پنجره ای رو به آسمان

باید یه روز بیام اینجا و یه عالمه بنویسم!

 

که چه حالیم!

که وقتی یادم میاد به یه روزایی...

خوب میشم!

بد میشم!

نمی دونم!

...

...

یه حالی دارم این روزا...

نه آرومم...

نه آشوبم!

...

...

یه حالی دارم این روزا...

یه حالی دارم...

خیلی وقته!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام سلام و بازم سلام

الان که دارم مینویسم توی دفتر کارم هستم سکوت هست و گاهی بوقکی (صدای بوق)

میاد و میره هیپنوتیزم

کسل هستم ..داغون کسل هستم میتونم بگم یکی از کسل ترین روزا سال جدید

اما تپل خان باید خوب باشه باید سر زنده باشه و سر حال

مشغول تلفن ببخشید چند لحظه من تلفن رو جواب بدم ...

بعد از چند لحظه یول

امدیم ملوکانه ...رئیس روسا بودند ...

بعدا میام و مینویسم باشد که رستگار شوید ...

همین

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام ...خوبین ؟؟؟

اول ولنتاین همتون مبارک و امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه دیروز 

دوم اینکه من دوستای خوبی دارن که اینجا نظر میدن ولی یه وقتا یه نظراتی میاد که 

کلا کف میکنم الان یه ربع هست دارم یه کامنت رو میخونم از دوستی به اسم آرش 

نمیدونم من رو با دوست دخترش اشتباه گرفته برام لاو ترکونده یا کل هوم مشکل داره 

اثن بشیند کلا بخونید ...

"سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل ،

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
نویسنده:ارش "
الان شما بگید من این اقا بی آدرس رو بوس کنم ، ناز کنم ، با لگد بزنم لهش کنم ...
در کل خواستم بگم ما همچین بازدید کننده هایی هم داریم ...

پ.ن : از همین جا به آبجی خانومی ملینا هم تولدش رو تبریک میگم و بدون مشکل از ما نیست که توی روز 22 بهمن به دنیا امدی که نت همیشه قطع هست یهویییی
باز هم بهت تبریک میگم و ارزو بهترین ها رو براتون دارم ...
همین 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام اول از همه از همه دوستان عذر میخوام

تپل خان این روزا درگیر بود و اما چی ؟؟؟؟

تصادف بابا و دو تا عمل که باید میکردن

پزشک قانونی که هنوز درگیرش هستم

درگیری های مربوط به کلانتری و دادگاه

و پیوند مغز استخوان یکی از بهترین دوستانم که شاگردم هم هست

میدونم به خیلیا سر نزدم میدونم بد بودم ولی سعی میکنم بیشتر باشم

پ.ن: دوباره مینویسم فعلا میخوام به همه سری بزنم

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

به زودی در این مکان یک پست نصب میشود !!!

همین

سوال

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام باز سر و کله خپل خان پیدا میشود ...نیشخند
اینجا تهران به وقت بی کسی ها و تنهایی ها ساکت
ماه رمضون داره میاد ، هر کسی رو میبینی زخم معده داره میگیره چشمک
عزا گرفتم چیکار کنم توی ماه رمضون دهن روزه با این گرما گریه
یکم امروز تونستم ساز بزنم ولی صداش دلخراش بود تا گوش خراش یول
انگار رسم مردادی ها هست ماه تولدشون احساس دلتنگی خفشون کنه گریه
و اینکه دوستی بهم پیشنهاد کرد تکسی برای اهنگش بنویسم .بی دلیل رد کردم سوال
زندگی جریان داره ....گرما پا برجاست....آخ
گزارشی که باید برای مجله از یه قبرستون میگرفتم و وقتی نوشتم ..افتضاح شد ناراحت
دیگه اینکه دو شب قبل تا دلتون بخواد قدم زدم تنها ... تجریش پارک وی همیشه آرومهخیال باطل
ماه رمضونه ماه زولبیا بامیه و چت تا سحر و سکوت و سکوت....
همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

این پست شاید تا فردا هر چند دقیقه به روز بشه .3/5/90  ساعت 02:03 شب

-------------------

توی اتاقم توی بهشت(محل کارم)  نشستم فکرم کار نمیکنه ، هدفون توی گوشم ،
یه عالمه ورقه خط خطی کرده و نوشته های بی سر و ته دورم هست ...
ایده ای نیست ف فکری نیست ، خوابی نیست ، چی هست نمیدونم ....02:11 شب

----------------

همکار و مشاور بچه ها برام یه قهوه تلخ اورد دستش درد نکنه
نپرس کجا هستم ؟ نپرس بهشت کجاست و چرا اینجام ؟  بفرمایین قهوه   02:19 شب

-----------------

ویلنم رو آوردم با خودم ، الان روی پام گذاشتم میخوام با مترونوم کوکش کنم
شاید بعد از مدتها بتونم دست به ساز بزنم و ...البته الان فقط میخوام کوک کنم
کلافه ام به طرز وحشتناکی فکر توی سرم میچرخه ...تنهام ولی نا اروم....02:35 شب

-------------------

مکان : اتاقم
زمان : دیر وقت
مشکل :بی خوابی و کلافگی
درمان :......
پ.ن : سازم رو کوک کردم خودم رو نتونستم ...نزدم ولی چون نصف شب هست
02:50 شب

------------------

ساعت سه شب هست ...هوس کردم برم ماشین گردی توی تهران
شاید تا فردا ننویسم ولی این پست ادامه دارد ....
بد جور دلم گرفته نمیدونم چرا ....؟ 03:00 بامداد

------------------

دوباره امدم ...دیشب ماشین گردی یه ذره ارومم کرد و برای همین هم الان بهترم دارم میرم مرکز نجوم کلاس دارم البته هنوز کلافه هستم
08:30 صبح دوشنبه
------------------------------------
ساعت یازده و یازده دقیقه صبح
سر کلاس نرم افزار های کاربردی نجوم ...یه درس سنگین ولی دوست داشتنی
به سختی نشستم و ارزو میکنم که هر چه زودتر تموم بشه
ساعت 11:12 صبح
پ.ن : این نوشته بعدا به متن اضافه شده الان سر کلاسم نمیشه
---------------
اه اه دختره از پشت زل زده به مانیتورم و داره میخونه
منم دارم یه کتاب رو توی سیستم میخونم به نام هدیه
این دفعه خیره بشه همین صندلی که روشم رو توی سرش میکوبم
11:59 صبح ...چند دقیقه تا تموم شدن کلاس
---------------

ساعت یک توی تاکسی از شهر ری دارم برمیگردم سمت نیاوران
فکرم و صورتم هر دو خیس عرق هست
ساعت 13:13 یه ساعت نحس یه روز خسته کننده

-----------------

الان کف کردم یه جایی هستم ولو هستم به کسی هم نمیگم
فقط بدونید کاناپه هست...دارم یخما میکنم
ساعت 2:45

------------------

ساعت نزدیک پنج توی مترو کمپوت شدم ، توی مسیر فش فش کردم
مخم هنگید و یکم نوشتم ....دوستم رو که یهو پرید جلوم توی ایستگاه انقلاب
دیدم ...خوشحال شدم ..بستنی خوردیم ...خوب بودیم...
ساعت 19:35 توی اتوبوس بی ار تی به سمت راه اهن گرم ، کلافه ، من گول (منگول)

----------------

ساعت هشت و نیم شب داغون خسته هستم
بدو بدو رفتم تا شهر ری جایی کار داشتم ملت هم همه آن تایم سر دقیقه ول کرده
بود رفته بود توی تاکسی الان ولو هستم تا مسافر بزنه ...این داستان ادامه داره ؟

-----------------

ساعت نزدیک ده هست سر قیطریه ماشین تجریش سوارم ....داره راه میوفته
به به ضبط رو روشن کردن چه آهنگ مبسوطی خاطرمان در این دود و شلوغی قنج رفت
اهنگ جواتی ..صدا خفناک ...هر قدر فشار میارم این خواننده کجا خونده به ذهنم نمیاد..

-----------------

مثل اسب بدو بدو رفتم تا تاکسی نیاوران راه نیوفتاده برسم بهش میپرم توش
خدا رو شکر این با موزیک نیست و یکم ارمش پیدا میکنم ...هر کاری میکنم هیچ ایده
و فکری از ذهنم رد نمیشه به شدت فکرم مشغول هست اینقدر که از جایی که میخوام
پیاده بشم رد شدم و بعد پیاده شدم ....(این متن رو توی ورق نوشته بودم و پیست کردم اینجا)

------------------

ساعت نزدیک دوازده سرم داره میترکه از درد یه ژلوفن خوردم با اونکه با مسکن میونه اصلا خوبی ندارم...نشستم و یه قهوه گرم زدم بهتر بشه بلکه
ساعت 00:32

---------------

الان نزدیک سه شب هست دوباره نشستم و دارم مینویسم
دارم الکی میچرخم توی کلی برگه و فکر و ذهنیت هی مینویسم ، هی میکشم و
مچاله میکنم و دوباره مینویسم ولی هیچ به هیچ
ساعت 02:52 بامداد سه شنبه

 

پایان

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام ...هنوز دست و دلم به نوشتن نمیره و شاید میدونم برای چی هست ؟

پ.ن: این متن رو از پیج f.b  ف.ارکان پور با اجازش برداشتم ...تقدیم به همه
زنان دیارم 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

 

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

 

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

 

خداوند فرمود : نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

 

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

 

فرشته متاثر شد.

شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام نمیدونم چند وقت هست ننوشتم ولی ...بماند از خودم بخوام بگم به شدت بی انگیزه شدم نمیدونم چند روز دیگه خودم رو بالا بیارم و از خودم به تمام معنا متنفر بشم ...نمیخوام الان که زل زدی به مانیتورت بگی اه نا امید هستی نه نیستم دارم کارها رو میکنم ولی اونایی که مجبورم چقدر از سازم دیگه دور بشم چقدر از همین وبلاگ چند وقت هست درست حسابی نرفتم قدم بزنم ؟ خیلی اتفاقات افتاده خیلی حرفا زده شده نمیدونم دارم نق نق میکنم یا نه ولی خستگی هست خستگی که الان تنها توی خونم روی کاناپه ولو هستم ودارم تایپ میکنم
از خیلی چیزا خسته هستم نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم دوست دارم ساز بزنم و دوست دارم هزار تا کار مونده ام رو بکنم ولی کو حس و حال ...
از همسنگرم خبری نیست همسنگر دوستی که نه ندیدمش نه شنیدمش نه میشناسمش ولی خیلی سال هست هم رو میشناسیم خیلی سال هست که دیر به دیر شاید شش ماه به شش ماه نظری برای هم میذاریم ولی خبری ازش نیست
از کلی دوست خبر ندارم و بی خبرم ..چرا ؟ میخوای بدونی برای اینکه دارم از خودم بی خبرم میشم تنها کار مهمی که دارم میکنم این هست که دارم کوهمیرم شبا رکاب میزنم ولی کو دل و حال دیگه به زور میام نت ؟!؟
نمیدونم الان چرا دارم مینویسم دلم برای همه چیز تنگ شده برای همه کار تنگ شده ..خستم خسته

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

بعد از مدتها با کلی نق نق امدم

از اینکه دستی به ساز نمیبرم ویلنم رو مونده پرت کنم توی دیوار

از اینکه از سرعت کم نت دیوونه شدم و دلم میخواد بزنم اینقدر کیبورد رو میز تا بترکه

از اینکه هر چی میخونم از ذهنم میپره ( درس رو میگم )

از اینکه دلم میخواد بنویسم و دستم به نوشتن نمیره

از اینکه دلم میخواست برم سفر شد ولی نرفتم دعوت شدم دره ابر نرفتم دعوت شدم

یه رصد باز هم نرفتم

از اینکه نمیدونم سه نقطه (...) کی هست و دلم میخواد بدونم

از اینکه همسنگرم توی سنگر نیست و یادش رفته کجام

از اینکه بگم که دوست دارم نق بزنم وقتی درک نمیکنی که یه دوست رو دارم از دست میدم

میدونی چیه ؟ من نه نا امیدم نه چیز خستم خسته ولم کنید بذارین یه وقت دیگه

همین

ببخشید

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام دوباره به همه دوستای خوبم

امیدوارم خوب باشین و همیشه موفق باشین

اول از همه یه خبر خوب بهتون بدم فلشی که توی پست قبل

گفته بودم گم شده بود پیدا شد که خودش ماجرا داره که بماند

از خودم بخوایین هم بدونید که احتمالا نمیخواین

این رو بگم هر روز یه چیز جدید و من هنوز دارم میخندم و این یعنی زنده هستم

چون کوک نیستم زیاد نمینویسم

فقط دعوتتون میکنم این پست رو از بلاگ یه دوست و همکار بخونید

پ.ن : همسنگر کجایی آخه ؟ زیر بدترین حمله ها هستم

پ.ن :هیروشیما هنوز کامل جمع نشدهو ویلن ام با انگشتام

غریبی میکنه

همین


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام به همه دوستان الان سه دقیقه به ساعت تحویل و اغاز دهه نود هست امیدوارم

سالی پر از خوبی و خوشی و موفقیت در پیش رو داشته باشین و هر روز از روز دیگه

موفق تر باشین و من برم و بیام عکس سفره هفت سین رو میندازم و میذارم که ببینید

به امید بهترین ها برای شما

موفق و موید و خوش و سر سبز و با ارامش باشید

یا حق

همیتون رو میبسم سال نو همه هم مبارک تا دو مین دیگه عید هست

بوم بوم عید

بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام تنبل خان غر غرو بر میگردد

از زندگی بگم بد نیست ...میگذره دیگه

اولیش این هست مرغ عشق مجرد نق نقو گرامی بر اثر دوری از

جفت فراریش دق کرد و مرد

دومیش هیروشیما هست ) اتاقم ( که همه چیز توش بهم ریخته

دیگه بگم ..راه میرم نفس میکشم دارم غر زدن رو ترک میکنم

الان نمیدونم چی بنویسم ولی میام سریعا

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام میبینم که این مدت فقط نق زدم

درگیر بودم ولی نمیدونم چرا اینجا هم امدم نق زدم

ولی درست میشم

پ.ن: البته امیدوارم

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام اعصاب ندارم فکرم داغون هست

دندونم درد میکنه نمیخوام دلت بسوزه

نمیخوام برامن روضه بخونی

نمیخوام چیزی بشنوم فقط میخوام ول کنم و برم

برم جایی که هیچ بویی از تکنولوژی نباشه

زیاد میخوام ؟ اره زیاد میخوام اصلا همه چیز رو میخوام

ولم کنید بذارین فکرم اروم باشه

بذارین تمرکز کنم روی کارهام و دندون درد لعنتی

پ.ن: هر چی دلت میخواد فکر کن

پ.ن: قدم زدن هم نمیخوام

پ.ن: فردا کلی ادم رو باید ببرم بیمارستان محک

شرمنده

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام بای بای

چه خبرا ؟ چه میکنید با برف و سرما ؟ خوشمزه

امشب ، کلی قدم زدم برای خودم تنها و وقتی رسیدم تجریش

اینقدر فکر کنم صورتم از سرما قرمز شده بود که احساس کردم

مردم بد نگاه میکننیولساکت

ولی چه خوب و چه بد تنهایی وقتی شالم رو دور گردنم میپیچم

و دستم رو میکنم توی جیب بارونی و قدم میزنمعینک

و حتی آدما دور و برم رو هم که سرشون توی

لاک خودشون هست رو نمیبینم خوب هستخنثی

پ.ن : فکر میکنم این روزا یا من حساس شدم یا

اینکه نمیتونم زیاد روون بگم حرفم رو آخ

پ.ن : مخم یکم هنگیده یخش باز بشه میام بازم نیشخند

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak