پنجره ای رو به آسمان

سلام به رسم آداب و انسانیت

امشب تهران ، تجریش ، سوز سرما دربند و درکه

تموم استخون هام رو به مرز گز گز کردن میرسونه و

شلوغی خیابون و میدون فکرم و منحرف از دنیا

از بازار که زدم بیرون

از سرما شال گردنم رو گره زدم و بارونیم رو جمع کردم

با اونکه ماشین حال میداد توی اون سرما سوار بشم

ولی گوشی رو سایلنت کردم

و رفتم توی پیاده رو های ولی عصر تا آدما رو ببینم

دختر و پسری که چسبیده هستن به هم دستاشون رو قلاب کردن و  ...

دختر بچه ای که بدو امد که فال بگیرم ازش و ....

زن و شوهر ها ، آدم های تنهاآدما با موبایل هاشون

همه ولی انگار سرما توی وجودشون رفته

انگار برگ های زرد که دارن میریزن و از سرما زرد شدن

رو نمیبینن؟!؟ میچسبم کنار جدول و از قصد میرم روی برگا

چقدر زرد و قرمز هستن.........

وقتی به خودم امدم که جلو کافی شاپ همیشگی بودم

رفتم پایین بوی قهوه بو داده که خورد بهم سر  مست شدم.......

نشستم ده دقیقه کشید تا وا برم از سرما وجودم و رگما محیط

نیاز به سفارش نبود همون سفارش همیشگی قهوه فرانسه بدون شکر

آورد خوردم یکم جون گرفتم

و زدم بیرون تا میدون رو دوباره پیاده رفتم و سوار ماشین شدم

شاید روزی به همین زودی دلم برای تک تک برگها

زرد خیابون ولی عصر تنگ بشه

پ.ن: کاش یه بار زیر پاهامون رو ببینیم با همه سردی زندگی

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak