پنجره ای رو به آسمان

سلام

بدون هر حرفی

این یه دعوت هست

بدون نفع شخصی

برای کودکان بی بضاعت و بی سرپرست برگزار میه 

اگر دوست داری بیا

با دلت بیا

یا حق

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام میدونم که خیلی تنبل شدم این روزا
اصلا حس نوشتنم نمیاد
با اونکه میاد زیاد نت ولی دست و دلم به نوشتن
نمیره گاهی یه مطلب یه فکر یه ایده میاد توی ذهنم و تا میام بنویسم
از ذهنم میره
نمیدونم الان دارم درد دل میکنم یا باز بهانه ای برای ننوشتن جور میکنم
واقعا نمیدونم خیلی روزا و خیلی وقتا میخوام سر بزنم میخوام
برم این طرف و اون طرف و بیخیالی سیر کنم برای خودم
ولی نیست گیج میزنم و توی افکارم اینقدر غرق هستم که نمیدونم کی
شب میشه و شب کی روز و این برام بد هست ...راستش رو بخواین
هیچ احساسی ندارم نه سرد و نه گرم نه شاد و نه غمگین
فقط دارم میچرخم و این برام سخت هست برای منی که دوست دارم دوست داشتن رو این که کهکاری رو وقتی دوست دارم انجام بدم
باز هم میگم این روزا نمیدونم ولی باید بنویسم بنویسم و باز هم بنویسم
اینقدر که برگردم به همه
اون شبا که با ذوق مینوشتم با عشق به دوستای نتی
برای مترسک یا همون نانی عزیز برای گل باقالی برای
ثنا و رها عزیز برای خانوم دکتر و برای همه و من این روزا
درگیرم درگیر چی نمیدونم ..حتی برای چی رو هم نمیدونم
تو بگو چیکار کنم
همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

نمیدونم کی بود دیشب ولی نبود دو سه شبی میشه

رفتیم رصد از جنوب تهران سوار اتوبوس شدیم

اول قرار بود ده یازده نفری بریم ولی نمیدونم کدوم بیییب

شده ای با یه مدرسه

هماهنگ کرده بود و سی تا بچه هم امدن ...

رفتن ما هم داستانی داشت ولی رسیدیم حسن اباد

قم وسط بیابون من و علی نجومی

رفتیم برای خودمون کف زمین نشستیم و دوربین ها

و اینا رو گرفتیم و به رصد کردن

و بعد هم تلسکوپ رو قطبی کردیم

ولی اینقدر این بچه ها سوال کردن مخ من هنگید

البته من با بچه ها خوبم

بعد ساعت سوا ابر شد داشتیم هرکول رو رصد میکردیم

مدل رصد : من چهار زانو وسط بیابون نشسته بودم

و لپ تاپ بغلم و دوربین دو چشمی 20*120 روی سه پایه آسمون

رو میدیدم علی هم کله اش رو گذاشته رو پا من و ولو وسط خاک ها

و دوربین دو چشمیش آسمون رو میدید

و گاهی هم نگاه مینداخت به برنامه استاری نایت توی لپ تاپ

همینجور هم حرف میزدیم

بنده خدا استاد شجاعی هی میمود خوش میگذره

ما هم هر هر میخندیدم و میگفتیم اره هی

بنده خدا کچل شتا صبح رصد کردیم بعد هم بالا امدن خورشید 

و بعد هم یه مقدار صبخونه زدیم

جای همگی خالی عکس هاش دست استاد سلطانیا

میارم

پ.ن : بچه ها ساعت سه رفتن کارخونه بابا یکی از بچه ها برای استراحت

پ.ن : خیلی خوب بود ولی یکم ابر شد خرابش کرد ولی باز خوب شد

پ.ن : دلم برای همه تنگ شده ...

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak