پرستارا سفید پوش دیار خاکی

parasdar

من نمیدونم خیلی کمم یا اون فرشته ها خیلی بزرگ..

من پر ادعا هستم یا اونا خیلی خاکی توی اوج آسمون

..امروز رفتم بیمارستان...بخش سوانح سوختگی

باید خانوم دکتر...رو میدیدم.. رفتم اطلاعات گفتن بالا طبقه پنجم

رفتم با آسانسور بالا ..بوی سوختگی حالم و بد کرد

به خودم مسلط شدم گفتم من بدتر دیدم

پاهام میلرزید رفتم جلو قسمت پرستاری گفتم خانوم فلانی

گفتن اون راهرو برو ته ...بخش پرستاران ویژه هستن

گفتم مرسی... خندید گفت یه وقت شیطونی نکنی بچه

اتاقا رو بینیا ...

برو کاور بگیر کیف و موبایلت  هم بذار اینجا...

چشمات و ببند و برو ..باشه ؟؟؟

گفتم من عادت دارم به دیدن درد و شنیدنش

کارم با بچه ها سرطانی هست ..

گفت بهتر برو .

کاور پوشیدم ماسک زدم و نامه که باید میدادم و برداشتم

رفتم تو ...مصمم به خودم گفتم بیخیال

اما اولین صدای ناله ترسوندم یه پسر که دستش باند

پیچی بود... داد یا جیغ میزد یا فریاد نمیدونم ولی مثل یه بچه ناله

 میکرد نفهمیدم کی رفتم توی یکی از اتاقا

نمیدونم مرد بود یا زن ..از سر تا پا باند بسته بود ترسیدم

امدم برم ترسیدم خشکم زد گفت آب بده بهم

 نگاش کردم گفت اب

ترسیدم

 

خشکم زده بود گفت نترس بیا

تازه فهمیدم اون یه زن هست زنگ پرستا و زدم

خودش رو سوند گفت شما..از ترس نتونستم حرف بزنم

گفتم اب میخوان ..

زدم بیرون ..به ته راهرو نرسیده این بار خودم رفتم توی یه اتاق

 که بچه بود اما جلو نرفتم..همون پرستار امده بود  کنارم گفت شما

با کی کار داری..گفتم این خوب میشه

گفت ترسیدی؟ اگر حالت بده بیا بریم !!!

گفتم میام رفتم ته بخش خانوم دکتر...رو دیدم

نامه رو دادم نمیدونم چی توی چشمام دید گفت بریم دفتر بشینیم

تا خوب بشی.........

نشستیم گفت نرفتی توی اتاقا که؟؟ گفتم چرا ..گفت ترسیدی

خجالت کشیدم بگم از ترس مردم خانوم..بگم کم آوردم

و نمیدونم چی بگم

نمیتونستم گریه کنم خندید و گفت تو که

لقبت بی احساس بودن هست ..تو که مرگ بچه ها سرطانی

رو میبینی و میگن میخندی..چی شد ...؟

تا امدم بگم یکی در زد و امد تو...

 همون پرستار بود گفت

بیان شیرینی فلانی هست خانوم دکتر گفت ...چرا ؟

گفت دیروز نامزد کرده دیگه ..برداشتم و تشکر کردم

زدم بیرون از بیمارستان.......

 حالا تصویر گند

چند تا فرشته که با همه دردا کنار میان و نامزد دوستشون و

جشن میگیرن....

و میخندن و وقتی ادعا آقا داماد و در میارن

از خنده داره یکشون میوفته

....

توی ماشین که نشستم به اطراف نگاه کردم سقف رو زدم جمع شد

خواستم ببینم سوختن افتاب هم درد

داره یا دل اون فرشته ها 

...

قلبم داشت میزد بیرون پیاده  شدم سرم گیج رفت 

یه پراید پر دختر وایستاد

کنارم گفت بچه مایه دار کمتر میخوردی

و گازش و گرفت

یاد اون فرشته ها سفید پوش میوفتم و

راه میوفتم

خدا نگهداشون باش

همیشه

همین

/ 4 نظر / 7 بازدید
اسما،

از یه حرکت ساده..شاید ساده..از یه حرف بازم شاید ساده...خیلییییییییی چیزا میشه فهمید و کشید بیرون...

نگین(پاسخ)

عجب!...ای بابا!...ما کجا داریم سیر میکنیم.....تو کجایی و اون (به قول تو ) فرشته ها کجان!

نگین

یه لحظه احساس پوچی کردم! من لینکتو میذارم تو بلگم که بتونم بیام بخونم نوشته هاتو....تو هم اگه دوس داشتی بذار!

نگین

سلام چرا آپ نمی کنی پس؟[نیشخند]