پنجره ای رو به آسمان

سلام دلم این روزا عصر میخواد کولی بندازم و قدم بزنم زیر سایه دخترا ولی عصر

از پارک وی دوباره و دوباره برم تا تجریش نه اینکه نمیتونم برم . . . 

خب دلم میخواد ، دلم میخواد روی نیمکت های باغ فردوس بشینم کمی سکوت کنم ...

خپل خان دلش میخواد بشینه کنار جوب اب و ویلن بزنه هر قدر بد و نا مفهوم . . . 

خپل خان خیلی چیزا دلش میخواد مثل بوی قهوه کوبایی با سیگار برگ هاوانا . . . 

زوق زوق نوک انگشت های سمت چپم ته دلم رو چنگ میزنه وقتی ساز میزنم . . . 

خپل خان داره برای یه جا دیگه مینویسه . . . 

اما دلش تنهاس نه اینکه کسی نباشه ها ، دلش تنهاست . . . 

و چاره اش رو نمیدونه 

ببخشید دارم چرت و پرت مینویسم 

همین 

پ.ن : ندارد !

پ.ن : یادم امد در هفته اتی اتحاد سه خواهر شامل مادر و دو خاله تشکیل میشه گویا در خونه ما ، خاله ها از کرج میایند . مشکوک این روزا مامان مهربون شده ؟ 
خدا به خیر کنه  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سللام خوبین ؟ مید ونم همه یا کمر درد دارید یا پا درد دارید ...

کلا لهیده هستین ...خدا بگم این عید رو چیکار کنه ...

از روزگار تپل خان جویا باشید ما همچنان زنده هستیم ولی این روزا درگیر ...

عمرا تن به خونه تکونی بدم ...درگیر کار هستم و تقریبا روزی بیست ساعت کار دارم ...

تازشم رزیم داریم و فست فود رو در این ایام ترک گفته و همچون باربی کیو شده ایم ...

باشد که مورد رحمت الهی ...ببخشید یادم رفت اینجا رادیو نیست ...

القصه اینکه ...این روزا جدا از این درگیری ها

یه استرس گنده دارم و اون هم فردا تازه شروع میشه ...

دعا کنید برام و ممنون از همه زودی بهتون سر میزنم

هر کسی هم پایه کوهنوردی هست برای جمعه بعد دعوته ...

در ضمن به یک دوست برای قدم زدن به شدت نیاز داریم در سکوت از پارک وی تا تجریش

همین  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام به همگی ف خپل خان دوباره بر میگرده ....

مدتی نبودم و درگیر بودم و از تک تک دوستان خوبم همین جا عذر میخوام ....

کمی هم دلتنگ بودم وقتی دیدم برای دوستام وقتی کامنت نذاشتم هشتاد درصد

نیومدن و بهم سری نزدن ...

البته حساب دوستانی که میدونم درگیر هستن همیشه جداست ....

میواستم از کاری که صبح کردیم بنویسم از اینکه توی اسانسور از خنده گریه کردم ...

ولی حالا دل و دماغ ندارم ....

کلی قدم زدم ، کلی خیابون گز کردم ف و رفتم تا کافی شاپ همیشگی پایین تجریش

دلتنگی نذاشت بشینم ، سفارش قهوه فرانسه همیشه رو کنسل کردم و ...

حرفی نیست ، کمی دلتنگم و ناراحت نه از دوستام از خودم

از دوست و شاگردی که ....نمیدونم چقدر دووم میاره

سعی میکنم شاد نمینویسم تلخ ننویسم اینبار در رفت از دستم

شرمنده

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام اول از همه از همه دوستان عذر میخوام

تپل خان این روزا درگیر بود و اما چی ؟؟؟؟

تصادف بابا و دو تا عمل که باید میکردن

پزشک قانونی که هنوز درگیرش هستم

درگیری های مربوط به کلانتری و دادگاه

و پیوند مغز استخوان یکی از بهترین دوستانم که شاگردم هم هست

میدونم به خیلیا سر نزدم میدونم بد بودم ولی سعی میکنم بیشتر باشم

پ.ن: دوباره مینویسم فعلا میخوام به همه سری بزنم

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام باز سر و کله خپل خان پیدا میشود ...نیشخند
اینجا تهران به وقت بی کسی ها و تنهایی ها ساکت
ماه رمضون داره میاد ، هر کسی رو میبینی زخم معده داره میگیره چشمک
عزا گرفتم چیکار کنم توی ماه رمضون دهن روزه با این گرما گریه
یکم امروز تونستم ساز بزنم ولی صداش دلخراش بود تا گوش خراش یول
انگار رسم مردادی ها هست ماه تولدشون احساس دلتنگی خفشون کنه گریه
و اینکه دوستی بهم پیشنهاد کرد تکسی برای اهنگش بنویسم .بی دلیل رد کردم سوال
زندگی جریان داره ....گرما پا برجاست....آخ
گزارشی که باید برای مجله از یه قبرستون میگرفتم و وقتی نوشتم ..افتضاح شد ناراحت
دیگه اینکه دو شب قبل تا دلتون بخواد قدم زدم تنها ... تجریش پارک وی همیشه آرومهخیال باطل
ماه رمضونه ماه زولبیا بامیه و چت تا سحر و سکوت و سکوت....
همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام

این پست شاید تا فردا هر چند دقیقه به روز بشه .3/5/90  ساعت 02:03 شب

-------------------

توی اتاقم توی بهشت(محل کارم)  نشستم فکرم کار نمیکنه ، هدفون توی گوشم ،
یه عالمه ورقه خط خطی کرده و نوشته های بی سر و ته دورم هست ...
ایده ای نیست ف فکری نیست ، خوابی نیست ، چی هست نمیدونم ....02:11 شب

----------------

همکار و مشاور بچه ها برام یه قهوه تلخ اورد دستش درد نکنه
نپرس کجا هستم ؟ نپرس بهشت کجاست و چرا اینجام ؟  بفرمایین قهوه   02:19 شب

-----------------

ویلنم رو آوردم با خودم ، الان روی پام گذاشتم میخوام با مترونوم کوکش کنم
شاید بعد از مدتها بتونم دست به ساز بزنم و ...البته الان فقط میخوام کوک کنم
کلافه ام به طرز وحشتناکی فکر توی سرم میچرخه ...تنهام ولی نا اروم....02:35 شب

-------------------

مکان : اتاقم
زمان : دیر وقت
مشکل :بی خوابی و کلافگی
درمان :......
پ.ن : سازم رو کوک کردم خودم رو نتونستم ...نزدم ولی چون نصف شب هست
02:50 شب

------------------

ساعت سه شب هست ...هوس کردم برم ماشین گردی توی تهران
شاید تا فردا ننویسم ولی این پست ادامه دارد ....
بد جور دلم گرفته نمیدونم چرا ....؟ 03:00 بامداد

------------------

دوباره امدم ...دیشب ماشین گردی یه ذره ارومم کرد و برای همین هم الان بهترم دارم میرم مرکز نجوم کلاس دارم البته هنوز کلافه هستم
08:30 صبح دوشنبه
------------------------------------
ساعت یازده و یازده دقیقه صبح
سر کلاس نرم افزار های کاربردی نجوم ...یه درس سنگین ولی دوست داشتنی
به سختی نشستم و ارزو میکنم که هر چه زودتر تموم بشه
ساعت 11:12 صبح
پ.ن : این نوشته بعدا به متن اضافه شده الان سر کلاسم نمیشه
---------------
اه اه دختره از پشت زل زده به مانیتورم و داره میخونه
منم دارم یه کتاب رو توی سیستم میخونم به نام هدیه
این دفعه خیره بشه همین صندلی که روشم رو توی سرش میکوبم
11:59 صبح ...چند دقیقه تا تموم شدن کلاس
---------------

ساعت یک توی تاکسی از شهر ری دارم برمیگردم سمت نیاوران
فکرم و صورتم هر دو خیس عرق هست
ساعت 13:13 یه ساعت نحس یه روز خسته کننده

-----------------

الان کف کردم یه جایی هستم ولو هستم به کسی هم نمیگم
فقط بدونید کاناپه هست...دارم یخما میکنم
ساعت 2:45

------------------

ساعت نزدیک پنج توی مترو کمپوت شدم ، توی مسیر فش فش کردم
مخم هنگید و یکم نوشتم ....دوستم رو که یهو پرید جلوم توی ایستگاه انقلاب
دیدم ...خوشحال شدم ..بستنی خوردیم ...خوب بودیم...
ساعت 19:35 توی اتوبوس بی ار تی به سمت راه اهن گرم ، کلافه ، من گول (منگول)

----------------

ساعت هشت و نیم شب داغون خسته هستم
بدو بدو رفتم تا شهر ری جایی کار داشتم ملت هم همه آن تایم سر دقیقه ول کرده
بود رفته بود توی تاکسی الان ولو هستم تا مسافر بزنه ...این داستان ادامه داره ؟

-----------------

ساعت نزدیک ده هست سر قیطریه ماشین تجریش سوارم ....داره راه میوفته
به به ضبط رو روشن کردن چه آهنگ مبسوطی خاطرمان در این دود و شلوغی قنج رفت
اهنگ جواتی ..صدا خفناک ...هر قدر فشار میارم این خواننده کجا خونده به ذهنم نمیاد..

-----------------

مثل اسب بدو بدو رفتم تا تاکسی نیاوران راه نیوفتاده برسم بهش میپرم توش
خدا رو شکر این با موزیک نیست و یکم ارمش پیدا میکنم ...هر کاری میکنم هیچ ایده
و فکری از ذهنم رد نمیشه به شدت فکرم مشغول هست اینقدر که از جایی که میخوام
پیاده بشم رد شدم و بعد پیاده شدم ....(این متن رو توی ورق نوشته بودم و پیست کردم اینجا)

------------------

ساعت نزدیک دوازده سرم داره میترکه از درد یه ژلوفن خوردم با اونکه با مسکن میونه اصلا خوبی ندارم...نشستم و یه قهوه گرم زدم بهتر بشه بلکه
ساعت 00:32

---------------

الان نزدیک سه شب هست دوباره نشستم و دارم مینویسم
دارم الکی میچرخم توی کلی برگه و فکر و ذهنیت هی مینویسم ، هی میکشم و
مچاله میکنم و دوباره مینویسم ولی هیچ به هیچ
ساعت 02:52 بامداد سه شنبه

 

پایان

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام نمیدونم چند وقت هست ننوشتم ولی ...بماند از خودم بخوام بگم به شدت بی انگیزه شدم نمیدونم چند روز دیگه خودم رو بالا بیارم و از خودم به تمام معنا متنفر بشم ...نمیخوام الان که زل زدی به مانیتورت بگی اه نا امید هستی نه نیستم دارم کارها رو میکنم ولی اونایی که مجبورم چقدر از سازم دیگه دور بشم چقدر از همین وبلاگ چند وقت هست درست حسابی نرفتم قدم بزنم ؟ خیلی اتفاقات افتاده خیلی حرفا زده شده نمیدونم دارم نق نق میکنم یا نه ولی خستگی هست خستگی که الان تنها توی خونم روی کاناپه ولو هستم ودارم تایپ میکنم
از خیلی چیزا خسته هستم نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم دوست دارم ساز بزنم و دوست دارم هزار تا کار مونده ام رو بکنم ولی کو حس و حال ...
از همسنگرم خبری نیست همسنگر دوستی که نه ندیدمش نه شنیدمش نه میشناسمش ولی خیلی سال هست هم رو میشناسیم خیلی سال هست که دیر به دیر شاید شش ماه به شش ماه نظری برای هم میذاریم ولی خبری ازش نیست
از کلی دوست خبر ندارم و بی خبرم ..چرا ؟ میخوای بدونی برای اینکه دارم از خودم بی خبرم میشم تنها کار مهمی که دارم میکنم این هست که دارم کوهمیرم شبا رکاب میزنم ولی کو دل و حال دیگه به زور میام نت ؟!؟
نمیدونم الان چرا دارم مینویسم دلم برای همه چیز تنگ شده برای همه کار تنگ شده ..خستم خسته

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام تنبل خان غر غرو بر میگردد

از زندگی بگم بد نیست ...میگذره دیگه

اولیش این هست مرغ عشق مجرد نق نقو گرامی بر اثر دوری از

جفت فراریش دق کرد و مرد

دومیش هیروشیما هست ) اتاقم ( که همه چیز توش بهم ریخته

دیگه بگم ..راه میرم نفس میکشم دارم غر زدن رو ترک میکنم

الان نمیدونم چی بنویسم ولی میام سریعا

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام بای بای

چه خبرا ؟ چه میکنید با برف و سرما ؟ خوشمزه

امشب ، کلی قدم زدم برای خودم تنها و وقتی رسیدم تجریش

اینقدر فکر کنم صورتم از سرما قرمز شده بود که احساس کردم

مردم بد نگاه میکننیولساکت

ولی چه خوب و چه بد تنهایی وقتی شالم رو دور گردنم میپیچم

و دستم رو میکنم توی جیب بارونی و قدم میزنمعینک

و حتی آدما دور و برم رو هم که سرشون توی

لاک خودشون هست رو نمیبینم خوب هستخنثی

پ.ن : فکر میکنم این روزا یا من حساس شدم یا

اینکه نمیتونم زیاد روون بگم حرفم رو آخ

پ.ن : مخم یکم هنگیده یخش باز بشه میام بازم نیشخند

همین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak