ساز های غربت ساز های نا کوک ....

از کجا باید شروع کرد از کجا ...از جمیعت امروز جلو تالار وحدت ...

یا از مردم سیاه پوش عزیز ...تموم سعیم رو میکنم زود خودم رو برسونم

تا صبح نتونستم بخوابم

فیلم و دوربین ها رو بر میدارم و میزنم بیرون

توی تاکسی اولی که میشینم اینقدر بد اخلاقم که حتی حال

نگاهی به شهر رو هم ندارم ...

تاکسی دوم راننده تاکسی گفت داداشی

عکاس عروسی هستی گفتم نه برای رفتن عزیزی میرم

گفت مردم چه کارا میکنم برای مرده هم

گفتم نمرده گفت یعنی چی داداش خودت گفتی

گفتم زندس  برای همه مراد بیگ و هامون و

 هزارتا فیلم و نوشته و صدا دیگه

ساکت شد ...نمیدونم شاید بد گفتم

اما وقتی دوربین دستم میگیرم تا عکس بگیرم

تازه یادم میوفته اون کسی که داره حمل میشه روی

شونه خیلیا یه روز با تموم وجود با صداش

اشک ریختم و

توی دلم پشت لنز گفتم

حال ما خوب است اما تو باور نکن ........تو باور نکن

استاد کاش ...

چی بگم همیشه از این کاش ها  گفتیم

دلم تنگ است دلم اینجا بی تاب و دلتنگ است

پ.ن : عکس ها رو ظاهر کنم بعد اسکن کردم میذارم

پ.ن : من امروز بد اخلاقم نزدیک نشین ...

همین

محک

/ 2 نظر / 10 بازدید
فاطمه

خوشحال می شم اگه حرفای منم بخونی

فاطمه

ببخشیدا حالا من نمی فهمم شما چرا از شعرم سر در نیاوردی؟؟ شعر من خیلی واضحه یه عشق قدیمی که دوسش دارمو فکر میکنم یه روز دوباره ببینمش!!! اگه سوال خاصی داری میتونی بپرسی من فکر میکنم شعرم به اندازه کافی واضح هست قربانت