پنجره ای رو به آسمان

خب دوباره سلام ...
از اتفاقات خوب این روزا که تپل خان میتونه بهش اشاره کنه (کتابی بودن رو حال کنید )

اینه که مثل آدوم سرم رو میندازم پایین و به کسی هم نگاه نمیکنم ها گفته باشم ...

از سر اختیاریه تا سر دولت - شریعتی پیاده میام بلکه یکم آب شدیم ...

خبر دیگه این هست که دعوت به کار شدم برای مجله یکشنبه ها که هنوز اوکی ندادم

درست و حسابی بهشون ...

خبر ، خبر ، اهان خبر دیگه اینکه فست فود رو خیلی خیلی کم کردم و هوا خنک شده آخ جوووون

خب خپل خان الان سر کار هست و نمیتونه زیاد بنویسه بعدا دوباره میام

فعلا  

راستی هر کسی پایه یه قرار پیاده رویی تجریش پارک وی هست بگه بریم ..

فعلا دیگه  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام دلم این روزا عصر میخواد کولی بندازم و قدم بزنم زیر سایه دخترا ولی عصر

از پارک وی دوباره و دوباره برم تا تجریش نه اینکه نمیتونم برم . . . 

خب دلم میخواد ، دلم میخواد روی نیمکت های باغ فردوس بشینم کمی سکوت کنم ...

خپل خان دلش میخواد بشینه کنار جوب اب و ویلن بزنه هر قدر بد و نا مفهوم . . . 

خپل خان خیلی چیزا دلش میخواد مثل بوی قهوه کوبایی با سیگار برگ هاوانا . . . 

زوق زوق نوک انگشت های سمت چپم ته دلم رو چنگ میزنه وقتی ساز میزنم . . . 

خپل خان داره برای یه جا دیگه مینویسه . . . 

اما دلش تنهاس نه اینکه کسی نباشه ها ، دلش تنهاست . . . 

و چاره اش رو نمیدونه 

ببخشید دارم چرت و پرت مینویسم 

همین 

پ.ن : ندارد !

پ.ن : یادم امد در هفته اتی اتحاد سه خواهر شامل مادر و دو خاله تشکیل میشه گویا در خونه ما ، خاله ها از کرج میایند . مشکوک این روزا مامان مهربون شده ؟ 
خدا به خیر کنه  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

این هفته رو با روحیه بهتری شروع کردم ...چرا ؟

برای اینکه روز جهانی نجوم رفتم بام تهران و کلی توی سر و کله هم زدیم و

شب و روز خوبی بود ...

قبلش هم که تا ایستگاه دو تقریبا رفتیم که نشان دهیم در حال اب کردن هستیم

اما از شما که مخفی نیست فهمیدیم تپل بودن سخت هست ...اب نمیشویم

هوا هم هوای توچال ...

برگشتنه هم هفت هشت نفری سوار ماشین من شدیم ...

که روی هم توی ترافیک ولنجک تا سر تجریش زدیم و رقصیدیم و شیطنت کردیم...

روز خوبی بود ...

جای بسی از شما خالی

همین

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سللام خوبین ؟ مید ونم همه یا کمر درد دارید یا پا درد دارید ...

کلا لهیده هستین ...خدا بگم این عید رو چیکار کنه ...

از روزگار تپل خان جویا باشید ما همچنان زنده هستیم ولی این روزا درگیر ...

عمرا تن به خونه تکونی بدم ...درگیر کار هستم و تقریبا روزی بیست ساعت کار دارم ...

تازشم رزیم داریم و فست فود رو در این ایام ترک گفته و همچون باربی کیو شده ایم ...

باشد که مورد رحمت الهی ...ببخشید یادم رفت اینجا رادیو نیست ...

القصه اینکه ...این روزا جدا از این درگیری ها

یه استرس گنده دارم و اون هم فردا تازه شروع میشه ...

دعا کنید برام و ممنون از همه زودی بهتون سر میزنم

هر کسی هم پایه کوهنوردی هست برای جمعه بعد دعوته ...

در ضمن به یک دوست برای قدم زدن به شدت نیاز داریم در سکوت از پارک وی تا تجریش

همین  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام به همگی ف خپل خان دوباره بر میگرده ....

مدتی نبودم و درگیر بودم و از تک تک دوستان خوبم همین جا عذر میخوام ....

کمی هم دلتنگ بودم وقتی دیدم برای دوستام وقتی کامنت نذاشتم هشتاد درصد

نیومدن و بهم سری نزدن ...

البته حساب دوستانی که میدونم درگیر هستن همیشه جداست ....

میواستم از کاری که صبح کردیم بنویسم از اینکه توی اسانسور از خنده گریه کردم ...

ولی حالا دل و دماغ ندارم ....

کلی قدم زدم ، کلی خیابون گز کردم ف و رفتم تا کافی شاپ همیشگی پایین تجریش

دلتنگی نذاشت بشینم ، سفارش قهوه فرانسه همیشه رو کنسل کردم و ...

حرفی نیست ، کمی دلتنگم و ناراحت نه از دوستام از خودم

از دوست و شاگردی که ....نمیدونم چقدر دووم میاره

سعی میکنم شاد نمینویسم تلخ ننویسم اینبار در رفت از دستم

شرمنده

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام باز سر و کله خپل خان پیدا میشود ...نیشخند
اینجا تهران به وقت بی کسی ها و تنهایی ها ساکت
ماه رمضون داره میاد ، هر کسی رو میبینی زخم معده داره میگیره چشمک
عزا گرفتم چیکار کنم توی ماه رمضون دهن روزه با این گرما گریه
یکم امروز تونستم ساز بزنم ولی صداش دلخراش بود تا گوش خراش یول
انگار رسم مردادی ها هست ماه تولدشون احساس دلتنگی خفشون کنه گریه
و اینکه دوستی بهم پیشنهاد کرد تکسی برای اهنگش بنویسم .بی دلیل رد کردم سوال
زندگی جریان داره ....گرما پا برجاست....آخ
گزارشی که باید برای مجله از یه قبرستون میگرفتم و وقتی نوشتم ..افتضاح شد ناراحت
دیگه اینکه دو شب قبل تا دلتون بخواد قدم زدم تنها ... تجریش پارک وی همیشه آرومهخیال باطل
ماه رمضونه ماه زولبیا بامیه و چت تا سحر و سکوت و سکوت....
همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام بای بای

چه خبرا ؟ چه میکنید با برف و سرما ؟ خوشمزه

امشب ، کلی قدم زدم برای خودم تنها و وقتی رسیدم تجریش

اینقدر فکر کنم صورتم از سرما قرمز شده بود که احساس کردم

مردم بد نگاه میکننیولساکت

ولی چه خوب و چه بد تنهایی وقتی شالم رو دور گردنم میپیچم

و دستم رو میکنم توی جیب بارونی و قدم میزنمعینک

و حتی آدما دور و برم رو هم که سرشون توی

لاک خودشون هست رو نمیبینم خوب هستخنثی

پ.ن : فکر میکنم این روزا یا من حساس شدم یا

اینکه نمیتونم زیاد روون بگم حرفم رو آخ

پ.ن : مخم یکم هنگیده یخش باز بشه میام بازم نیشخند

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام خوبین ؟قلب

مگه میشه برف بیاد و آدم بد باشه ؟جرات دارین بگین اره یول

امشب چیز جالبی دیدیم یول

بریم سر ماجرا امشو ...

اوهوووووم صدام صاف شد ساکت

من و امیر علی(دوست گرام که از لندن برای بار اول امده ایران )

رفتیم تجریش چرخی بزنیم و منم کمی خرید کنم متفکر

نکته :خرید گوجه ( میوه سلطنتی ایران)تعجب

و یکم میوه و نون ( همون غذا قدیمی خودمون )سوال

و امدیم پایین میدون و نشستیم روی یکی از نیمکت ها

اون وقت یه نینی شیطون با مامان و بابا داشتن مغازه رو میدیدن

که یه دخمل دو ساله بود تپل مپلاز خود راضی

کیف دستش از دستش افتاد یکم اون ور تر از من و دوستم

یهو یه کلاغ امد و کیفش رو برداشت خنثی

(قسمت جالب ماجرا )

یهو نینی گفت کیفم رو بده به کلاغه استرس

کلاغه یکم نگاه نگاهش کرد مادر و باباش هم داشتن با ما

نگاه میکردن... یه بار دیگه گفت و

رفت جلو و محکم گفت بده من کیفم رو استرس

کلاغه نگاهش میکرد و بعدم نوکش رو باز کرد و

گذاشت جلوش و پرید رفت یول

ما چهار نفر فقط نگاه میکردیم خنثی

ولی نینی رفت کیفش رو برداشت رو رفت خیال باطل

پ.ن : ببخشید دیگه لحنم خوب نیست هنوز برای نوشتن متفکر

پ.ن: دارم دنبال یه قالب خوب میگردم کسی آدرسی ندارهسوال

پ.ن : دارم روی لحن نوشته هام کار میکنمنیشخند

همین

بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak