پنجره ای رو به آسمان

سلام

این پست شاید تا فردا هر چند دقیقه به روز بشه .3/5/90  ساعت 02:03 شب

-------------------

توی اتاقم توی بهشت(محل کارم)  نشستم فکرم کار نمیکنه ، هدفون توی گوشم ،
یه عالمه ورقه خط خطی کرده و نوشته های بی سر و ته دورم هست ...
ایده ای نیست ف فکری نیست ، خوابی نیست ، چی هست نمیدونم ....02:11 شب

----------------

همکار و مشاور بچه ها برام یه قهوه تلخ اورد دستش درد نکنه
نپرس کجا هستم ؟ نپرس بهشت کجاست و چرا اینجام ؟  بفرمایین قهوه   02:19 شب

-----------------

ویلنم رو آوردم با خودم ، الان روی پام گذاشتم میخوام با مترونوم کوکش کنم
شاید بعد از مدتها بتونم دست به ساز بزنم و ...البته الان فقط میخوام کوک کنم
کلافه ام به طرز وحشتناکی فکر توی سرم میچرخه ...تنهام ولی نا اروم....02:35 شب

-------------------

مکان : اتاقم
زمان : دیر وقت
مشکل :بی خوابی و کلافگی
درمان :......
پ.ن : سازم رو کوک کردم خودم رو نتونستم ...نزدم ولی چون نصف شب هست
02:50 شب

------------------

ساعت سه شب هست ...هوس کردم برم ماشین گردی توی تهران
شاید تا فردا ننویسم ولی این پست ادامه دارد ....
بد جور دلم گرفته نمیدونم چرا ....؟ 03:00 بامداد

------------------

دوباره امدم ...دیشب ماشین گردی یه ذره ارومم کرد و برای همین هم الان بهترم دارم میرم مرکز نجوم کلاس دارم البته هنوز کلافه هستم
08:30 صبح دوشنبه
------------------------------------
ساعت یازده و یازده دقیقه صبح
سر کلاس نرم افزار های کاربردی نجوم ...یه درس سنگین ولی دوست داشتنی
به سختی نشستم و ارزو میکنم که هر چه زودتر تموم بشه
ساعت 11:12 صبح
پ.ن : این نوشته بعدا به متن اضافه شده الان سر کلاسم نمیشه
---------------
اه اه دختره از پشت زل زده به مانیتورم و داره میخونه
منم دارم یه کتاب رو توی سیستم میخونم به نام هدیه
این دفعه خیره بشه همین صندلی که روشم رو توی سرش میکوبم
11:59 صبح ...چند دقیقه تا تموم شدن کلاس
---------------

ساعت یک توی تاکسی از شهر ری دارم برمیگردم سمت نیاوران
فکرم و صورتم هر دو خیس عرق هست
ساعت 13:13 یه ساعت نحس یه روز خسته کننده

-----------------

الان کف کردم یه جایی هستم ولو هستم به کسی هم نمیگم
فقط بدونید کاناپه هست...دارم یخما میکنم
ساعت 2:45

------------------

ساعت نزدیک پنج توی مترو کمپوت شدم ، توی مسیر فش فش کردم
مخم هنگید و یکم نوشتم ....دوستم رو که یهو پرید جلوم توی ایستگاه انقلاب
دیدم ...خوشحال شدم ..بستنی خوردیم ...خوب بودیم...
ساعت 19:35 توی اتوبوس بی ار تی به سمت راه اهن گرم ، کلافه ، من گول (منگول)

----------------

ساعت هشت و نیم شب داغون خسته هستم
بدو بدو رفتم تا شهر ری جایی کار داشتم ملت هم همه آن تایم سر دقیقه ول کرده
بود رفته بود توی تاکسی الان ولو هستم تا مسافر بزنه ...این داستان ادامه داره ؟

-----------------

ساعت نزدیک ده هست سر قیطریه ماشین تجریش سوارم ....داره راه میوفته
به به ضبط رو روشن کردن چه آهنگ مبسوطی خاطرمان در این دود و شلوغی قنج رفت
اهنگ جواتی ..صدا خفناک ...هر قدر فشار میارم این خواننده کجا خونده به ذهنم نمیاد..

-----------------

مثل اسب بدو بدو رفتم تا تاکسی نیاوران راه نیوفتاده برسم بهش میپرم توش
خدا رو شکر این با موزیک نیست و یکم ارمش پیدا میکنم ...هر کاری میکنم هیچ ایده
و فکری از ذهنم رد نمیشه به شدت فکرم مشغول هست اینقدر که از جایی که میخوام
پیاده بشم رد شدم و بعد پیاده شدم ....(این متن رو توی ورق نوشته بودم و پیست کردم اینجا)

------------------

ساعت نزدیک دوازده سرم داره میترکه از درد یه ژلوفن خوردم با اونکه با مسکن میونه اصلا خوبی ندارم...نشستم و یه قهوه گرم زدم بهتر بشه بلکه
ساعت 00:32

---------------

الان نزدیک سه شب هست دوباره نشستم و دارم مینویسم
دارم الکی میچرخم توی کلی برگه و فکر و ذهنیت هی مینویسم ، هی میکشم و
مچاله میکنم و دوباره مینویسم ولی هیچ به هیچ
ساعت 02:52 بامداد سه شنبه

 

پایان

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak