پنجره ای رو به آسمان

گفته بودم خواب زیاد میبینم. دیشب خوابت و دیدم...
تو خواب میدونستم هفت سال گذشته...
میدونستم هفت سال از بار آخر که باهم تو اون کتابفروشی سر منوچهری نرسیده به سعدی لای خاک و خل ها دنبال کتاب کوچه میگشتیم گذشته...
میدونی استاندارد موفرفری و تو به شرایط من اضافه کردی...
یه چیز دیگه رو هم تو اضافه کردی... که دل باید بلرزه. باید بریزه...
انگار که یه آب سرد از زیر خرخره هری میرزه توی دل آدم...
آدم باید از دور معشوقش را که میبینه دلش غنج بزنه...
بهش افتخار کنه... بگه این معشوق منه ؟ من هفت ساله که میرم عقب از دور نگاهشون میکنم... اگر دلم هری نریخت چمدونم را برمیدارم میرم...
من معتاد عاشق بودنم. میدونم بد هست....
ولی من یکبار همه منطقم را درش و بستم و گذاشتم در یک سبد و ول کردم روی رود و یکی الان اون رو گرفت...
تو خیلی چیزا یادم دادی. نه به قصد یاد دادن. داشتی زندگیتو میکردی...
من کنارت یاد میگرفتم...
همیشه زیر تخت یکنفره ات پراز کتاب بود. دست دراز میکردم یکی را در میاوردم...
تورقی میخوندم... بعدها که نمیدیدی هم همینطور بارها برات خوندم. دیگه دوست نداشتی گویا... با اینکه سابق برآن هم چشماتو می بستی من میخوندم...
ولی انگار اینبار فرق میکرد...
از حس اینکه محتاجی که من بخونم بدت می اومد...
یک روز عصر گفتی برو. بوسیدی و بدرقه ام کردی.
در شیشه ای خیابون بهار را برای همیشه پشت سرم بستی... رفتم...
گفتی نمیخوام کسی خاطره ای از قبل ااین اتفاق من داشته باشه . نمی خوام کسی فکر کنه چیزی ازم کم شده... فکر کنه همیشه اینطور بوده... لابد حرف منطقی ای میگفتی...
البته منطق من روی رود داشت میرفت ولی مال تو اونجا بود... منطق من میخواست بمونه و تا آخر عمر برات کتاب بخونه و بهت بگه این نارنجیه.. اون سبزه...
ولی من به احترام منطق تو من رفتم... تو مسیر برگشتن پیاده اومدم از هفت تیر تا ولنجک ...

پشت عینک آفتابی ساعت شش عصر پاییزی  گریه کردم... خیلی گریه کردم... من برای هیچکس قدر تو گریه نکردم.
دیروز کتاب عاشق دوراس دوباره تمام شد و فکر کردم بنویسمت. بنویسم که مجموعه یک آدم کامل بودی. پر از عیب و حسن. عاشق دوراس را بنویسم.

دیشب توی خوابم بودی. پیانو میزدی. و من کنارت روی صندلی پیانو نشسته بودم و تکیه داده بودم به تو...
توی خواب می دونستم اینکه بهش تکیه دادم تویی... ولی می ترسیدم برگردم نگاهت کنم. می دونستم که هفت ساله بهت تکیه ندادم... برنگشتم نگاهت کنم. خیره شدم به انگشتای پام . انقدر خیره شدم که در خواب خوابم برد...

 پ.ن : اونی که براش این رو نوشتم هیچ وقت بعد از رفتنش توی خوابم نیومد ولی گاهی حس میکنم هست توی خوابم و حضور داره ...

پ.ن : این یه پست متفاوت هست از کابوس های شبانه ام ...

پ.ن : ببخشید اینقدر بهم ریخته بود ، میام و مثل قبل مینویسم

همین

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتیم این مکان را به روز کنیم

بلکه ثوابی بر جمیعت وبلاگ خوان رسانده و خود را بی نیاز

از بد و بیراه ها حواله شده در جهت آپ کنیم ....

این روزا سخت دلتنگیم و سخت دل کوک خود مانده ایم آدمی شادیم یا غمگین

در وسط رقصی کودکانه گریه میکنیم و به یاد دوستان رفته میگرییم

و در وسطی بغض فرو خورده و در حال اقدام کردن (قدم زدن ) شیطانی از خود سر میدهیم

گاهی به کل کل به دوستی در شبکه ضاله ف.ب مشغولیم ..

گاهی هم بعد از مدتها ویلن رو بر دست گرفته و با ارشه آن میگرییم .

گه گداری گیتار دوستی رو میگیریم و صدا از نهادش بلند میکنیم

آری دوستان وب گرد من هنوز خود نمیدانم در این شهر دلتنگ

بغض نشکسته ام رو حواله کی کنم و قدوم مبارک خود را کجا فرود آریم .

پ.ن : این روزا سخت دلتنگ سارای هستم که رفت و داره سالگردش میشه ....

پ. ن : همسنگر دلخوری هام زیاد شده تو ببخش شاعر بزرگ ...

پ. ن : همین اخریش هست به خدا ...با لهجه ملوکانه بخوانید

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak