من و نمایشگاه کتاب گرم

سلام سلام
نزنید درگیر هستم خوب ...روزگار میچرخه ...از نمایشگاه بگم ؟
وای دین لیدی عزیز برام خیلی جالب توجه بود و بعد سمیرا و محمد

 دو خبرنگار و دوست خوب
شیطونی هم کم نکردم وقتی بچه ها نبودم (محمد و سمیرا پیچ اب جوش..لیدی هم خرید)
و کلی مردم رو ارشاد کردم سیگار نکشم آخه غرفه ترک سیگار بودیم
البته گفتم شیشه و این چیزا بکشن ....
بد نبود روز خیلی خوبی بود برام و خسته کننده
اینم یه عکس از غرفه خارجی

 
پ.ن: خفه شدم از گرما سال الگو مصرف یکی از غرفه دارا میگفت برای همین تهویه قطع هست
حساب نکردن دو میلیون به قول خودشون ادم چی میکشن ...
پ.ن: میخوام بنویسم اما پست بعدی بهتر مینویسم
بای
همین

/ 7 نظر / 7 بازدید
لیدی

سلام مارشال جب عکس تمیزی انداختی... ایول.... نه عزیز داستانم تخیلی بود عین همون قضیه ی عشق مرگ و خواهرم هنوز خیلی کوچیکه برای عشق[لبخند]

مهرنوش

سلام خوش به حالت كه رفتي نمايشگاه یا خوش به حالم که نرفتم نمی دونم انقدر میشنوم یکی میگه عالی بود یکی داد میزنه بد بود حالا موندم غصه بخورم یا خوشحال باشم شدم حکایت ملا نصردین نمی دونست بره عروسی یا عزا چی گفتم خودم هم نمی دونم به وبلاگم سر بزن شاید چیزی دستگیرت شد

مهرنوش

البته من روزای اول رفتم چند کتاب خریدم این حرف رو هم به جای اونایی زدم که نرفتن

مهرنوش

سلام ممنون كه اومدی موفق باشی

سمیرا

مگه دستم بهت نرسه در مورد ما حرف می زنی دیگه

رویا

سلام اووووووووووه چقدر عکس بچه!!! (مال اون پست قبلیا نه این). من خیلی دوست دارم شیشه بکشم اما همیشه تصویر پشت شیشه اونقدر خودنمایی میکنه که شیشه محو میشه. شما بلدی شیشه بکشیییییییییی؟!!!![چشمک]

سمیرا

دوستی یعنی همین؟ تو نمایشگاه چرا نمی آی