پنجره ای رو به آسمان

السلام و ملیکم و رحمت الله 

والا ما که گول این شبکه ظاله فیس بوک رو خوردیم و همش سرمون به نوشتن

اونجا گرم هست ...ولی مدیر فنز پرشین بلاگ یعنی نگار یه 

دعوت زد که هوی بابا این چه وضعش هست و وبلاگ هاتون رو ول کردید و رفتید 

بیام بزنم با پشت دست توی دهنتون پر خون بشه ... اصلا این فیلتر من کو 

بزنم هرچی فیس بوک و شبکه اجتماعی بد و جیز جیز هست رو ببندم راحت بشیم ...

القصه سرتون رو در نیارم نگار با ملاقه ای به دست ما با پای ی برای فرار ...

به وبلاگمون پناهنده شدیم باشد که رستگار شویم و 

وبلاگ نویسی رو دوباره شروع کنیم ... چون دلم برای اینجا و دوستام 

توی وبلاگم تنگ شده 

با تسکر فراوان ... یک فراری 

پ.ن :بیوو  نگار این هم مطلب حالا هی ما رو بزن که وبلاگ ات رو بنویس :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

السلام و ملیکم و رحمت الله 

والا ما که گول این شبکه ظاله فیس بوک رو خوردیم و همش سرمون به نوشتن

اونجا گرم هست ...ولی مدیر فنز پرشین بلاگ یعنی نگار یه 

دعوت زد که هوی بابا این چه وضعش هست و وبلاگ هاتون رو ول کردید و رفتید 

بیام بزنم با پشت دست توی دهنتون پر خون بشه ... اصلا این فیلتر من کو 

بزنم هرچی فیس بوک و شبکه اجتماعی بد و جیز جیز هست رو ببندم راحت بشیم ...

القصه سرتون رو در نیارم نگار با ملاقه ای به دست ما با پای ی برای فرار ...

به وبلاگمون پناهنده شدیم باشد که رستگار شویم و 

وبلاگ نویسی رو دوباره شروع کنیم ... چون دلم برای اینجا و دوستام 

توی وبلاگم تنگ شده 

با تسکر فراوان ... یک فراری 

پ.ن :بیوو  نگار این هم مطلب حالا هی ما رو بزن که وبلاگ ات رو بنویس :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام ...خوبین ؟؟؟

اول ولنتاین همتون مبارک و امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه دیروز 

دوم اینکه من دوستای خوبی دارن که اینجا نظر میدن ولی یه وقتا یه نظراتی میاد که 

کلا کف میکنم الان یه ربع هست دارم یه کامنت رو میخونم از دوستی به اسم آرش 

نمیدونم من رو با دوست دخترش اشتباه گرفته برام لاو ترکونده یا کل هوم مشکل داره 

اثن بشیند کلا بخونید ...

"سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل ،

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
نویسنده:ارش "
الان شما بگید من این اقا بی آدرس رو بوس کنم ، ناز کنم ، با لگد بزنم لهش کنم ...
در کل خواستم بگم ما همچین بازدید کننده هایی هم داریم ...

پ.ن : از همین جا به آبجی خانومی ملینا هم تولدش رو تبریک میگم و بدون مشکل از ما نیست که توی روز 22 بهمن به دنیا امدی که نت همیشه قطع هست یهویییی
باز هم بهت تبریک میگم و ارزو بهترین ها رو براتون دارم ...
همین 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

سلام نوشته زیر رو دو روز قبل زیر پل سید خندان وقتی تو تاکسی منتظر بودم نوشتم

و همش حرفای دلم هست .نقطه

امروز دلم میخواست دستهای چروک و خسته ای رو بگیرم که هر خطش یه دنیا خاطره
هست یه دنیا حرف ، چقدر دلم میخواست الان همین الان مادربزرگی داشتم نه جوون ولی رو پا که دستش رو بگیرم همون دست استخونی و گرم و سرد چشیده و به خاطر
آرامشی که بهم میده از پارگ وی تا تجریش سر شب یه روز گرم قدم بزنیم بدون ترس از اینکه از دستش بدم ....
چقدر دلم میخواست بریم با هم کافی شاپی که پاتوق تنهایی هام هست بدون توجه به نگاه ادم ها و حرف های درگوششیشون دستش رو بگیرم و توی چشماش زل بزنم و بگم مامان بزرگ وقتی تنها بودم وقتی تنها میشم اینجا میام و فقط با اشاره چشم تائیدم کنه و به ارمش برسم ...
اره تموم امروز دلم لک زده بود برای شنیدن این جمله از مادر بزرگی مهربون و که دستم رو بگیره توی دستش و با یه لخند بگه بهم نگران نباش عزیزم درست میشه و من با تموم وجودم بی خیال دنیا به آرامشی عمیق برسم ...امروز همین یه روز دلم میخواست مادر بزرگی داشتم که نصیحتم کنه تا دلم گرم بشه و فکر کنم هنوز جایی برای دویدن دارم برای گریه کردن برای ....
دلم میخواست بریم با هم با مادربزرگم پارک نیاوران همون جا همیشگی و از خستگی هام بگم و یواشکی دور از چشم همه سرم رو بذارم روی شونه اش و یواشکی تر دو سه قطره گریه کنم ...
دلم میخواست شب برش دارم و بزنیم به جاده چالوس دو نفره توی سکوت و صدای حامی که میخونه ((دو نیمه تنها دو نیمه سیب )) چند تا سیخ جیگر بزنیم کنار رودخونه و با هم کلی حرف بزنیم و چایی بخوریم و باز برونم تا لب ساحل و هر دو توی خاطرمون باشیم اون خاطرات جوونی و من هم ....

این همه خواسته من بود مادربزرگی که ندارم و نیست

همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط خبرنگاری به نام هاگرید نظرات () |

Design By : Pichak