کاش باز هم فرصتی بود...

امروز تهران

بوی بارون تن خسته

فکر مشغول و دیگر هیچ ....

نمیدونم از کجا بگم شاید هم اینقدر میدونم که موندم

امشب یکی از بچه ها سرطانی رفت خبر بدی بود خیلی هم بد

اینقدر که وقتی نشستم توی ماشین

تازه حواسم جمع شد

من فکرم داغون هست نمیتونم بنویسم همین

/ 3 نظر / 6 بازدید
نگین

واااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!! تو پسری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگین ع.پ

سلام.....نمیدونم چرا فکر کردم دختری!!!!!!یعنی حتی به این فکرم نکردم که ممکنه پسر باشی.....دیگه منم یول میزنم دیگه!!!!.....راستی اون یکی وبلاگتم دارم می خونم....خیلی زیاده....من تازه سال 85ام....ولی به هر حال خیلی متاسفم بابت ژینا...

فاطمه

سلام چرا به خاطر حرف بدی که نزدی فکر می کنی من از دست رنجیدم عزیزم من خیلی اینترنت نمیام راه انداختن وبلاگمم فقط یه دلیل داشت وگرنه حال و حوصله ی این کارا رو ندارم من ازت ناراحت نیستم... (ببینم پسر بودن یا نبودن تو چقدر مهمه که اینا این جوری با تعجب و هیجان ازش حرف زدن؟؟؟؟؟؟؟)