پنجره ای رو به آسمان

سلام دلم این روزا عصر میخواد کولی بندازم و قدم بزنم زیر سایه دخترا ولی عصر

از پارک وی دوباره و دوباره برم تا تجریش نه اینکه نمیتونم برم . . . 

خب دلم میخواد ، دلم میخواد روی نیمکت های باغ فردوس بشینم کمی سکوت کنم ...

خپل خان دلش میخواد بشینه کنار جوب اب و ویلن بزنه هر قدر بد و نا مفهوم . . . 

خپل خان خیلی چیزا دلش میخواد مثل بوی قهوه کوبایی با سیگار برگ هاوانا . . . 

زوق زوق نوک انگشت های سمت چپم ته دلم رو چنگ میزنه وقتی ساز میزنم . . . 

خپل خان داره برای یه جا دیگه مینویسه . . . 

اما دلش تنهاس نه اینکه کسی نباشه ها ، دلش تنهاست . . . 

و چاره اش رو نمیدونه 

ببخشید دارم چرت و پرت مینویسم 

همین 

پ.ن : ندارد !

پ.ن : یادم امد در هفته اتی اتحاد سه خواهر شامل مادر و دو خاله تشکیل میشه گویا در خونه ما ، خاله ها از کرج میایند . مشکوک این روزا مامان مهربون شده ؟ 
خدا به خیر کنه  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak