مادر هست که از تبریز هست و برای من قبلا فرستاده شده اگر اسمی از بیمارستانی برده میشه بیشتر به خاطر فشار روحی حاکم بر این بخش بوده باز آرزو موفقیت برای شما و مادر آرمین عزیز و اینم ادامه  نامه :

روزهای پرکارو پر غصه و پر از عذاب و تنهایی وشبها بیخوابی و پاشویه

کردن و اضطراب .هیچ آرامش و استراحتی نداشتم. هر چه خواهر و

اطرافیانم اصرار میکردن که یک شب بجای من همراه آرمین بمانند تا من به

خونه برم و استراحت کنم قبول نمی کردم. یک بچه چهار ساله کاملا

وابسته به من و یک بجه 9 ساله سرطانی محتاج من ! کدامیک از بچه هایم

را باید انتخاب می کردم. اونیکه با چشمانی اشکبار نمی دانست که مادر

و پدرش برای چه در تلاطم و اضطراب و گریه و بی صبری هستند و فقط

گریه می کرد و در میان آن همه هیاهو مادرش را که من بودم به پیش خود

می خواند و بچه معصوم و پر احساس 9 ساله ام که چشمان نگران و درد

آلود و بی گناه و پر از سوالی که در مغزش غوغا میکرد که مامان من چه

ام شده؟ چرا منو عذاب میدین آخر این دردهام چی میشه؟ من چرا ناگهان

و یه هویی اینجوری شدم ؟ چرا چشم چپم خوب نمیبینه؟  چرا همه گریه

میکنید؟ به هر حال با همه اینهامجبور بودم آرمین را انتخاب کنم آرمان را

به مادرم سپردم و با نهایت احساس ناراحتی از او جدا شدم و به بیمارستان

که مانند زندانی کوچک میماند برگشتم.شباهت بخش خون به زندان هم از

نظر بچه ها هم از نظر ما مادران به این دلیل است که محکومان کوچک و

بیگناه بخش خون هم اجازه بیرون رفتن و  نفس کشیدن در حیاط و هوای

آزاد را بدلیل امکانات رفاهی خیلی پایین بیمارستان نداشتند و میله های

پشت پنجره ها و نگهبانان پشت در سالن و وجود تابلو های بزرگ ملاقات

مطلقا ممنوع  که آدم احساس میکنه وارد اینجا که میشه از اجتماع و زندگی

بیرون قطع بشه و ملاقاتی وجود نخواهد داشت. خدای من نگهبان

نمیزاره بچه رو ساعاتی بیرون برد پنجره اتاقها باز نمیشه هم اتاقی تو هر

کسی که باشه :مریض بدحال یا بچه کوچکی که خیلی گریه میکنه یا کسی

که خیلی فرهنگش پایینه و عدم رعایت بهداشت رو میکنه  هم اتاقی توهر

کی و در هر شرایطی که باشه هیچ چاره ای نداری و باید خودتو  با اونها

(4 هم اتاقی در یک اتاق16 متری) به مدت 20 روز در ماه یا حتی

30  روز .40 روز یا حتی شده 2 ماه در هر بستری وفق بدی.

این برای شخصیت حساس و زودرنجی مثل من و با احساسات آرمین و

رفتارها و گفتارها ی مودبانه  او مثل شکنجه ای بود که باید تحمل می

کردیم.  امکانات بخش خون بیمارستان کودکان تبریز به حدی پایینه که

فقط 6 اتاق برا چند صد تن مریض و 24 مریض بستری در خود بخش

وجود داره  اتاقهای کوچک بدون پنجره ای که باز بشه و بدون هیچ چشم

اندازی از بیرون که لااقل بچه ها از پنجره فضای بزرگ و دلبازی رو

بتونن ببینن اتاق ایزو له (1تخته برا مریض بد حال)کامل وجود نداره .

کم جمعییت ترین  این 6 اتاق 2 نفره و پر جمعییت ترین اتاق 7 نفره که 

چون برای هر مریض یک همراه وجود داشت  در واقع  یک اتاق 7 تخته

14 فرد توش با عذاب  شب رو صبح میکنند. ولی محکومان غمگین  با

قیافه هایی پر از دردو رنج و چشمان همیشه گریان بخش خون یک تقاوت با

محکومین زندان دارند که اگر  حتی اجازه فرار به آنها داده شود هم نمی

توانند فرار کنند چون تنها راه چاره ی ادامه زندگی را ماندن در این بخش

و تحمل شکنجه های ناش از شیمی درمانی این بخش میدانند.و ما جزو بد

شانسترین این محکومین شدیم که .... بیشترین دوره ای که هر بچه

ی محکوم سرطان در این بخش می گذراند البته اگر ( همان اول پیش خدا

نمیرفت) فوقش 17 دوره بود که در طول 1 الی 1.5 سال طی میکرد

ولی آرمین تا کنون محکوم به 30 دوره شیمی درمانی شد که بیش از 2

سال طول کشید وهنوز ادامه دارد و معلوم نیست که 30 دوره به 40 دوره

خواهد رسید یا خداوند اجازه نخواهد داد. ویا به خواست خدا خوب شده

و دوره هایش اتمام خواهد یافت.آرمین جزو قویترین بچه های سر طانی

است که توانسته 31 دوره با داروهایی بسیار با دوز بالا با سرطان بجنگد

و هر بار بعد هر دوره یک نوتروپنی شدید(سلول سفید کامل صفر یا فوقش

200  و پلاکت زیر 30 هزار و خون کمتر از 8) را با قوت بدون

هیچ عارضه و عفونتی با روحیه بسیار عالی بگذراند. ارمین تا به حال

در طول این 2 سال 30 بستری 8 روزه برای شیمی درمانی و مابین هر 2

دوره شیمی درمانی (در عرض 14) روز 1 بستری 5 روزه برای

نوتروپنی  . کلا فعلا 60 بستری در طول 2 سال یعنی تقریبا 400 شبانه

روز در بیمارستان بسر برده.ولی فعلا در 30 امین دوره بسیار شادو

سرحال و امیدوار  و در حال بازی با بچه ها در بیمارستان است و اگر

موهایش نریخته بود هیچ ظاهر مریضی نشان نمیداد. اولش دکتر به ما

گفت 12 دوره بعد آرام آرام که ما کمی عادت کرده بودیم گفت 17 دوره و

بعد 17 دوره که در اول مهر 86 تمام شد درست 1 سال بعد, قطع

درمان شده  و برای درمان بیشتر و محکمتر برای پیوند مغز استخوان در

بیمارستان شریعتی تهران رفتیم وچون فاکتورهای خون برادر کوچکش که

تنها دهنده پیوند خون میتوانست باشد با خون آرمین نگرفت او 2باره بعد 5

ماهقطع درمان 2باره 17 دوره دیگر محکوم به بستری در این زندان کوچک

 وغمگین شد.وچون در عرض 5ماه قطع درمان موهایش 2باره کامل

رشد کرده بودند و آرمین توانسته بود 5 ماه به مدرسه و کلاس چهارم برود

و من و او در طول آن5 ما این یک  وبلاگ را جهت تشکر از پرسنل و پزشکان

بیمارستان درست کرده بودیم. 2باره برگشت ما به بخش خون برای

دریافت 17 دوره دیگر  در اوایل اسفند ماه 86 بجای پیوند برای منو آرمین

مثل مرگ و سرطانی 2باره شروع شده   به نظر می آمد.

پ.ن: به امید اینده

پ.ن ٢: این نامه ادامه دارد

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak