نامه یک مادر که ...(3)

دوباره سلام ...اول از همه ممنون که بهم سر میزنید و همراهم هستین اینجا لازم میدونم یه سری چیزا رو توضیح بدم در مورد ادامه این نامه اونم اینه که این درد دل های یک مادر هست که از تبریز هست و برای من قبلا فرستاده شده اگر اسمی از بیمارستانی برده میشه بیشتر به خاطر فشار روحی حاکم بر این بخش بوده باز آرزو موفقیت برای شما و مادر آرمین عزیز و اینم ادامه  نامه :

روزهای پرکارو پر غصه و پر از عذاب و تنهایی وشبها بیخوابی و پاشویه

کردن و اضطراب .هیچ آرامش و استراحتی نداشتم. هر چه خواهر و

اطرافیانم اصرار میکردن که یک شب بجای من همراه آرمین بمانند تا من به

خونه برم و استراحت کنم قبول نمی کردم. یک بچه چهار ساله کاملا

وابسته به من و یک بجه 9 ساله سرطانی محتاج من ! کدامیک از بچه هایم

را باید انتخاب می کردم. اونیکه با چشمانی اشکبار نمی دانست که مادر

و پدرش برای چه در تلاطم و اضطراب و گریه و بی صبری هستند و فقط

گریه می کرد و در میان آن همه هیاهو مادرش را که من بودم به پیش خود

می خواند و بچه معصوم و پر احساس 9 ساله ام که چشمان نگران و درد

آلود و بی گناه و پر از سوالی که در مغزش غوغا میکرد که مامان من چه

ام شده؟ چرا منو عذاب میدین آخر این دردهام چی میشه؟ من چرا ناگهان

و یه هویی اینجوری شدم ؟ چرا چشم چپم خوب نمیبینه؟  چرا همه گریه

میکنید؟ به هر حال با همه اینهامجبور بودم آرمین را انتخاب کنم آرمان را

به مادرم سپردم و با نهایت احساس ناراحتی از او جدا شدم و به بیمارستان

که مانند زندانی کوچک میماند برگشتم.شباهت بخش خون به زندان هم از

نظر بچه ها هم از نظر ما مادران به این دلیل است که محکومان کوچک و

بیگناه بخش خون هم اجازه بیرون رفتن و  نفس کشیدن در حیاط و هوای

آزاد را بدلیل امکانات رفاهی خیلی پایین بیمارستان نداشتند و میله های

پشت پنجره ها و نگهبانان پشت در سالن و وجود تابلو های بزرگ ملاقات

مطلقا ممنوع  که آدم احساس میکنه وارد اینجا که میشه از اجتماع و زندگی

بیرون قطع بشه و ملاقاتی وجود نخواهد داشت. خدای من نگهبان

نمیزاره بچه رو ساعاتی بیرون برد پنجره اتاقها باز نمیشه هم اتاقی تو هر

کسی که باشه :مریض بدحال یا بچه کوچکی که خیلی گریه میکنه یا کسی

که خیلی فرهنگش پایینه و عدم رعایت بهداشت رو میکنه  هم اتاقی توهر

کی و در هر شرایطی که باشه هیچ چاره ای نداری و باید خودتو  با اونها

(4 هم اتاقی در یک اتاق16 متری) به مدت 20 روز در ماه یا حتی

30  روز .40 روز یا حتی شده 2 ماه در هر بستری وفق بدی.

این برای شخصیت حساس و زودرنجی مثل من و با احساسات آرمین و

رفتارها و گفتارها ی مودبانه  او مثل شکنجه ای بود که باید تحمل می

کردیم.  امکانات بخش خون بیمارستان کودکان تبریز به حدی پایینه که

فقط 6 اتاق برا چند صد تن مریض و 24 مریض بستری در خود بخش

وجود داره  اتاقهای کوچک بدون پنجره ای که باز بشه و بدون هیچ چشم

اندازی از بیرون که لااقل بچه ها از پنجره فضای بزرگ و دلبازی رو

بتونن ببینن اتاق ایزو له (1تخته برا مریض بد حال)کامل وجود نداره .

کم جمعییت ترین  این 6 اتاق 2 نفره و پر جمعییت ترین اتاق 7 نفره که 

چون برای هر مریض یک همراه وجود داشت  در واقع  یک اتاق 7 تخته

14 فرد توش با عذاب  شب رو صبح میکنند. ولی محکومان غمگین  با

قیافه هایی پر از دردو رنج و چشمان همیشه گریان بخش خون یک تقاوت با

محکومین زندان دارند که اگر  حتی اجازه فرار به آنها داده شود هم نمی

توانند فرار کنند چون تنها راه چاره ی ادامه زندگی را ماندن در این بخش

و تحمل شکنجه های ناش از شیمی درمانی این بخش میدانند.و ما جزو بد

شانسترین این محکومین شدیم که .... بیشترین دوره ای که هر بچه

ی محکوم سرطان در این بخش می گذراند البته اگر ( همان اول پیش خدا

نمیرفت) فوقش 17 دوره بود که در طول 1 الی 1.5 سال طی میکرد

ولی آرمین تا کنون محکوم به 30 دوره شیمی درمانی شد که بیش از 2

سال طول کشید وهنوز ادامه دارد و معلوم نیست که 30 دوره به 40 دوره

خواهد رسید یا خداوند اجازه نخواهد داد. ویا به خواست خدا خوب شده

و دوره هایش اتمام خواهد یافت.آرمین جزو قویترین بچه های سر طانی

است که توانسته 31 دوره با داروهایی بسیار با دوز بالا با سرطان بجنگد

و هر بار بعد هر دوره یک نوتروپنی شدید(سلول سفید کامل صفر یا فوقش

200  و پلاکت زیر 30 هزار و خون کمتر از 8) را با قوت بدون

هیچ عارضه و عفونتی با روحیه بسیار عالی بگذراند. ارمین تا به حال

در طول این 2 سال 30 بستری 8 روزه برای شیمی درمانی و مابین هر 2

دوره شیمی درمانی (در عرض 14) روز 1 بستری 5 روزه برای

نوتروپنی  . کلا فعلا 60 بستری در طول 2 سال یعنی تقریبا 400 شبانه

روز در بیمارستان بسر برده.ولی فعلا در 30 امین دوره بسیار شادو

سرحال و امیدوار  و در حال بازی با بچه ها در بیمارستان است و اگر

موهایش نریخته بود هیچ ظاهر مریضی نشان نمیداد. اولش دکتر به ما

گفت 12 دوره بعد آرام آرام که ما کمی عادت کرده بودیم گفت 17 دوره و

بعد 17 دوره که در اول مهر 86 تمام شد درست 1 سال بعد, قطع

درمان شده  و برای درمان بیشتر و محکمتر برای پیوند مغز استخوان در

بیمارستان شریعتی تهران رفتیم وچون فاکتورهای خون برادر کوچکش که

تنها دهنده پیوند خون میتوانست باشد با خون آرمین نگرفت او 2باره بعد 5

ماهقطع درمان 2باره 17 دوره دیگر محکوم به بستری در این زندان کوچک

 وغمگین شد.وچون در عرض 5ماه قطع درمان موهایش 2باره کامل

رشد کرده بودند و آرمین توانسته بود 5 ماه به مدرسه و کلاس چهارم برود

و من و او در طول آن5 ما این یک  وبلاگ را جهت تشکر از پرسنل و پزشکان

بیمارستان درست کرده بودیم. 2باره برگشت ما به بخش خون برای

دریافت 17 دوره دیگر  در اوایل اسفند ماه 86 بجای پیوند برای منو آرمین

مثل مرگ و سرطانی 2باره شروع شده   به نظر می آمد.

پ.ن: به امید اینده

پ.ن ٢: این نامه ادامه دارد

همین

/ 7 نظر / 12 بازدید
هیچکس

[ناراحت]

doost

درود بر همتای وبلاگ نویسم. سعی کن بهم سر بزنی... .

سمیرا

سلام مارشال عزیز مرسی از حضور سبزت خیلی لطف داری که به من سر می زنی

ساغر

درود مارشال مهربان نوشته واین نامه واقعا اشک من رو در اورد خیلی غم انگیزه که شاهد مرگ یکی از عزیزان خودت باشی . متاثر شدم موفق باشی مارشال وپیروز[گل]

یلدا

[[ناراحت][گریه][منتظر]

سعیده

سلام.شرمنده بخاطر قضاوت زودم.ماادماوقتی کسی رو نشناسیم اولش تند میریم.منم تند رفتم اما افسانه گلم از شما گفت. موفق وسلامت باشید

لیدی

مارشال جان سلام ببخش کم بهت سر میزنم دیشبم خواستم بیام ولی انگار سرویس پرشین بلاگ از دیروز به سرنوشت بلاگفا دچار شده بود باز نمیکرد من درد ها و رنج های این مادرها رو با چشم خودم دیدم می فهمم چی می کشند خودم نکشیدم ولی چون دیدم مادری رو که بچه ی 1 ساله و سالمش یک هو سرطان میگیره و باید درد شیمی درمانی رو تحمل کنه نمیدونم فقط دعا میکنم خدا بهمه بیماران سلامتی اعطا کنه [ناراحت] در مورد اونی که گففتی...بده عزیز هیچ مشکلی نداره وبلاگه دیگه به هر حال ساختیم که بخونند هر کسی که اومد فعلا شب به خیر