پنجره ای رو به آسمان

سلام دوباره ببخشید دیر آپ میکنم همین

موسسه خیریه محک هرسال برای تمام کودکان محک جشن تولد می گیره
در 6 مرداد ماه هزاران شهاب از آسمان به سمت زمین فروریختند از خودم پرسیدم، چه اتفاقی افتاده که آسمانی ها می خواهند خودشان را به زمین برسانند.آری .... آنها دارند به جشن تولد گل های محک می آیند.
کوثر دختر کوچولو 4 ساله هرروز خاله های بیمارستان را دور هم جمع می کردو می گفت :امروز تولد من است .شمع روشن می کرد تولد تولد مبارک می خواند.
مددکاران محک آرزوی کوثر کوچولو و دیگر بچه های محک را محقق کردند و جشن تولد زیبایی برای آنها در 6 مرداد سال جاری برگزار کردن.
بچه ها در سالن آمفی تئاتر جمع شدن وبا آهنگ های عمو شهرام (یاور محک) شروع به شادی و پایکوبی کردن.هرکس با آهنگی از شهر خود دوچندان شاد و سرحال می شد و لحظاتی کودکان مبتلا به سرطان و خانواده هایشان از درد و بیماری دور شدند.
موقع صندلی بازی بچه ها کاملا مسابقه را جدی گرفته و بی محابا می دویدند.
کیک را که آوردن،همه دورآن جمع شدندو باآرزوهای کوچک وبزرگ شمع ها رافوت کردن. گرفتن هدیه مهیج ترین قسمت تولد بود هدیه هایی که به شکل گل وشکلات بسته بندی شده بود بچه ها را به وجد آورد و شادی آنها را کامل کرد.
ما(تمام اعضا محک) برای تمام کودکان مبتلا به سرطان آرزویی جز سلامتی نداریم وازدو یاورگرامی که با تهیه کیک وهدیه های تولد محک را یاری کردندو همچنین از زحمات بخش خدمات
حمایتی، مددکاران و جوانان داوطلب که در هرچه باشکوه تربرگزار شدن این جشن کوشیدند سپاسگذاریم .

اینم یه سری عکس از جشن ...شاید یکم ایت بشید ولی خوباش رو جدا کردم

پ.ن :همین حرفی نمیمونه همین

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلامبای بای

میدونم پست قبلیم خیلی داغون بود شرمندهخجالت

خب فکر داغون و گرما و مشکلات که برای آدم عقل نمیذارهنیشخند

نخندین من میخندم فرق دارم عقل خودمهعصبانینیشخند

این روزا خیی چیزا بد هست خیلی چیزا الکی خوبآخ

ننوشتن و تمرکز نداشتن بد هستناراحت

دیدن این دختره توی این سریال مسخره رستگاران که  قدیس اش کردن

همون خجسته حالم رو بد میکنه ...سبز

گرما تهران دیوونه میکنه و بد هستعینک

دیدن دوستی الکی که ازش بدت میاد

تو جایی که زیاد میریکلافه اه اه حالم بد شدسبز

ولی هیچی بیشتر از این حال نمیده صبح چشم باز کنی و

ببین خواهر زاده ات زیر پتو روی تختت کنارت خوابیدهساکت

بیخیال دنیا و آدماش و حتی خودم که اونجامقلب

هیچی

مثل کار بهم انرزی نمیدهمتفکر

میدونم پست هام داره رو به مسخره بودن میرهناراحت

گرم هست مغزم کار نمیکنه و مهین و بسهیپنوتیزم

پ.ن: زیاد به مغزم من توجه نکنینیشخندد

پ.ن :آقا این آنفلانزا خوکی چه حرکتی زدهوقت تمام

پ.ن :مدتی هست عکس ندارم میذارم بعداابرو

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام سلام خوباینبار میخوای بی هر چیزی بنویسم

قبلا هم بدون فکر مینوشتم شاید نمیدونم

ولی هیچ چیزی اینقدر حال نمیده با خواهر زاده شرور بری بیرون

و بی دلیل توی ماشین قر بدی و برقصی؟

هیچ چیزی اینقدر حال نمیده قبض جریمه رو بگیری و جلو افسر پاره کنی

و هر هر بخندی

هیچ چیزی اه چقدر میگم هیچ چیزی خب

تماس یه دوست از راه دور از اصفهان دوره ؟ حالا خوشحالی یه دوست

دیگه ..وامیگم فکرم بهم ریخته هست باید از اول بنویسم

میام میام

الان برم لال ...راستی همسنگر برات نوشتم میفرستم

و وبلاگ دایی و خواهر زاده ها هم به زودی دوباره راه میندازم

هوررررررررررررا دست بزنی به قول یگانه

بای

تا بعد همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak