پنجره ای رو به آسمان

سلام میدونم که خیلی تنبل شدم این روزا
اصلا حس نوشتنم نمیاد
با اونکه میاد زیاد نت ولی دست و دلم به نوشتن
نمیره گاهی یه مطلب یه فکر یه ایده میاد توی ذهنم و تا میام بنویسم
از ذهنم میره
نمیدونم الان دارم درد دل میکنم یا باز بهانه ای برای ننوشتن جور میکنم
واقعا نمیدونم خیلی روزا و خیلی وقتا میخوام سر بزنم میخوام
برم این طرف و اون طرف و بیخیالی سیر کنم برای خودم
ولی نیست گیج میزنم و توی افکارم اینقدر غرق هستم که نمیدونم کی
شب میشه و شب کی روز و این برام بد هست ...راستش رو بخواین
هیچ احساسی ندارم نه سرد و نه گرم نه شاد و نه غمگین
فقط دارم میچرخم و این برام سخت هست برای منی که دوست دارم دوست داشتن رو این که کهکاری رو وقتی دوست دارم انجام بدم
باز هم میگم این روزا نمیدونم ولی باید بنویسم بنویسم و باز هم بنویسم
اینقدر که برگردم به همه
اون شبا که با ذوق مینوشتم با عشق به دوستای نتی
برای مترسک یا همون نانی عزیز برای گل باقالی برای
ثنا و رها عزیز برای خانوم دکتر و برای همه و من این روزا
درگیرم درگیر چی نمیدونم ..حتی برای چی رو هم نمیدونم
تو بگو چیکار کنم
همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak