تهران سرما قهوه فرانسه

سلام به رسم آداب و انسانیت

امشب تهران ، تجریش ، سوز سرما دربند و درکه

تموم استخون هام رو به مرز گز گز کردن میرسونه و

شلوغی خیابون و میدون فکرم و منحرف از دنیا

از بازار که زدم بیرون

از سرما شال گردنم رو گره زدم و بارونیم رو جمع کردم

با اونکه ماشین حال میداد توی اون سرما سوار بشم

ولی گوشی رو سایلنت کردم

و رفتم توی پیاده رو های ولی عصر تا آدما رو ببینم

دختر و پسری که چسبیده هستن به هم دستاشون رو قلاب کردن و  ...

دختر بچه ای که بدو امد که فال بگیرم ازش و ....

زن و شوهر ها ، آدم های تنهاآدما با موبایل هاشون

همه ولی انگار سرما توی وجودشون رفته

انگار برگ های زرد که دارن میریزن و از سرما زرد شدن

رو نمیبینن؟!؟ میچسبم کنار جدول و از قصد میرم روی برگا

چقدر زرد و قرمز هستن.........

وقتی به خودم امدم که جلو کافی شاپ همیشگی بودم

رفتم پایین بوی قهوه بو داده که خورد بهم سر  مست شدم.......

نشستم ده دقیقه کشید تا وا برم از سرما وجودم و رگما محیط

نیاز به سفارش نبود همون سفارش همیشگی قهوه فرانسه بدون شکر

آورد خوردم یکم جون گرفتم

و زدم بیرون تا میدون رو دوباره پیاده رفتم و سوار ماشین شدم

شاید روزی به همین زودی دلم برای تک تک برگها

زرد خیابون ولی عصر تنگ بشه

پ.ن: کاش یه بار زیر پاهامون رو ببینیم با همه سردی زندگی

همین

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناردانه

پ.ن آخرتو خیلی دوست دارم همین .[قلب]

سعیده

سلام مرد جوان مثل همیشه عالی.خوشم میاد مثل من احساساتو خوب بروز میدی.شاد باشی عزیزم[گل]

بهاره کنجکاوفرد

سلام دوست خوب [گل] ممنون كه هميشه به يادم هستي[لبخند] اين مدت كم ميومدم ببخشيد بهت سرنزدم حسابي سرم شلوغه حجم درسا خيلي بالا رفته چه خبرا؟ بازم ممنون بهم سرزدي[قلب] به اميد ديدار[خداحافظ]

فاطمه

حیف... اگه میشد... میومدم باهات اون طوری که تو دوست داری تو سرمای تهرون تو خیابون ولی عصر اون مدلی که تو دوست داری با هم قدم میزدیم و آدما رو نگاه میکردیم... اون جایی که تو دوست داری... اون قهوه ای که تو دوست داری رو میخوردیم و حال و حول... ولی حیف... لذت داره... لذت دنیا هم غرق شدن داره... تازه دارم میفهمم مارشال... خدا اون دنیا ازمون نمیژرسه جوری که دوست داشتی قدم زدی؟ جایی که دوست داشتی رفتی؟ قهوه ای که دوست داشتی خوردی یا نه؟؟؟ خدا... خدا... خدا...

مترسک نجیب ، نانی آزاد

تا همسفر عشق است در جاده تنهایی از دست نخواهم داد دامان شکیبایی تا من به تو دل دادم افسان شده یادم چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی از عشق تو سهم من ؛ همواره همین بوده است رسوایی و حیرانی ؛ حیرانی و روسوایی تو آتش و من دودم ، دریا تو و من رودم هر چند محال اما چیزیست تماشایی چندی است که پیوندیست پیوند خوشیایندی است بین تو و آیینه ، آیینه و زیبایی من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش من زین سو تو زانسو ، می ایم و می آیی با گردش چشمانت افتاده به میدانت انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی بی ساحل آغوشت آغوش سحر پوشت چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی[گل]

سعیده

[گل]سلام مارشال عزیز.شاید من به نبودنت عادت نکردم یادم باشه ازت بپاسم که چرا گاهی اوقات اصلا نمی شی. باشه پسر خوب هرجا هستی شاد باشی. یادتم [گل]

پیر دختر

سلام مارشال عزیز مرسی که سر زدی پاییز فصل عجیبیه. با برگ های رنگارنگ و آسمون خاکستریش اونم در دربند که انگار آخر دنیاست.

سارا

ارغوان شاخه همخون مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابي ست هوا؟ يا گرفته است هنوز ؟ من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است آفتابي به سرم نيست از بهاران خبرم نيست آنچه مي بينم ديوار است .كورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني ست نفسم مي گيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست اینم حکایت ماست.ارغوان حکایته ماست شاخه ی همخون جدا مانده ی من[لبخند][گل][چشمک]و به یاده قدیم

یکتا

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ت ت....

رها

من قدم زدن در فصل پاييز رو برگ هاي زرد و قرمز و خيلي دوست دارم يكي از قشنگ ترين خيابون هاي تهران و براي قدم زدن انتخاب كردي[گل]