پنجره ای رو به آسمان

سفری که سر شب شروع شد و با خستگی هشتصد کیلومتر حدودا رانندگی کردن تموم

شد ....تموم این جاده اتوبوس و امبولانس بود که برای ارتحال

داشت میمود تهران من با سیاست کاری ندارم ولی من که رفتم اونجا یه بچه سرطانی رو

بیارم برای مرکز اون آدم ریشو بهم میگه همه رفتن ارتحال و ماشین نداریم و باعث شد

خودش اون جوری سرش داد بزنم...و با زور یه ماشین بگیرم در کل سفر بدی نبود بگذریم که

وقت نداشتم حتی ده دقیقه بمونم و توی راه شام خوردن و همش میارزید ...

رانندگی توی جاده رو به شدت دوست دارم و همیشه عاشق این بودم

و خب اون شب بعد از مدتی از تهران زدم بیرون

همین

پ.ن: من نمیدونم این مرده پرستی یعنی چی؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٧ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak