در جریانات خستگی

سلام نمیدونم چند وقت هست ننوشتم ولی ...بماند از خودم بخوام بگم به شدت بی انگیزه شدم نمیدونم چند روز دیگه خودم رو بالا بیارم و از خودم به تمام معنا متنفر بشم ...نمیخوام الان که زل زدی به مانیتورت بگی اه نا امید هستی نه نیستم دارم کارها رو میکنم ولی اونایی که مجبورم چقدر از سازم دیگه دور بشم چقدر از همین وبلاگ چند وقت هست درست حسابی نرفتم قدم بزنم ؟ خیلی اتفاقات افتاده خیلی حرفا زده شده نمیدونم دارم نق نق میکنم یا نه ولی خستگی هست خستگی که الان تنها توی خونم روی کاناپه ولو هستم ودارم تایپ میکنم
از خیلی چیزا خسته هستم نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم دوست دارم ساز بزنم و دوست دارم هزار تا کار مونده ام رو بکنم ولی کو حس و حال ...
از همسنگرم خبری نیست همسنگر دوستی که نه ندیدمش نه شنیدمش نه میشناسمش ولی خیلی سال هست هم رو میشناسیم خیلی سال هست که دیر به دیر شاید شش ماه به شش ماه نظری برای هم میذاریم ولی خبری ازش نیست
از کلی دوست خبر ندارم و بی خبرم ..چرا ؟ میخوای بدونی برای اینکه دارم از خودم بی خبرم میشم تنها کار مهمی که دارم میکنم این هست که دارم کوهمیرم شبا رکاب میزنم ولی کو دل و حال دیگه به زور میام نت ؟!؟
نمیدونم الان چرا دارم مینویسم دلم برای همه چیز تنگ شده برای همه کار تنگ شده ..خستم خسته

همین

/ 35 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرام

بدون شک آرزویت را برآورده خواهد کرد آنکه برای خنداندن یک گل ٬ آسمانی را میگریاند عیدتون مبارک

علیرضا فروهر

سلااااااااااام وااااای وااااااااااای نبینم خستگیتو چه وبلاگ با حالی با افتخار لینکت میکنم محک عزیز [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

دل آرام

سلام چند وقتیه نمینویسی امیدوارم دیگه خسته نباشیییییییییییی[خرخون]

دل آرام

سری به خط خطی های من بزنیدددددددددددد به روزمممممممم[خرخون]

آرام

تمام گناه مترسک ها این بود که از ازل آنان را برای ترساندن آفریدیم هیچ کس به قلب کاهگلی مترسکی فکر نکرد که از دوری ماده کلاغان آبستن اشک می ریخت کلاغ همیشه مظهر ویرانگری باغ نیست ...گاهی کلاغی به یمن عشق مترسکی می تواند که هزار جوانه برویاند در ذهن ذرت های همیشه مست !