برگشتم اما نه خوب

سلام باید ببخشید نمیدونم دارم از کی معذرت خواه یمیکنم دلم میخواد هر کسی میاد و نیستم ببخشم ، میخوام دوباره انگشتام تموم ذهن و دلم رو بریزه روی کیبور و بدون اینکه دنبال این بگردم فعل و فاعل ندارم ..حرف ندارم ذهن ندارم میخوام بگم رویا عزیز و اقا رامین تسلیت میگم بگم نگین ن تبریک میگم گواهینامه رو گرفتی بگم سارای شرمنده که فقط دارم نگاه میکنم و هر روز و شب پشت در اتاق میبینم خوابیدی و بیست تا شلنگ بهت وصل هست و دکتر میگه تا مرگ مغزی یک در صد فاصله داری میخوام داد بزنم بگم هی خدا ببین منم میفهمی من همون بندتم ...بگم دلم منم گرفته سارا عزیز اره غایب بودم میام خونه جدید توی نت میام ..خانوم دکتر رویا صاحب خونه میام دیدنت بیرون از این دنیا مجازی و میگم برات ...
چیه اره قانو نداره نوشته ام میخوام بگم ولی نمیدونم نمیتونم چی شده چرا چرا چرا

باید بشینم و ببینم دوست داره سارای رو از دست میده سر یه
زمین خوردن مسخره توی پیست اسکی پارسال
ممن حالم بده میخوام به دیوار مشت بزنم تموم جونم بوی رخوت و گرفته میخوام بزنم بیرون
پا رو روی گاز بذارم و با تموم قدرت فشار بدم روی پدال د هیچ کسی نگه این جاده آخر داره من هیچی نمیخوام من هیچی نمیخوام من هیچی نمیخوام غیر از هیچ ...

ذهنم اشفته ست

مغزم نمیکشه

خسته شدم یکماه بیشتره شب و روزم شده نگرانی رفتن عزیزترین کسام

من متاسفم

همین

محک

/ 2 نظر / 13 بازدید
سارا

من فکر می کنم و تجربه کردم که بالاخره یه روزی همه خستگی ها و ناراحتی ها تموم میشه. این حرفات یعنی هنوز امیدواری و این امیدواری یعنی یک شروع دوباره. حتی برای کسی که در آستانه مرگ مغزی قرار داره. سخته تو این شرایط امیدوار بودن... اما همیشه میشه به یک دنیای بهتر امیدوار بود. خوشحالم که هستی....