پنجره ای رو به آسمان

سلام ....آخ گردن درد و درد کتف کشته منو

ستاد ویلن عزیز من شما رو قربانی میکنم برای اینکه

به قول مادر کار بد کردم شب اربعین امدم کلاستون و

بعدش گردن درد شدید گرفتم ...فعلا دلیل محکم تری برای

درد گردن ندارم ...

خوب جمعه صبح که مثل همیشه کوه بودم و بعد به اصرار یه دوست

یه همکار قدیمی که نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشت

شب رفتیم خونه دوستشون که یه خانوم حدودا

چهل ساله بود هیچ دلیل برای اینم پیدا نکردم

و بعد که من رو رسوند خونه اون خانوم توی یکی از

برج های معروف الهیه رفت ....

نمیدونم ولی کمی حرف زدیم دوتایی جلو پنجره نشستیم و

گفت فقط ازش میدونم خیلی تنها است و نویسنده هست

اینقدر دور خودش سیم خاردار کشیده که حتی برای نشستن

ساده روی زمین از خودش دوری میکنه

ساعتها حرف زدیم بی دلیل چند ساعتی قدم زدیم جالب بود

میگفت روزهاست قدم نزده

نمیدونم جالبه اسمی از هم نمیدونیم ولی دوستم رو پیدا نکردم

گردن درد داره میترکه

گفت میخواد وبلاگ بزنه ولی من آدرس وبلاگم رو ندادم

نمیدونم ولی انگار کلی سوال داشت.....

نمیدونم

پ.ن : کلی تمرین ویولن دارم و گردن درد شدید

پ.ن : نمیدونمچرا فکر میکنم یه رازی هست که دوستم منو به اون

خانوم معرفی کرده باید کشف کنم

پ.ن : من نه زن میخوام بگیرم نه قصد دوستم این بوده

و پ.ن آخر : تنها تنها هستم توی افکارم با همه هستم و روحم تنها

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak