من و مادربزرگی که ندارم...

سلام نوشته زیر رو دو روز قبل زیر پل سید خندان وقتی تو تاکسی منتظر بودم نوشتم

و همش حرفای دلم هست .نقطه

امروز دلم میخواست دستهای چروک و خسته ای رو بگیرم که هر خطش یه دنیا خاطره
هست یه دنیا حرف ، چقدر دلم میخواست الان همین الان مادربزرگی داشتم نه جوون ولی رو پا که دستش رو بگیرم همون دست استخونی و گرم و سرد چشیده و به خاطر
آرامشی که بهم میده از پارگ وی تا تجریش سر شب یه روز گرم قدم بزنیم بدون ترس از اینکه از دستش بدم ....
چقدر دلم میخواست بریم با هم کافی شاپی که پاتوق تنهایی هام هست بدون توجه به نگاه ادم ها و حرف های درگوششیشون دستش رو بگیرم و توی چشماش زل بزنم و بگم مامان بزرگ وقتی تنها بودم وقتی تنها میشم اینجا میام و فقط با اشاره چشم تائیدم کنه و به ارمش برسم ...
اره تموم امروز دلم لک زده بود برای شنیدن این جمله از مادر بزرگی مهربون و که دستم رو بگیره توی دستش و با یه لخند بگه بهم نگران نباش عزیزم درست میشه و من با تموم وجودم بی خیال دنیا به آرامشی عمیق برسم ...امروز همین یه روز دلم میخواست مادر بزرگی داشتم که نصیحتم کنه تا دلم گرم بشه و فکر کنم هنوز جایی برای دویدن دارم برای گریه کردن برای ....
دلم میخواست بریم با هم با مادربزرگم پارک نیاوران همون جا همیشگی و از خستگی هام بگم و یواشکی دور از چشم همه سرم رو بذارم روی شونه اش و یواشکی تر دو سه قطره گریه کنم ...
دلم میخواست شب برش دارم و بزنیم به جاده چالوس دو نفره توی سکوت و صدای حامی که میخونه ((دو نیمه تنها دو نیمه سیب )) چند تا سیخ جیگر بزنیم کنار رودخونه و با هم کلی حرف بزنیم و چایی بخوریم و باز برونم تا لب ساحل و هر دو توی خاطرمون باشیم اون خاطرات جوونی و من هم ....

این همه خواسته من بود مادربزرگی که ندارم و نیست

همین

/ 32 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشین م

چه قدر آرزوهامون شبیه همه! فکر کنم واسه اینه که فقط یه روز از من بزرگتری!!!!

بهاره

سلام چه خبرا؟ ممنون از اینکه بهم سر زدید .

سکوت....

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند ... روزگارت نیلوفری باد [گل][گل]

دل آرام

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا فردا شد و باز هم تو گفتی فردا، امروز دلم ماند و یک دنیا حرف، یک هیچ به نفع دل تو تا فردا !

سکوت....

صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛ نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم!؟ سلام آپم و منتظر حضورت[گل][گل][گل]

عاطفه

سلام به روزم با "با من 1 فنجان قهوه میخوری؟" [گل]

دل آرام

30نفر در قسمت نظراتت[مغرور] موفققققققققققق باشیییییییییییییییییییی[زبان][چشمک]

آرام

سلام بدجور منو هوایی کردی . دلم برای مادربزرگم تنگ شده خیلی زنده دل بود . چیزی نبود از دهنت در بیاد و اون در توانش باشه و انجامش نده . این آخرها دیگه توان نداشت . گاهی میگفت خیلی دلم میخواد برم بیرون یه دوری تو شهر بزنم . منم همیشه بهش میگفتم دعا کن ماشین بخریم خودم میبرم میچرخونمت ولی نمیدونم چرا وقتی رفت ما ماشین دار شدیم همیشه این موضوع تو ذهنمه که چرا یه آژانس نگرفتم ببرم بگردونمش تا دلش باز بشه جای همه مادربزرگها و پدربزرگهایی که نیستند خالی و خدا کنه قدر اونهایی رو که هستند بدونیم

آذین پارساazinparsa

سلام داشتم واژه هاتونومیخوندم که این پستتون نظرموجلب کرد. متاسفم که مادربزرگتون نیست... روحش شادباشه ویادش گرامی آخ که این روزهاچقدراسترس دارم.اضطراب ازدست دادنش دیگه ندیدنش نبودنش... چندباره میگه تنهاآرزوم دیدن عروسی پیمانه(دایی کوچیکم)بعدش میتونم باخیال راحت سرموبذارم زمین.کلی غصه میخورم برمیگردم بی اینکه بفهمه اشک میریزم وتندپاکشون میکنم برمیگردم سمتشو خودموبراش لوس میکنم گونشوآبداربوس میکنم میگم مامانی پس من چی؟تونمیخوای عروسی آذینیتوببینی؟عروسی نیلو...نازنین.. امین.. مامانی مارودوستمون نداری... لبخندملایمی میزنه ومیگه عزیزم ایشاالله همتون خوشبخت بشین...دیگه بیشترازاین براتون دردسرم بهش میگم مامانی توسروری ...تاج سری...عزیز مهربونم... جلوش میخندم ولی تودلم گریه میکنم وای که اگرزبونم لال یه روزدیگه نباشه دیوونه میشم... وقتی بادستهای کم جون امامهربونش موهامونوازش میکنه ثانیه هام آرومن ودنیامال منه... هرچندکه هرروزازتوان دستاش کم میشه ولی هنوزم گرم گرم ومهربونه... ببخشید پرحرفی کردم... [ناراحت]