پنجره ای رو به آسمان

تقديم به همه سميرا كوچولو ها

همیشه جاش کنج کلاس بود ؛ با شتاب میآمد و بی قرار میرفت .چهره اش هیچ شباهتی به دیگر دختران 9 ساله و همکلاسی هایش نداشت؛در نگاه معصوم (سمیرا)کوچولو؛خوفی غریب موج میزد. مانتو و شلوار رنگ برگشته ؛ مقنعه کثیف و چروک خورده دخترک؛ شاید حکایت از آن داشت مادر بیخیالی دارد.
- مادر ؟
- خانم ما مادر نداریم؛ هیچ وقت نداشتیم ...
این را یک روز سمیرا در پاسخ به سوال معلم گفت و از آن روز به بعد در جواب این که چرا آن قدر نا مرتب و ژولیده است جز لبخندی تلخ ؛ چیز دیگری تحویل معلم و ناظم نداد.

دختر هر روز لاغرتر میشد .کنج خلوت حیات و کلاس های قدیمی یکی از روستاهای اطراف اصفهان تنها پناهگاه دخترک بود .بچه ها پشت سرش خیلی پچ پچ میکردند.
یک روز (ارغوان) به طعنه گفت:مامانای ما امروز میخوان بیان مدرسه برامون جایزه بیارن اما سمیرا تو که مامان نداری میخوای چیکار کنی؟
سمیرا تا آنروز هر چه می شنید دم بر نمی آورد ؛ اما حرف های بچه گانه ارغوان سر زخم های دلش را باز کرد.دخترک زار زار زد زیر گریه. کیفش رو برداشت و از مدرسه فرار کرد.میخواست خودش را بیندازد جلوی نخستین ماشینی که از آن جا رد میشد. اما عمر دخترک به دنیا بود چون در آن موقع روز ماشینی از ده کوچکشان رد نشد .
خانم معلم دوان دوان به دنبال سمیرا آمد .

دستش را گرفت. موهای پریشانش را جمع کرد او را در آغوش فشرد . گرمای آغوش معلم ؛ اعتماد از دست رفته دختر زبان بسته را به او برگرداند و او نیز از غصه های تلخ زندگی اش گفت . قبل از اینکه که سمیرا به دنیا بیاید پدرش کولی باری از حسرت را به خانه شان آورد . مواد سفید خانه سیاه کن را در خانه دود میکرد.مدتی بعد مادر سمیرا هم به اصرار پدرش در کلبه متروکشان به کبودی نشئگی دچار شد .پدر اعتیاد را در هوای خالی از تنفس خانه رها میکرد ؛ که مادر معتاد فرزندی به نام سمیرا به دنیا آورد .کودکی که با شتاب و نا خواسته آمد و در دنیای تیره تنها یدک کش نام موجودی زنده بود. قبل از به دنیا آمدنش پدر و مادر قصد کشتنش را داشتند .
اما مادر معتاد؛ به هر دری زد نتوانست این مهمان ناخوانده را بیرون کند .دخترک آمد؛ در فضایی پر از دشنام ؛ ماتم روزهای شیرخوارگی ؛ گریه های کودکانه و کتک های زن و مردی به نام پدر و مادر بر تن سمیرا داغ بودن را حک میکرد .سمیرا عروسک کوچولویی نداشت که موهایش را نوازش کند و برایش قصه بگوید . چشم های کهربایی دخترک خود قصه ای بود برای تمام عروسک ها . ای کاش افسانه بود یا کارتون ؛ مثل همان ها که وقت قرار است قهرمانان کوچکش را بفروشند آه از نهاد هر کوچک و بزرگی بر می آید. اما نه انگار سرنوشت داشت سمیرا را با خود می برد قصه و کارتون هم نبود . مردی به نام پدر که همه دار و ندار و غیرت مردانگی اش را در سرنگ های آلوده گم کرده بود ؛ حالا قصد داشت سمیرا را بفروشد. اما نشد.
مادر از پدر جدا شد نه به خاطر این که داشتند سمیرا را میفروختند؛ بلکه به خاطر اینکه دخترک را به قیمت خوب نخریدند و خرج اعتیاد کثیف زن با پول آن در نمی آمد.
پدر و مادر دخترک از هم جدا شدند . اولش سمیرا خوشحال شد .
فکر کرد ندیدن آنها حتی برای یک دقیقه می تواند آرامشی برایش به دنبال داشته باشد .

اما سرنوشت هنوز داشت سمیرا را با خود میبرد. تا کجا معلوم نبود . سمیرا بعد از آن به خاله و شوهر خاله اش سپرده شد . دایی هم با آنها زندگی میکرد .
خانه ای خالی ؛ پنجره های نیمه شکسته ؛ اتاق هایی با گلیم های پاره و زخم هایی در تن نحیف سمیرا همه دارایی خانه پر از سم خاله بود .
انگار قرار نبود زهر نشئگی دست از سر سمیرا و سرنوشت عجیبش بردارد .عروسک قصه هنوز خوب و بد را از هم تشخیص نمیداد که زیر نگاه های هرزه نامردی به نام دایی اش مورد آزار جنسی قرار گرفت.
دخترک بی آنکه بداند چه فاجعه ای در پس آزارهای بی رحمانه دایی اش نهفته است روز به روز لاغرتر میشد.
صدای شکسته دخترک هنوز آن قدر نحیف بود که به کسی نمی رسید .خاله و شوهر خاله هرزه تر از دایی ؛ آزارهای جنسی آن مرد بیمار را می دیدند و لب تر نمیکردند. عروسک قصه ؛ بی قرار بود . کلفتی در خانه ای که بوی هرزگی آن نفس هر موجود زنده ای را بند می آورد روح دختر را در هم می فشرد.

روزهای ملال آور به کندی میگذشتند . کتک های دایی ؛ شلاق های خاله و شوهر خاله؛ تیشه بر ریشه سمیرا میزد.
مادر و پدر سمیرا شاید در گوشه ای از روستای دور افتاده اصفهان در کنار سگ های ولگرد جان داده بودند.شاید هنوز هم در سوزن سرنگ های خونبار نفس های زمین را به جای آلودگی می کشانند .کسی در این باره چیزی نمیداند.
اما گور قصه های نا تمام سمیرا در سرمای وحشت آوری کنده میشد . تازیانه های مرگ بر جان دخترک 9 ساله همچنان نواخته میشد تا اینکه خداوند ماموری رساند .
آن روز وقتی سمیرا ((های های )) در آغوش خانم معلم گریست؛ او با خود عهد بست تا آخرین نفس حق سمیرا را بگیرد. حالا دستان مهربان فرشتگان انجمن حمایت از کودکان بد سرپرست دستان سمیرا را گرفته اند . با تلاش های خانوم معلم و مسئولان انجمن؛ به خاطر آزارهای جنسی ای که بر سمیرا وارد شده ؛ دخترک را به قاضی دادگستری سپرده اند تا دادش را باز پس بگیرد .

روح سمیرا زخم خورده . از زندگی سیر شده . صدای مرگ آور گریستن های پی در پی دخترک هر لحظه آتش بر جان کارکنان انجمن روزنه های امید اصفهان می اندازد . سمیرا در حال حاضر در بهزیستی به سر میبرد . و پرونده قضایی او در دادگاه عمومی اصفهان تحت رسیدگی است . در این میان اشخاص ناشناس مدام خانم معلم را به مرگ تهدید میکنند؛ آنها سمیرا را ؛ برای ادامه کلفتی و رسیدن به افکار غیر انسانی شان میخواهند . روزنه های امید حتی از پنجره های مرکز نگهداری کودکان در بهزیستی هنوز هم می آید.
تا به امروز سمیرا 3 بار از مرگ نجات پیدا کرده و این برای انسان های مهربان یک مفهوم دارد , سمیرا را دریابید نگذارید سرنوشت او را با خود ببرد ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak