پنجره ای رو به آسمان

سلام شرمنده این مدت نشد ببببببببببیام

درگیر بودم و نشد دیگه خوب خونه تکونی هم همش نبود بیشتر کاری بود

بگذریم از هفته قبل بگم

صبح آرش زنگ زد و من زیاد کوک نبودم و گفت چیه گفتم هیچی

گفت بیا بریم یکم اذیت کنیم و بچرخیم

قرارمون شد بعد از ظهر به ارمین هم زنگ زدیم و امد هر سه ساعت

یک میدون تجریش بودیم و همدیگه رودیدم با اون همه شلوغی به

زور جا پارک پیدا کردیم و

توی بازار چرخخیدن که یهو زد به سرم گفتم بریم کارگری

آرمین هم از خداش بود گفت آره رفتیم سه تا پارو خریدم و

رفتیم توی خیابون زرد بند (پشت خیابون در بند )

یکم لباس ها و موهامون رو بهم ریختیم و

آرمین : فررررررررررررش میشوریییم استخر میشوریم

آرش :همه جور خونه رو مترکونیم (میتکونیم )

منم اروم قدم میزدم و هر سه ÷ارو سر شونه هامون

یهو یه پیر زن از لای در یه خونه ویلایی صدامون کرد

رفتیم و گفت سه تا فرش هست بشوریم و کل حیاط رو + استخر

با لهجه افغانی ارش همش میگفت ها باشه چشم خانم

منم به زور جلو خودم رو گرفته بودم

رفتیم تو و شروع کردیم به کار چه کار کردنی بیشتر ترکونیدم

آرمین حوض رو با یه سطل خالی میکرد و من حیات جارو میزدم

آرش هم آب بازی میکرد و سنتی افغانی میخوند

÷یر زنه گفت راستی شما کارگر زن هم میشناسین

گفتم ها خانیم ما میشناسوم ...

زنگ زدم با موبایل با لهجه افغانی گفتم به خواهر پریا

(یکی از بچه ها و همکارم )و

بعد هم مرجان (استاد دانشگاه)که بیان

و اونا هم ل تر از ما سه تا امدن و ۵ تایی تا هشت شب خندیدم و کار

کریدم و بعدش عین چی ولو شدیم توی حیات خونه که همون موقع

دختر صاحب خونه هم امد با یه پرشیا اسپرت و کلی هم قیافه

گرفته بود و رفت ته حیات با ماشین و ما داشتیم میخندیدم

و افغانی میخندن و منم با دبه سطل  میزدم

که خانومه امد و بهمون حقوق داد و هییییییی ما میگفتیم نه خانیم

نیخواییم باشه بعععد میگفت نه زحمت کشیدین و

مرجان که ترکید از خنده

دختره هم امد گفت من اینا رو دیدم یه جا

گفتیم خانیم این وسایل باشه ما بریم بیام ببریم

و زدیم بیرون هر کدوم رفتیم سمت ماشینش و برگشتیم

با ماشین هامون وقتی خانومه در رو باز کردو ما رو دید دیدنی بود

من که اینقدر خندیده بودم اشکم داشت میومد

گفتم خانوم ما با ÷ول زحمت کشی این ماشینا رو خریدیم

و رفتیم وسایل برداریم دختره گفت شناختمتون تو و اون ÷سره

ارمین رو میگفت یه بار شب عید همین میدون تجریش داشتی

روزنامه میفروخیتن ....حالا یادم امد ؟

 خواهر پریا یهو منفجر شد ...پیر زنه گفت

جریان رو بگین ببینم چی هست ؟

ما هم همه رو گفتیم و گفت عمرا بذارم بدون شام برین

هر چی اصرار کردیم نشد و رفتیم تو چون جا نبود ماشین ها رو بردیم تو

دختره مات شده بود آخه خیلی قیافه گرفته بود اولش

و ساعتها نشستیم و کلی خندیدم خانومه هم استاد بازنشسته

حقوق بود و کمی هم یکی از بچه ها ساز زد

خوب بود ..ولی گردن درد فرداش کشته منو

پ.ن : از دلم در امد به سرعت

پ.ن :اگر دیر شد شرمنده

پ.ن: شاید ما فقط میخواستیم یادمون بره آرش از کسی که از دست داد

من ...خواهر پریا مرجان و ........

همین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak