پنجره ای رو به آسمان

سلام و این هم آخرین قسمت نامه مادری که ....

و این هم نامه :


بعد 5 روز شیمی درمانی دکتر به ما گفت چون موهای آرمین خیلی خوشگل ومشکی و صاف و بلند بود  باید کوتاهش کنید تا وقتی داروها اثرش و کردو موهاش تا چند روز دیگه ریخت موهاش کوتاه باشه و بچه غصه نخوره. آرمین خیلی به موهایش حساس بود همیشه اونها رو جلو آینه برس میزد و ژل میزد و خیلی علاقه به موی بلند داشت. حتی وقتی اولین روز که در بخش خون بستری شد و همه بچه های مریض را بی مو  دید  خیلی ناراحت شد و با بغض به من گفت مامان من و از پیش این بچه های بی مو ببر بیرون  من می ترسم من و هم مثل اونا  کنن و موها مو کوتاه کنن. دکتر که این و گفت باباش رفت و دستگاه مو کوتاه کردن رو آورد ویه صندلی گذاشتن  در گوشه ای از سالن و آرمین رو با هزار حرف ودروغ نشوندن رو صندلی و من با اینکه گریه می کردم آروم و بیصدا از یه طرف تو گوشش زمزمه میکردم که پسرم باید موها تو کوتاه کنیم این  قانون  بیمارستانه تا موهات کثیف نشه و باعث انتشار میکرب نشه چون اینجا کم  میتونی حموم بری و به همین علت موهاتو کوتاه میکنیم مگه دوس نداری پسرم که زودتر خوب بشی و دیگه سرت درد نکنه پس قبول کن لطفا . و از  طرف دیگه اشکهای آرمین که بیصدا و مظلومانه روی گونه هایش می افتاد با دستم پاک می کردم موهای سیاهش که دسته دسته روی زمین می افتادند از پشت سرش یه جوری که نبینه از روی زمین جمع میکردم و در نایلون میذاشتم. چرا؟ خودم هم نمیدونستم. شاید فکر میکردم آرمین رو برای همیشه از دست خواهم داد و فقط با شیمی درمانی داریم عمرش را چند ماهی طول میدیم. اطلاعاتم از سرطان و شیمی درمانی در این حد بود.و مطمئن فکر میکردم که موهاشو دیگه تا این اندازه نخواهم دید واسه همین اونارو جمع کردم و توی کمدم تا الان نگه داشتم. ولی الان میبینم با اینکه خیلی سخته و عذاب و ناراحتی و غم و غصه و در نهایت  یک پدرومادر صبورو پر تحمل وفداکارو یک جیب پر پول می خواهد  ولی باز هم اگر همه این امکانات مادی و معنوی و حفظ کامل روحیه توسط پدر و مادر  جمع شود 50 درصد بچه ها کاملا خوب میشن و خداوند وقتی آدم رو لب پرتگاه میبره یا همون لحظه پرواز رو یادش میده و یا از پشت محکم میگیرتش.

روزهای خیلی سختی در بیمارستان گذراندیم تمامی عیدها(نوروز. 4شنبه سوریها .13بدرها. فطر. قربان.تولدها ....) و تمامی روزهای عزاداری و تعطیل(عاشورا. تاسوعا...) تمامی این روز های خاص رو در  طول این 2 سال در بیمارستا ن و به دور از خانواده  با عذابهای شیمی درمانی  بدون داشتن ملاقاتی گذراندن بسیار سخت بود ولی منو آرمین با خوشرویی و امد و روحیه شاد صبر کردیم. من در همچین روزهای خاصی با اینکه دلم در درون میگرفت ولی سعی میکردم ظاهری بسیار شاد و پر انرژی داشته باشم تا هم آرمین احساس خوبی داشته باشد هم مریضهای دیگر که با ما هم اتاقی بودند از محیط شادی که من ایجاد میکردم خوشحال میشدند. آنجا مادرانی نیز بودند که بدون در نظر گرفتن روحیه مریض و فرزندشان ناراحتی درونی خود را بروز میدادند و میزدند زیر گریه و بچه هایشان هم تحت تاثیر آنها روحیه اش را میباخت و گریه میکرد  و ناراحت میشد هم برای خود هم برای اینکه باعث احساس بدبختی و گریه در مادرش شده بود. من همیشه به اینگونه رفتار از مادران  اعتراض میکردم و میگفتم ما علاوه بر اینکه اینجا وظیفه داریم به بچه مون به غذاش و نظافتش و لباسهاش برسیم یه وظیفه مهمتر دیگه ای هم داریم و اونم حفظ روحیه خودمونو بچه هامون است. اونا باید ما رو شادو سرحال ببینن تا بتونن انرژی مثبت از ما بگیرن  تا  بتونن با روحیه ی شادو قوی با این مریضی سخت مبارزه کنن . اگه اینا هر روز با ما گریه کنن و از اینکه باعث ناراحتی مام میشن احساس گناه بکنن دیگه نمیتونن این راه سخت و ادامه بدن. میگفتم اگه با گریه و افسردگی بچه هامون خوب میشن بشینیم 100 شبانه روز گریه کنیم و لی اینجوری نه تنها خوب نمیشن بلکه روحیه شون افت میکنه و زودتر از بین میرن. میگفتم بهشون بیاین فرض کنیم بچه هامون فقط 2 ماه فرصت زندگی دارن اونوقت بهتر نیست این 2 ماه رو هم برا اونا هم برا خودمون خوش بگذرونیم که هم خاطره خوبی باهاشون داشته باشیم هم بعد از دست دادنشون عذاب وجدان نگیریم که ما که میدونستیم 2 ماه وقت زندگی داره چرا اجازه دادیم گریه کنن و ناراحت بشن چرا کمکشون نکردیم شادتر بشن و 2 ماه تا میتونن شادو راضی باشن.  پس  بیایید با این کارهای  ساده  یعنی گریه و اندوه ناراحتی و کشتن روحیه اونها باعث  1 عمر عذاب وجدان برا خودمون نشیم. همه حرفای منو قبول میکردن و از من تشکر میکردن و سعی میکردن به ظاهر خودشون وبچه هاشون برسن و اونجا  بر خلاف غم درونیشون روزهای شادی رو با عزیزانشون بگذرونن. من همیشه تو بیمارستان سعی میکردم شاد باشم و امیدوار و شادیمو هم به پسرم هم به مریضهای دیگه منتقل میکردم جوری که شاید اگه یکی از بیرون میومد و منو انجور شادو پر انرژی میدید  فکر میکرد یا با این مریضی آشنا نیستم یا خیلی بیفکرو خیالم. ولی فکر دیگران برام مهم نبود مهم فکرو روحیه پسرم بود. که وقتی منو شادو سر حال و پر جنب و جوش میدید میگفت مامان  وقتی میریم بیمارستان بستری بشیم تو اونقدر با شادی و حوصله وسایل بیمارستانو جمع میکنی که من حس میکنم میریم پیکنیک و مریضیم و فراموش میکنم و منم با شادی میرم اسباب بازیامو و وسایلم رو واسه رفتن به بیمارستان جمع میکنم  حتی حس میکنم دلم برا دوستانمون و پرستارها   تنگ شده و با خوشحالی میرم بیمارستان. منم اینو میخواستم نه اینکه با گریه و ناراحتی پسرم و به زور و داد و فریاد ببرمش بستری کنم. همه  اونجا دوس داشتن با ما هم اتاقی بشن چون جو اتاق ما شادو پر امید بود اجازه نمیدادم کسی تو اون اتاق که پسرم بستریه حرفی از مرگ و سرطان بزنه  همش حرف قطع درمانها و اونایی که به بهبودی کامل  دست یافتند بود. براشون سی دی باز میکردم جوک تعریف میکردم  مسابقه نقاشی تو اتاق میذاشتم . خاطرات شادو خنده دار تعریف میکردم و همه حرفاشون ناخودآگاه به سمت شادی و شاد کردن کشیده میشد. شبها که آرمین میخوابید  و پرستار آخرین داروشو میزدو چراغ و خاموش میکرد و میرفت یواشکی با غم بزرگ توی دلم تنها میشدم و  خوابیدن آرمین  رو تماشا میکردم و انگار که از اون همه شادی کاذب خسته شدم  آروم طوری که تو تاریکی اتاق کسی نبینه  گریه میکردم. بعد 2 باره صبح با شادی وامید در حالیکه بی خوابی شب رو با آب  و خنده از سرو صورتم میشستم تا آرمین روز شاد جدیدی رو شروع کنه بیدار میشدم و به پسرم میرسیدم............. ...........................................

....................................

..................................... خاطرات تلخو شیرین 2سال بستری بیمارستان اونقدر زیاده که بخوام همه شو بنویسم تموم نمیشه اگر خداوند توفیق بده  و انشالله پسرم خوب بشه و سع خواهم کرد به صورت کتابی اینا رو بنویسم   تا همه از تجربیات تلخ و شیرین ما استفاده کنند و قدر سلامتی و زندگیشونو بدونن.

 

           
ن. ا پ...... مادر آرمین  ۱۰/۷/۸۷

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۳ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak